{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۱۸

پارت ۱۸
آخرین زنگ مدرسه...
آریانا و جونگ‌کوک بالاخره بخش بزرگی از پروژه‌شان را تمام کرده بودند.
آریانا دفتر را بست و با خستگی گفت:
ـ بالاخره تموم شد...
جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.
ـ هنوز نصفش مونده.
آریانا چشم‌هایش را گرد کرد.
ـ تو واقعاً بلد نیستی به آدم امید بدی؟
ـ نه.
برای اولین بار، هر دو خیلی کوتاه خندیدند.
اما این لحظه فقط چند ثانیه دوام آورد...
چند دقیقه بعد...
آریانا یادش افتاد دفتر یادداشتش را داخل کلاس جا گذاشته است.
ـ تو برو، من الان میام.
جونگ‌کوک سری تکان داد.
ـ زود بیا.
آریانا دوباره به سمت کلاس دوید.
راهرو تقریباً خالی شده بود.
دفترش را برداشت و خواست بیرون بیاید که ناگهان درِ کلاس با صدای بلندی بسته شد.
تق!
آریانا با تعجب به سمت در رفت.
دستگیره را پایین کشید.
قفل شده بود.
ـ الو؟ کسی بیرونه؟
هیچ جوابی نیامد.
از پشت شیشه‌ی ماتِ در، چند سایه دیده می‌شد.
صدای خنده‌ی چند دختر بلند شد.
یکی از آن‌ها گفت:
ـ حالا ببینیم اون قلدر معروف چقدر نجات‌دهنده‌ست.
آریانا اخم کرد.
ـ کی اونجاست؟
اما دوباره سکوت.
از آن طرف...
جونگ‌کوک جلوی درِ مدرسه ایستاده بود.
چند دقیقه گذشت.
آریانا نیامد.
تهیون گفت:
ـ ولش کن، خودش میاد.
اما جونگ‌کوک حس خوبی نداشت.
نگاهش به ساختمان مدرسه افتاد.
ـ نه...
یه چیزی درست نیست.
بدون معطلی دوباره به داخل مدرسه دوید.
تمام کلاس‌ها را گشت.
هیچ‌جا نبود.
تا اینکه...
صدای ضربه‌ای ضعیف از آخر راهرو شنید.
تق... تق...
جونگ‌کوک ایستاد.
دوباره همان صدا.
به سمت کلاس رفت.
صدای آریانا از پشت در آمد.
ـ کسی اونجاست؟
جونگ‌کوک با نگرانی گفت:
ـ آریانا؟
ـ جونگ‌کوک؟!
جونگ‌کوک دستگیره را کشید.
قفل بود.
چند لحظه به در خیره ماند.
بعد با صدایی جدی گفت:
ـ عقب وایسا.
ـ چرا؟
ـ فقط عقب برو.
آریانا چند قدم عقب رفت.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید...
و با تمام قدرت، شانه‌اش را به در کوبید.
محکم!
در تکان خورد...
اما هنوز باز نشد.
او یک بار دیگر عقب رفت.
این بار محکم‌تر از قبل به در ضربه زد.
صدای شکستن قفل در، تمام راهرو را پر کرد.
در با شدت باز شد.
آریانا با ناباوری به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد.
جونگ‌کوک نفس‌نفس می‌زد و شانه‌اش از شدت ضربه درد گرفته بود.
ـ حالت خوبه؟
آریانا فقط توانست سرش را تکان بدهد.
اما درست همان لحظه...
نگاه جونگ‌کوک به زمین افتاد.
کنار میز آریانا...
یک گردنبند نقره‌ای افتاده بود.
همان لحظه چهره‌اش کاملاً تغییر کرد.
رنگ از صورتش پرید.
زیر لب، با صدایی لرزان گفت:
ـ نه...
...غیرممکنه.
پایان پارت ۱۸...
اگه تا اینجا همراه داستان بودی، یعنی ارزش ادامه دادن داره... فالو کنو لایک کن عسیسم🎀
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
دیدگاه ها (۷)

فیک تهکوک وارث زار

𝖕𝖆𝖗𝖙24یک روز، لیسا در راهرو بود.مردی جوان از اتاق جلسه بیرون...

چندپارتی جونگ کوک

LESSON

P : 20

ادامه ی پارت ۱۹۵

ᴘᴀʀᴛ ۲۴ | اولین روز مدرسهصبح زود...آرا جلوی آینه ایستاده بود...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۳صدای قدم‌های نگهبان‌ها در راهرو...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

🖤 پارت ۱۸ | «اتاق خالی»صدای قدم‌ها از طبقه بالا می‌آمد.کوک ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط