Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.14
(روایت از زبان ا.ت)
تا وقتی ماشین از جلوی خونه دور شد، حتی یه کلمه هم نتونستم بگم.
فقط به خیابون خیره شده بودم.
+ جونگکوک...
- چی؟ وَرَم
+ اون واقعاً منو میشناسه.
جونگکوک چیزی نگفت.
آروم پرده رو کشید و پنجره رو بست.
+ باید به پلیس بگیم.
جونگکوک برگشت سمتم.
- هنوز نه.
+ چرا؟ هااا؟
- چون اگه پلیس وارد ماجرا بشه، ممکنه این آدم دیگه هیچ ردی از خودش جا نذاره.
چند لحظه ساکت موندم.
+ پس میخوای چی کار کنی؟ (هیچی بشینه منو نگاه کنه)
- پیداش میکنم. (آفرین بابا شوهر جونش)
همون لحظه صدای پیام گوشیم اومد.
صفحه رو باز کردم.
یه عکس جدید بود.
عکس همون پنجرهای که چند ثانیه قبل کنارش ایستاده بودیم.
قلبم فرو ریخت.
ولی این بار زیر عکس فقط یه جمله نوشته بود:
"خیلی نزدیکم"
چند ثانیه بعد پیام دوم رسید.
"ولی هنوز نمیدونی کجام"
گوشی از دستم سر خورد.
جونگکوک سریع گرفتش.
به صفحه نگاه کرد و اخماش رفت تو هم.
بعد یه چیزی روی عکس توجهش رو جلب کرد.
- چی شده؟
گوشی رو زوم کرد.
پشت پنجره، گوشهی عکس، انعکاس یه چیز کوچیک دیده میشد.
یه ساعت دیواری.
جونگکوک چند ثانیه بهش خیره موند.
این عکس بیرون خونه گرفته نشده.
+ یعنی چی؟
گوشی رو پایین آورد.
این عکس از داخل خونه گرفته شده.
یه لحظه حس کردم تمام بدنم یخ کرد.
+ پس...
جونگکوک حرفم رو قطع کرد.
- یکی داخل خونهمونه..........
ادامه دارد...........
چه ترسناک نویس شدمممم
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.14
(روایت از زبان ا.ت)
تا وقتی ماشین از جلوی خونه دور شد، حتی یه کلمه هم نتونستم بگم.
فقط به خیابون خیره شده بودم.
+ جونگکوک...
- چی؟ وَرَم
+ اون واقعاً منو میشناسه.
جونگکوک چیزی نگفت.
آروم پرده رو کشید و پنجره رو بست.
+ باید به پلیس بگیم.
جونگکوک برگشت سمتم.
- هنوز نه.
+ چرا؟ هااا؟
- چون اگه پلیس وارد ماجرا بشه، ممکنه این آدم دیگه هیچ ردی از خودش جا نذاره.
چند لحظه ساکت موندم.
+ پس میخوای چی کار کنی؟ (هیچی بشینه منو نگاه کنه)
- پیداش میکنم. (آفرین بابا شوهر جونش)
همون لحظه صدای پیام گوشیم اومد.
صفحه رو باز کردم.
یه عکس جدید بود.
عکس همون پنجرهای که چند ثانیه قبل کنارش ایستاده بودیم.
قلبم فرو ریخت.
ولی این بار زیر عکس فقط یه جمله نوشته بود:
"خیلی نزدیکم"
چند ثانیه بعد پیام دوم رسید.
"ولی هنوز نمیدونی کجام"
گوشی از دستم سر خورد.
جونگکوک سریع گرفتش.
به صفحه نگاه کرد و اخماش رفت تو هم.
بعد یه چیزی روی عکس توجهش رو جلب کرد.
- چی شده؟
گوشی رو زوم کرد.
پشت پنجره، گوشهی عکس، انعکاس یه چیز کوچیک دیده میشد.
یه ساعت دیواری.
جونگکوک چند ثانیه بهش خیره موند.
این عکس بیرون خونه گرفته نشده.
+ یعنی چی؟
گوشی رو پایین آورد.
این عکس از داخل خونه گرفته شده.
یه لحظه حس کردم تمام بدنم یخ کرد.
+ پس...
جونگکوک حرفم رو قطع کرد.
- یکی داخل خونهمونه..........
ادامه دارد...........
چه ترسناک نویس شدمممم
- ۳۰۳
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط