{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکاپو پارت 78:عکس هایمان...«اسلاید دوم»

تکاپو پارت 78:عکس هایمان...«اسلاید دوم»
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دامیان کفش‌هایش را آرام روی سرامیک خانه گذاشت.

همه‌جا ساکت بود.

خدمتکار، همان‌طور که گفته بود، بیرون منتظر مانده بود.

دامیان نگاه کوتاهی به راهروی خانه انداخت.

بعد از پله‌ها بالا رفت.

طبقه‌ی دوم...

آخرین اتاق سمت راست.

دستش را روی دستگیره گذاشت.

در، آرام باز شد.

...

اتاق، درست همان‌قدر مرتب بود که انتظارش را نداشت.

نور کمرنگ غروب از میان پرده‌ها داخل می‌تابید.

روی میز تحریر چند کتاب نیمه‌باز، یک خودکار و یک گلدان کوچک قرار داشت.

دامیان چند قدم جلو رفت.

نگاهش روی کمد لباس افتاد.

درِ کمد را باز کرد.

چند لباس مجلسی، چند لباس روزمره و یک سویشرت آبی آسمانی به چوب‌لباسی آویزان بودند.

بعد از چند لحظه فکر کردن، یک لباس راحتی، یک سویشرت و شلوار مناسب برداشت.

درِ کمد را بست.

خواست از اتاق خارج شود...

اما نگاهش ناگهان به دیوار روبه‌رو افتاد.

چند قاب عکس.

قدم‌هایش آرام شد.

به طرف دیوار رفت.

اولین قاب...

عکس جشن مدرسه بود.

آنیا و خودش کنار هم ایستاده بودند.

اما روی صورت خودش، با ماژیک مشکی چند خط کشیده شده بود.

دامیان اخم کرد.

قاب دوم...

عکس دیگری از آن دو.

باز هم همان خط‌های مشکی.

قاب سوم...

همان اتفاق.

انگار کسی با عجله فقط چهره‌ی او را از تمام عکس‌ها پاک کرده بود.

دامیان بی‌اختیار دستش را روی یکی از قاب‌ها گذاشت.

چند ثانیه فقط نگاه کرد.

بعد خیلی آرام زمزمه کرد:

ـ ...اون موقع...

نگاهش پایین افتاد.

خاطرات روزهایی که از آنیا فاصله گرفته بود، یکی‌یکی در ذهنش زنده شدند.

تمام سکوت‌هایش...

تمام حرف‌هایی که نزده بود...

تمام لحظه‌هایی که فکر می‌کرد دور شدن، بهترین راه است.

حالا...

نتیجه‌شان روبه‌رویش بود.

آنیا حتی طاقت دیدن چهره‌ی او را هم نداشته است.

دامیان لب‌هایش را روی هم فشرد.

دستش را آرام از روی قاب برداشت.

با صدایی که بیشتر شبیه نجوا بود، گفت:

ـ ببخشید...

کلمه‌ی کوتاهی بود.

اما انگار تمام سنگینی آن روزها را با خودش داشت.

چند لحظه همان‌جا ایستاد.

بعد نگاهش دوباره روی عکس‌ها چرخید.

لبخندهای داخل عکس‌ها...

در کنار خط‌های سیاه...

تضاد عجیبی ساخته بودند.

دامیان برای اولین بار فهمید...

جدایی فقط خودش را آزار نداده بود.

آنیا هم تمام آن روزها را با همان درد زندگی کرده بود.

او آرام نفسش را بیرون داد.

لباس‌هایی را که برای آنیا برداشته بود، محکم‌تر در دست گرفت.

این بار بدون اینکه دوباره به عکس‌ها نگاه کند، از اتاق بیرون رفت.

اما تصویری که روی دیوار دیده بود...

همراهش از خانه خارج شد.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
دیدگاه ها (۲)

تکاپو پارت 79:پرستار، کی آورده..؟ 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍پرستار لبخند ملا...

تکاپو پارت 79:الان باید چی صدات کنم؟ «اسلاید دوم» 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽...

تکاپو پارت 77:لباسش...؟ 🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍امیل نگاهی به باند دور مچ ...

تکاپو پارت 76: بیمارستان فقط یه لوکیشن نیست🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍..دامیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط