#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ²
Part : ⁴⁴
ویو اِلا___
و فهمید.
لعنتی…
فهمید.
چشمهامو ازش گرفتم.
نمیتونستم بیشتر از این نگاهش کنم.
نمیتونستم بذارم…
بیشتر از این منو بخونه.
خندم گرفت.
یه خنده تلخ.
خالی.
دیگه چیزی ازش نمونده بود.
الا: میخوای بدونی چرا؟
آروم گفتم.
نگاهم هنوز ازش فرار میکرد.
دستم لرزید.
اما مهم نبود.
هیچی دیگه مهم نبود.
الا: چون خسته شدم…
نفس کشیدم.
سنگین.
شکسته.
الا: از همهچی…
چشمهام بسته شد.
اشک…
بیاجازه پایین اومد.
الا: بهخصوص…
صدام برید.
اما ادامه دادم—
الا: از خودم.
سکوت.
اما این سکوت—
مثل قبل نبود.
سنگینتر بود.
واقعیتر.
آروم دستمو بردم بالا.
نگاهش نکردم.
فقط حسش کردم.
اون نزدیکی لعنتی رو.
الا: این بازی…
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
الا: باید تموم شه.
حرکتم سریع نبود.
اما قطعی بود.
مثل تصمیمی که مدتها پیش گرفته شده.
اما—
قبل از اینکه کامل انجامش بدم—
دستش مچمو گرفت.
محکم.
گرم.
زنده.
نفس توی سینم حبس شد.
سرمو بالا آوردم.
چشم تو چشم.
اون…
خیلی نزدیک بود.
خیلی.
با یه حرکت—
منو کشید سمت خودش.
تعادلم بهم خورد.
افتادم توی آغوشش.
سرش خم شد سمت من.
نفسش خورد به صورتم.
داغ.
لرزون.
چشمهاش…
برای اولین بار—
شکسته بود.
واقعی.
جونکوک: میخوای بمیری؟
صداش پایین بود.
اما لرزش داشت.
نگاهم کرد.
عمیق.
بیپرده.
جونکوک: پس زندگی کن…
مکث کرد.
نفسش لرزید.
جونکوک: با من.
چشمهام کمی بازتر شد.
جونکوک: تو زندگیت با من…
لبهاش لرزید.
جونکوک: مثل جهنمه، نه؟
یه خنده خیلی محو زد.
دردناک.
جونکوک: هر روز…
نفسش سنگینتر شد.
جونکوک: کنار من میمیری.
سکوت.
فقط نفسهای قاطی شدهمون.
چشمهاش برق زد.
اشک…
آروم توش جمع شد.
لبهاش لرزید.
و این بار—
هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نکرد.
جونکوک: و…
صداش شکست.
واقعی.
بیدفاع.
جونکوک: من…
نگاهش قفل شد توی من.
جونکوک: از دوری تو میمیرم.
قلبم—
فرو ریخت.
ادامه دارد.....
نظر بدین و لایک کنیددددددددد🔪🔪🎀🎀
براتون پارت اوردمممممم،لطفا حمایت کنید تروخدا دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
Season : ²
Part : ⁴⁴
ویو اِلا___
و فهمید.
لعنتی…
فهمید.
چشمهامو ازش گرفتم.
نمیتونستم بیشتر از این نگاهش کنم.
نمیتونستم بذارم…
بیشتر از این منو بخونه.
خندم گرفت.
یه خنده تلخ.
خالی.
دیگه چیزی ازش نمونده بود.
الا: میخوای بدونی چرا؟
آروم گفتم.
نگاهم هنوز ازش فرار میکرد.
دستم لرزید.
اما مهم نبود.
هیچی دیگه مهم نبود.
الا: چون خسته شدم…
نفس کشیدم.
سنگین.
شکسته.
الا: از همهچی…
چشمهام بسته شد.
اشک…
بیاجازه پایین اومد.
الا: بهخصوص…
صدام برید.
اما ادامه دادم—
الا: از خودم.
سکوت.
اما این سکوت—
مثل قبل نبود.
سنگینتر بود.
واقعیتر.
آروم دستمو بردم بالا.
نگاهش نکردم.
فقط حسش کردم.
اون نزدیکی لعنتی رو.
الا: این بازی…
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
الا: باید تموم شه.
حرکتم سریع نبود.
اما قطعی بود.
مثل تصمیمی که مدتها پیش گرفته شده.
اما—
قبل از اینکه کامل انجامش بدم—
دستش مچمو گرفت.
محکم.
گرم.
زنده.
نفس توی سینم حبس شد.
سرمو بالا آوردم.
چشم تو چشم.
اون…
خیلی نزدیک بود.
خیلی.
با یه حرکت—
منو کشید سمت خودش.
تعادلم بهم خورد.
افتادم توی آغوشش.
سرش خم شد سمت من.
نفسش خورد به صورتم.
داغ.
لرزون.
چشمهاش…
برای اولین بار—
شکسته بود.
واقعی.
جونکوک: میخوای بمیری؟
صداش پایین بود.
اما لرزش داشت.
نگاهم کرد.
عمیق.
بیپرده.
جونکوک: پس زندگی کن…
مکث کرد.
نفسش لرزید.
جونکوک: با من.
چشمهام کمی بازتر شد.
جونکوک: تو زندگیت با من…
لبهاش لرزید.
جونکوک: مثل جهنمه، نه؟
یه خنده خیلی محو زد.
دردناک.
جونکوک: هر روز…
نفسش سنگینتر شد.
جونکوک: کنار من میمیری.
سکوت.
فقط نفسهای قاطی شدهمون.
چشمهاش برق زد.
اشک…
آروم توش جمع شد.
لبهاش لرزید.
و این بار—
هیچ تلاشی برای پنهان کردنش نکرد.
جونکوک: و…
صداش شکست.
واقعی.
بیدفاع.
جونکوک: من…
نگاهش قفل شد توی من.
جونکوک: از دوری تو میمیرم.
قلبم—
فرو ریخت.
ادامه دارد.....
نظر بدین و لایک کنیددددددددد🔪🔪🎀🎀
براتون پارت اوردمممممم،لطفا حمایت کنید تروخدا دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۴۱۵
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط