سلام مجدد
سلام مجدد
.............
از زبان مانجیرو:نکته:مانجیرو الان برای زمان کانتونو مانجی هست
بالاخره از دستش راحت شدم...وایستا...من چیکار کردم؟...دوباره؟...چ...چرا این کارو رو کردم؟!چرا با عشقم اینجوری کردم؟!!!باید برگردم و باهاش صحبت کنم...ولی...اون منو دیگه این بار نمیبخشه...به امتحانش می ارزه
برگشتم که برم یونا رو پیدا کنم...فکر کنم رفته خونش
تو راه دیدمش خیلی داغون بود
من:یونااااااا
یونا برگشت...و منو نگاه کرد...ولی...چشماش قرمز شده بود و رده های خون از چشمم میومد...م...من چیکار کردم؟
بدون هیچ حرفی برگشت و به راهش ادامه داد
و دیگه تصمیم گرفتم بیخیال بشم
۷ سال بعد از زبان یونا:
خب چند سال گذشت و من هنوز مانجیرو رو فراموش نکردم ولی تو این فاصله کلی درس خوندم و موفق شدم ولی...دلم براش تنگ شده...الان من روانپزشک موفقیم که مقاله های زیادی نوشته و کتاب های زیادی هم نوشتم
هعیی چقدر دیر وقت شد ساعت ۱۲ شده بهتره برم
داشتم از جلوی یک کوچه تاریک رد میشم و احساس بدی گرفتم اومدم سریع تر برم که...
...........
میدونم عوضی هستم ولی شما به بزرگی خودت ببخش😀
.............
از زبان مانجیرو:نکته:مانجیرو الان برای زمان کانتونو مانجی هست
بالاخره از دستش راحت شدم...وایستا...من چیکار کردم؟...دوباره؟...چ...چرا این کارو رو کردم؟!چرا با عشقم اینجوری کردم؟!!!باید برگردم و باهاش صحبت کنم...ولی...اون منو دیگه این بار نمیبخشه...به امتحانش می ارزه
برگشتم که برم یونا رو پیدا کنم...فکر کنم رفته خونش
تو راه دیدمش خیلی داغون بود
من:یونااااااا
یونا برگشت...و منو نگاه کرد...ولی...چشماش قرمز شده بود و رده های خون از چشمم میومد...م...من چیکار کردم؟
بدون هیچ حرفی برگشت و به راهش ادامه داد
و دیگه تصمیم گرفتم بیخیال بشم
۷ سال بعد از زبان یونا:
خب چند سال گذشت و من هنوز مانجیرو رو فراموش نکردم ولی تو این فاصله کلی درس خوندم و موفق شدم ولی...دلم براش تنگ شده...الان من روانپزشک موفقیم که مقاله های زیادی نوشته و کتاب های زیادی هم نوشتم
هعیی چقدر دیر وقت شد ساعت ۱۲ شده بهتره برم
داشتم از جلوی یک کوچه تاریک رد میشم و احساس بدی گرفتم اومدم سریع تر برم که...
...........
میدونم عوضی هستم ولی شما به بزرگی خودت ببخش😀
- ۵۷۴
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط