{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد سال ها سلام مجدد😁

بعد سال ها سلام مجدد😁
‌‌‌‌.............
ویو نویسنده:

یونا بیهوش میشه و خب هون افراد دشمن های بونتن بودن چون میدونستن مانجیرو زمانی یونا رو دوست داشته...

خلاصه چند ماه یونا رو شکنجه میکنن که نقطه ضعف های مانجیرو رو بگه ولی خب یونا چیزی نگفت‌..‌

مانجیرو وقتی از این موضوع با خبر میشه فکر میکنه که یونا لو داده راز هاشو و خب....

یک روز وقتی یونا آزاد شد...یکی از زیر دستاشو میفرسته تا یونا رو بکشن

مانجیرو:

بالاخره اون عوضی کشته شد...نباید کسی چیزی میدونست

زیر دست:رئیس!!!

مانجیرو:...فکر کردم بهتون گفتم اجازه بگیرید

زیر دست:ولی رئیس...اون زنی که...دستور کشتنش رو داده بودید...بی گناه بود و چیزی رو لو نداده

ذهن مانجیرو:چی؟؟...ی...یعنی الان....یکی از کسایی که برام عزیز بوده رو با دستای خودم کشتم؟...دوباره؟؟

من:باشه...برو

از زبان نویسنده:وقتی زیر دست میره مانجیرو شروع به گریه میکنه...
.........
خببببب داستان ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید این داستان کلا تموم شد از ۱ تا ۱۰ نمره بدید🤪
دیدگاه ها (۵)

دوستان گلللللللللللللللل اگه سناریو درخواستی دارید بگید بنوی...

سلام بر جغدان شبدرخواستی ایزانا ولی برای بونتن😈داستان از این...

لیلیلیلیلی خانوادمون ۲۰ تایی شددددد

اوکی امادم😀

خب بچه ها. میخواستم وانشات بنویسم اما گفتم شاید چند پارتی بش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط