{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با حالت قهر و ناراحتی بهش گفتم: 

با حالت قهر و ناراحتی بهش گفتم: 
« تا کی باید چشم به راهت باشم؟
 نمی تونی بفهمی من چی می کشم ... »
« این بار که برگردم، نمی رم،
 تو هم چشم به راه نباش. »
پیکرش که تشییع شد، نه رفت و 
نه مرا چشم به راه گذاشت. 
راوی: مادر شهید هادی مختاری دلیر
دیدگاه ها (۱)

مادر پول و طلاهاشو داد و از در ستاد پشتیبانی جنگ خارج شدمسوو...

کبوتر و دو پلاک و دو ساک خالی تو """ دلم دوباره گرفته زبی‌خی...

پسر اول گفت: مادر جون برم جبهه؟گفت: برو عزیزم.رفت و والفجر م...

مغازه دار میگفت :بیست و نه ساله هر وقت میره از خونه بیرون،کل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط