Forbidden Weakness
Forbidden Weakness
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.12
(روایت از زبان جونگ کوک)
چند ثانیه فقط به صفحه گوشی خیره موندم.
ویدیو مربوط به چند دقیقه قبل بود.
همون زمانی که چراغهای خونه خاموش شده بودن.
ویدیو رو باز کردم.
راهروی طبقه پایین دیده میشد.
همهچی عادی بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد...
یه نفر از جلوی دوربین رد شد.
فقط چند ثانیه.
صورتش معلوم نبود.
کلاه مشکی سرش بود.
ولی چیزی که باعث شد اخمام بره تو هم...
این بود که اون آدم مسیر خونه رو خوب میشناخت.
بدون مکث راه میرفت.
انگار قبلاً اینجا بوده.
ویدیو تموم شد.
ا.ت نگاهم کرد.
+ چی دیدی؟ (روح، پِخخخخخ)
گوشی رو بهش نشون ندادم.
- هیچی.
+ جونگکوک!
چند لحظه سکوت کردم.
بعد ویدیو رو نشونش دادم.
ا.ت چند ثانیه به تصویر خیره موند.
رنگش پرید.
+ نه...
نگاهش کردم.
- چی رو شناختی؟
ا.ت چیزی نگفت.
+ هیچی.
- ا.ت.
سرش رو پایین انداخت.
+ عااام...... فقط... حس کردم قبلاً دیدمش.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای پیام اومد.
این بار از گوشی من.
صفحه رو روشن کردم.
یک پیام ناشناس.
"دوربینها کمکی نمیکنن"
فکم رو محکم کردم.
پیام دوم اومد.
"بهتره امشب در اتاق ا.ت رو قفل کنی"
ا.ت پیام رو دید.
+ این دیگه داره از حد میگذره. من من میترسم..... (آخی آخی)
گوشی دوباره لرزید.
پیام سوم.
"البته... قفلها همیشه هم امن نیستن"
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد آروم به ا.ت نگاه کردم.
- امشب تنها نمیمونی.
ا.ت با تعجب نگام کرد.
+ چی؟ واقعا فک کردی میامپیش تو شاسکول بخوابم!؟
قیافم ار فحشش درهم رفت و نفس عمیق کشیدم و گفتم
- این آدم تا وقتی پیداش نکنیم، هر کاری ممکنه بکنه.
همون لحظه صدای ضربهای از طبقه پایین اومد.
تق.
هر دومون ساکت شدیم.
چند ثانیه بعد دوباره:
تق.
تق.
ا.ت آروم گفت:
+ جونگکوک...
نگاهم سمت در اتاق رفت.
چون صدا...
این بار از داخل خونه نبود.
از پشت پنجره اتاق ا.ت میاومد............. (لالالالا، نویسنده سادیسمی...)
ادامه دارد...........
ضعف ممنوعه
فصل دوم
p.12
(روایت از زبان جونگ کوک)
چند ثانیه فقط به صفحه گوشی خیره موندم.
ویدیو مربوط به چند دقیقه قبل بود.
همون زمانی که چراغهای خونه خاموش شده بودن.
ویدیو رو باز کردم.
راهروی طبقه پایین دیده میشد.
همهچی عادی بود.
چند ثانیه گذشت.
بعد...
یه نفر از جلوی دوربین رد شد.
فقط چند ثانیه.
صورتش معلوم نبود.
کلاه مشکی سرش بود.
ولی چیزی که باعث شد اخمام بره تو هم...
این بود که اون آدم مسیر خونه رو خوب میشناخت.
بدون مکث راه میرفت.
انگار قبلاً اینجا بوده.
ویدیو تموم شد.
ا.ت نگاهم کرد.
+ چی دیدی؟ (روح، پِخخخخخ)
گوشی رو بهش نشون ندادم.
- هیچی.
+ جونگکوک!
چند لحظه سکوت کردم.
بعد ویدیو رو نشونش دادم.
ا.ت چند ثانیه به تصویر خیره موند.
رنگش پرید.
+ نه...
نگاهش کردم.
- چی رو شناختی؟
ا.ت چیزی نگفت.
+ هیچی.
- ا.ت.
سرش رو پایین انداخت.
+ عااام...... فقط... حس کردم قبلاً دیدمش.
قبل از اینکه چیزی بگم، صدای پیام اومد.
این بار از گوشی من.
صفحه رو روشن کردم.
یک پیام ناشناس.
"دوربینها کمکی نمیکنن"
فکم رو محکم کردم.
پیام دوم اومد.
"بهتره امشب در اتاق ا.ت رو قفل کنی"
ا.ت پیام رو دید.
+ این دیگه داره از حد میگذره. من من میترسم..... (آخی آخی)
گوشی دوباره لرزید.
پیام سوم.
"البته... قفلها همیشه هم امن نیستن"
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
بعد آروم به ا.ت نگاه کردم.
- امشب تنها نمیمونی.
ا.ت با تعجب نگام کرد.
+ چی؟ واقعا فک کردی میامپیش تو شاسکول بخوابم!؟
قیافم ار فحشش درهم رفت و نفس عمیق کشیدم و گفتم
- این آدم تا وقتی پیداش نکنیم، هر کاری ممکنه بکنه.
همون لحظه صدای ضربهای از طبقه پایین اومد.
تق.
هر دومون ساکت شدیم.
چند ثانیه بعد دوباره:
تق.
تق.
ا.ت آروم گفت:
+ جونگکوک...
نگاهم سمت در اتاق رفت.
چون صدا...
این بار از داخل خونه نبود.
از پشت پنجره اتاق ا.ت میاومد............. (لالالالا، نویسنده سادیسمی...)
ادامه دارد...........
- ۴۴۷
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط