part⁵²
part⁵²
ته دست ات رو محکم گرفت و کشید به سمت خودش و به بقیه نگاهی انداخت،ات بخاطر وضعیتی به وجود اومده پوزخندی زد و خودش رو به ته چسبوند ته به ات نگاهی انداخت و گفت:خیلی ممنون از اینکه اومدین اما هم من فردا وقت دکتر دارم و هم ات حالش خوب نیست ....از دیدار باهاتون خوشحال شدم و مرسی که اومدین *کوتاه تعظیم کرد ات سینه های خوش فرم ته رو به عنوان تکیه گاه قرار داد و فشار به ته وارد میکرد
_من ات رو میبرم بالا الان برمیگردم
+نه..
ته نفس کلافی ای بیرون داد و دخترک رو بغل کرد و برد طبقه بالا دستگیره رو کشید اما در قفل بود
_فاک چرا همش درو قفل میکنی کلید کجاست
دخترک با دست به میز روبه رو اشاره کرد ته ات رو گذاشت زمین و به دیوار تکیه اش داد ،کلید رو از تو کشو میز برداشت و رفت به سمت در تا درو باز کنه اما دخترک مانعش شد و دست پسر توسط ات کشیده شد و به دیوار در چسبید،ات خماره تو چشای ته نگاه میکرد
+چرا با لوسی اینقدر گرم میگیری؟؟؟*خمار و کمی عصبی
_به تو باید جواب پس بدم؟*جدی
_تو خودت چرا همچین لباس فاکی تنته؟ من برات جوکم؟
+نه ....برام زندگی هستی،من عاشقتم ولی دیگه بهم توجه نمیکنی*با حالت مستی خنده و ناله
ته خندید :فردا که سر عقل اومدی قیافت دیدنی میشه وقتی بفهمی چه چرت و پرت ها که گفتی
ات از روی عصبانیت و نادیده گرفتن حرفش توسط ته ،بدون هیچ مکثی و خشن شروع به بوسیدن ته کرد داشت از جون مایه میذاشت .ته که خیلی جلوی خودش رو گرفته بود با ولع همراهی کرد و دستش رو روی بدن ات کشید ،پوزخند و شادابی درونی ات بیشتر و بیشتر شده بود ،در همون حین ات کلید رو از دستای ته جدا کرد و خواست درو باز کنه تا برن تو اتاق و به امور اداری شون برسن که یکی از بچه ها ته رو صدا زد ،و همین صدا موجب فاصله افتادن بین لباشون شد ،ات خیلی کفری و عصبی به ته نگاه کرد:اینا ...چرا ....هنوز...اینجان
ته به چشمای تیله ای دخترک خیره شد،و باعث شد به فکر فرو بره.. خیلی زوده برای برملا شدن حقیقت؟ از یک طرف چشای ملتمس دختر اونو رو وادار به گفتن حقیقت میکرد از طرف دیگه گذشته مانع میشد شاید اول باید به یکی دیگه حقیقت رو بگه بعد معشوقش، پسر از ات فاصله گرفت ،لباسش رو درست کرد و به دخترک خیره شد
_برو بخواب*بی حس
ات ویو
سرم رو گرفتم و به دیوار تکیه دادم ..چرا اینقدر مودیه؟داره منو با همین وضع میزاره میره؟این داشت باهام همراهی میکرد،قدمای مثلا عصبی و محکم اما در واقع ضعیف و بی نیروم رو برداشتم و رفتم پایین ،بچه ها رفته بودن
+ته*یکم بلند و چند بار تکرار
رفتم تو حیاط رو نگاه انداختم که متوجه شدم ته و لوسی هم دیگه رو بغل کردن و لوسی داره گریه میکنه
(بخاطرتولدیکخوشگلیاینقسمتهمآپکردمتولدتمبارک؛)
ته دست ات رو محکم گرفت و کشید به سمت خودش و به بقیه نگاهی انداخت،ات بخاطر وضعیتی به وجود اومده پوزخندی زد و خودش رو به ته چسبوند ته به ات نگاهی انداخت و گفت:خیلی ممنون از اینکه اومدین اما هم من فردا وقت دکتر دارم و هم ات حالش خوب نیست ....از دیدار باهاتون خوشحال شدم و مرسی که اومدین *کوتاه تعظیم کرد ات سینه های خوش فرم ته رو به عنوان تکیه گاه قرار داد و فشار به ته وارد میکرد
_من ات رو میبرم بالا الان برمیگردم
+نه..
ته نفس کلافی ای بیرون داد و دخترک رو بغل کرد و برد طبقه بالا دستگیره رو کشید اما در قفل بود
_فاک چرا همش درو قفل میکنی کلید کجاست
دخترک با دست به میز روبه رو اشاره کرد ته ات رو گذاشت زمین و به دیوار تکیه اش داد ،کلید رو از تو کشو میز برداشت و رفت به سمت در تا درو باز کنه اما دخترک مانعش شد و دست پسر توسط ات کشیده شد و به دیوار در چسبید،ات خماره تو چشای ته نگاه میکرد
+چرا با لوسی اینقدر گرم میگیری؟؟؟*خمار و کمی عصبی
_به تو باید جواب پس بدم؟*جدی
_تو خودت چرا همچین لباس فاکی تنته؟ من برات جوکم؟
+نه ....برام زندگی هستی،من عاشقتم ولی دیگه بهم توجه نمیکنی*با حالت مستی خنده و ناله
ته خندید :فردا که سر عقل اومدی قیافت دیدنی میشه وقتی بفهمی چه چرت و پرت ها که گفتی
ات از روی عصبانیت و نادیده گرفتن حرفش توسط ته ،بدون هیچ مکثی و خشن شروع به بوسیدن ته کرد داشت از جون مایه میذاشت .ته که خیلی جلوی خودش رو گرفته بود با ولع همراهی کرد و دستش رو روی بدن ات کشید ،پوزخند و شادابی درونی ات بیشتر و بیشتر شده بود ،در همون حین ات کلید رو از دستای ته جدا کرد و خواست درو باز کنه تا برن تو اتاق و به امور اداری شون برسن که یکی از بچه ها ته رو صدا زد ،و همین صدا موجب فاصله افتادن بین لباشون شد ،ات خیلی کفری و عصبی به ته نگاه کرد:اینا ...چرا ....هنوز...اینجان
ته به چشمای تیله ای دخترک خیره شد،و باعث شد به فکر فرو بره.. خیلی زوده برای برملا شدن حقیقت؟ از یک طرف چشای ملتمس دختر اونو رو وادار به گفتن حقیقت میکرد از طرف دیگه گذشته مانع میشد شاید اول باید به یکی دیگه حقیقت رو بگه بعد معشوقش، پسر از ات فاصله گرفت ،لباسش رو درست کرد و به دخترک خیره شد
_برو بخواب*بی حس
ات ویو
سرم رو گرفتم و به دیوار تکیه دادم ..چرا اینقدر مودیه؟داره منو با همین وضع میزاره میره؟این داشت باهام همراهی میکرد،قدمای مثلا عصبی و محکم اما در واقع ضعیف و بی نیروم رو برداشتم و رفتم پایین ،بچه ها رفته بودن
+ته*یکم بلند و چند بار تکرار
رفتم تو حیاط رو نگاه انداختم که متوجه شدم ته و لوسی هم دیگه رو بغل کردن و لوسی داره گریه میکنه
(بخاطرتولدیکخوشگلیاینقسمتهمآپکردمتولدتمبارک؛)
۱۴.۷k
۰۹ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.