تکاپو پارت 76: بیمارستان فقط یه لوکیشن نیست
تکاپو پارت 76: بیمارستان فقط یه لوکیشن نیست
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍..
دامیان روی صندلی فلزی کنار دیوار نشسته بود. هنوز لکههای خون روی آستین کت مشکیاش دیده میشد.
امیل کنار او ایستاده بود. چند بار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
بالاخره آرام گفت:
ـ تقصیر تو نبود.
دامیان نگاهش را از درِ اتاق عمل برنداشت.
ـ بود.
امیل دیگر چیزی نگفت.
چند متر آنطرفتر، بکی بیقرار قدم میزد.
وقتی دامیان را دید، جلو آمد و بدون مقدمه پرسید:
ـ خودت زخمی شدی؟
دامیان لحظهای به دست باندپیچیشدهی خودش نگاه کرد.
ـ من خوبم.
اما صدایش آنقدر خسته بود که حتی بکی هم باور نکرد.
درِ اتاق عمل باز شد.
پزشک ماسکش را پایین کشید و گفت:
ـ زخم عمیق نیست. بخیه میخوره و تا چند ساعت دیگه حالش پایدار میشه.
دامیان برای اولین بار از زمان حمله، نفسش را آهسته بیرون داد.
بکی دستش را روی دهانش گذاشت و زمزمه کرد:
ـ خدا رو شکر...
همان موقع، درِ آسانسور باز شد.
دیمیتریوس با کت و شلوار سبز لجنی وارد راهرو شد. چند نفر از محافظها و دستیارانش پشت سرش بودند.
او مستقیم به سمت پذیرش رفت.
ـ وضعیت مصدومها پایدار شده؟
مسئول پذیرش با عجله پاسخ داد:
ـ بله، آقا. خطر رفع شده.
دیمیتریوس فقط سر تکان داد.
بعد به سمت راهرو آمد.
وقتی از کنار دامیان رد میشد، لحظهای مکث نکرد؛ فقط در همان حال عبور، آرام گفت:
ـ خودت هم برو پانسمانت رو عوض کن.
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به سمت انتهای راهرو رفت.
دامیان چند ثانیه به پشت سر برادرش نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
کمی بعد، لوید و یور هم رسیدند.
یور با دیدن خون روی لباس دامیان رنگش پرید.
ـ آنیا کجاست؟
لوید سریعتر از همه خودش را جمعوجور کرد و به سمت پزشک رفت.
چند دقیقه بعد برگشت و گفت:
ـ خطری تهدیدش نمیکنه. فقط باید استراحت کنه.
شانههای یور اندکی پایین افتاد، اما نگاهش هنوز ناآرام بود.
او آرام روی صندلی کنار دامیان نشست.
ـ ممنون که تنهاش نذاشتی.
دامیان سرش را پایین انداخت.
ـ باید زودتر میرسیدم.
لوید برای لحظهای به او نگاه کرد.
ـ الان مهم اینه که حالش خوب میشه.
در اتاق عمل کوچک، پرستار آخرین بخیه را زد.
آنیا نیمهبیهوش بود و فقط نفسهای آرامش شنیده میشد.
پرستار زیر لب گفت:
ـ دختر شجاعیه.
پزشک جواب داد:
ـ از اول کار حتی یک بار هم شکایت نکرد.
بیرون اتاق، بکی کنار امیل ایستاده بود، یور هنوز دستهایش را در هم قفل کرده بود، لوید با پزشک دربارهی مراقبتهای بعد از ترخیص صحبت میکرد و دامیان ساکت به درِ بسته خیره مانده بود.
بیمارستان دیگر فقط جایی برای درمان یک زخم نبود.
انگار هر کدام از آنها، چیزی را در آن راهروی سفید و سرد، آرامآرام از نو میشناختند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍..
دامیان روی صندلی فلزی کنار دیوار نشسته بود. هنوز لکههای خون روی آستین کت مشکیاش دیده میشد.
امیل کنار او ایستاده بود. چند بار خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
بالاخره آرام گفت:
ـ تقصیر تو نبود.
دامیان نگاهش را از درِ اتاق عمل برنداشت.
ـ بود.
امیل دیگر چیزی نگفت.
چند متر آنطرفتر، بکی بیقرار قدم میزد.
وقتی دامیان را دید، جلو آمد و بدون مقدمه پرسید:
ـ خودت زخمی شدی؟
دامیان لحظهای به دست باندپیچیشدهی خودش نگاه کرد.
ـ من خوبم.
اما صدایش آنقدر خسته بود که حتی بکی هم باور نکرد.
درِ اتاق عمل باز شد.
پزشک ماسکش را پایین کشید و گفت:
ـ زخم عمیق نیست. بخیه میخوره و تا چند ساعت دیگه حالش پایدار میشه.
دامیان برای اولین بار از زمان حمله، نفسش را آهسته بیرون داد.
بکی دستش را روی دهانش گذاشت و زمزمه کرد:
ـ خدا رو شکر...
همان موقع، درِ آسانسور باز شد.
دیمیتریوس با کت و شلوار سبز لجنی وارد راهرو شد. چند نفر از محافظها و دستیارانش پشت سرش بودند.
او مستقیم به سمت پذیرش رفت.
ـ وضعیت مصدومها پایدار شده؟
مسئول پذیرش با عجله پاسخ داد:
ـ بله، آقا. خطر رفع شده.
دیمیتریوس فقط سر تکان داد.
بعد به سمت راهرو آمد.
وقتی از کنار دامیان رد میشد، لحظهای مکث نکرد؛ فقط در همان حال عبور، آرام گفت:
ـ خودت هم برو پانسمانت رو عوض کن.
و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به سمت انتهای راهرو رفت.
دامیان چند ثانیه به پشت سر برادرش نگاه کرد، اما چیزی نگفت.
کمی بعد، لوید و یور هم رسیدند.
یور با دیدن خون روی لباس دامیان رنگش پرید.
ـ آنیا کجاست؟
لوید سریعتر از همه خودش را جمعوجور کرد و به سمت پزشک رفت.
چند دقیقه بعد برگشت و گفت:
ـ خطری تهدیدش نمیکنه. فقط باید استراحت کنه.
شانههای یور اندکی پایین افتاد، اما نگاهش هنوز ناآرام بود.
او آرام روی صندلی کنار دامیان نشست.
ـ ممنون که تنهاش نذاشتی.
دامیان سرش را پایین انداخت.
ـ باید زودتر میرسیدم.
لوید برای لحظهای به او نگاه کرد.
ـ الان مهم اینه که حالش خوب میشه.
در اتاق عمل کوچک، پرستار آخرین بخیه را زد.
آنیا نیمهبیهوش بود و فقط نفسهای آرامش شنیده میشد.
پرستار زیر لب گفت:
ـ دختر شجاعیه.
پزشک جواب داد:
ـ از اول کار حتی یک بار هم شکایت نکرد.
بیرون اتاق، بکی کنار امیل ایستاده بود، یور هنوز دستهایش را در هم قفل کرده بود، لوید با پزشک دربارهی مراقبتهای بعد از ترخیص صحبت میکرد و دامیان ساکت به درِ بسته خیره مانده بود.
بیمارستان دیگر فقط جایی برای درمان یک زخم نبود.
انگار هر کدام از آنها، چیزی را در آن راهروی سفید و سرد، آرامآرام از نو میشناختند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۲۳۵
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط