تکاپو پارت 77:لباسش...؟
تکاپو پارت 77:لباسش...؟
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
امیل نگاهی به باند دور مچ دست دامیان انداخت.
چند لحظه مردد ماند، بعد پرسید:
ـ راستی... دستت چطور زخمی شد؟
دامیان نگاه کوتاهی به دستش انداخت.
ـ وقتی آنیا رو بلند کرده بودم...
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ خون روی زمین ریخته بود.
ـ نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و اون از بغلم بیفته.
ـ مجبور شدم دستم رو به دیوار تکیه بدم.
ـ همون موقع مچم پیچ خورد.
امیل آرام سر تکان داد.
ـ فهمیدم...
در همین لحظه، پزشک از اتاق بیرون آمد.
نگاهش روی لوید ثابت ماند.
ـ شما پدرش هستید؟
ـ بله.
پزشک پرونده را بست.
ـ زخم بخیه خورده و جای نگرانی نیست.
لوید نفس کوتاهی کشید.
پزشک ادامه داد:
ـ فقط یه مسئله هست...
ـ لباس مجلسی دخترتون کاملاً پاره شده بود و لکههای خون زیادی روش بود.
ـ مجبور شدیم دورش بندازیم.
ـ لطفاً براش یه دست لباس تمیز بیارید.
لوید به درِ اتاق نگاه کرد.
بعد به یور.
یور هنوز کنار تخت آنیا بود و حاضر نبود حتی یک لحظه از او فاصله بگیرد.
لوید هم دلش نمیخواست او را تنها بگذارد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش روی دامیان ایستاد.
...
دامیان هم متوجه نگاه او شد.
لوید دستش را داخل جیب کتش برد.
یک دسته کلید بیرون آورد.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
انگار هنوز تصمیمش را کامل نگرفته بود.
بعد کلید را به سمت دامیان گرفت.
ـ میتونی یه لطفی در حقم بکنی؟
دامیان بدون معطلی جواب داد:
ـ البته.
لوید آدرس خانه را روی برگهی کوچکی نوشت.
ـ از اتاق آنیا... یه دست لباس مناسب بیار.
ـ هر چیزی که برای برگشتن به خونه راحت باشه.
دامیان کلید را گرفت.
ـ حتماً.
لوید فقط یک جملهی دیگر گفت:
ـ طبقهی دوم... آخرین اتاق سمت راست.
دامیان سرش را تکان داد.
بعد بیصدا از راهرو خارج شد.
چند دقیقه بعد...
یکی از خدمتکارهای خانوادهی دزموند با عجله خودش را به بیمارستان رساند.
با دیدن دامیان، کمی خم شد.
ـ آقای دزموند، ماشین آمادهست.
دامیان کلید خانهی فورجرها را در جیبش گذاشت و همراه او از بیمارستان خارج شد.
...
خودروی مشکی خانوادهی دزموند آرام از محوطهی بیمارستان خارج شد.
خدمتکار پشت فرمان نشسته بود و سکوت داخل ماشین را فقط صدای آرام موتور میشکست.
دامیان روی صندلی عقب نشسته بود.
نگاهش از پنجره به چراغهای بیمارستان افتاد که آرامآرام دور میشدند.
دستش را مشت کرد.
زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، گفت:
ـ زود برمیگردم...
خدمتکار از آینه نگاهی کوتاه به او انداخت، اما چیزی نگفت.
...
حدود بیست دقیقه بعد...
ماشین مقابل خانهی فورجرها توقف کرد.
خدمتکار پیاده شد و درِ عقب را برای دامیان باز کرد.
دامیان از ماشین پیاده شد.
برای چند لحظه به خانه خیره ماند.
این اولین باری بود که به خانهی آنیا میآمد.
نه برای مهمانی...
نه برای دیدار...
بلکه برای آوردن لباسی برای دختری که چند دقیقه پیش، با لباس خونآلود از او جدا شده بود.
او کلید را از جیبش بیرون آورد.
با صدای آرامی، درِ خانه باز شد...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
امیل نگاهی به باند دور مچ دست دامیان انداخت.
چند لحظه مردد ماند، بعد پرسید:
ـ راستی... دستت چطور زخمی شد؟
دامیان نگاه کوتاهی به دستش انداخت.
ـ وقتی آنیا رو بلند کرده بودم...
چند ثانیه سکوت کرد.
ـ خون روی زمین ریخته بود.
ـ نزدیک بود تعادلم رو از دست بدم و اون از بغلم بیفته.
ـ مجبور شدم دستم رو به دیوار تکیه بدم.
ـ همون موقع مچم پیچ خورد.
امیل آرام سر تکان داد.
ـ فهمیدم...
در همین لحظه، پزشک از اتاق بیرون آمد.
نگاهش روی لوید ثابت ماند.
ـ شما پدرش هستید؟
ـ بله.
پزشک پرونده را بست.
ـ زخم بخیه خورده و جای نگرانی نیست.
لوید نفس کوتاهی کشید.
پزشک ادامه داد:
ـ فقط یه مسئله هست...
ـ لباس مجلسی دخترتون کاملاً پاره شده بود و لکههای خون زیادی روش بود.
ـ مجبور شدیم دورش بندازیم.
ـ لطفاً براش یه دست لباس تمیز بیارید.
لوید به درِ اتاق نگاه کرد.
بعد به یور.
یور هنوز کنار تخت آنیا بود و حاضر نبود حتی یک لحظه از او فاصله بگیرد.
لوید هم دلش نمیخواست او را تنها بگذارد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد نگاهش روی دامیان ایستاد.
...
دامیان هم متوجه نگاه او شد.
لوید دستش را داخل جیب کتش برد.
یک دسته کلید بیرون آورد.
چند لحظه به آن نگاه کرد.
انگار هنوز تصمیمش را کامل نگرفته بود.
بعد کلید را به سمت دامیان گرفت.
ـ میتونی یه لطفی در حقم بکنی؟
دامیان بدون معطلی جواب داد:
ـ البته.
لوید آدرس خانه را روی برگهی کوچکی نوشت.
ـ از اتاق آنیا... یه دست لباس مناسب بیار.
ـ هر چیزی که برای برگشتن به خونه راحت باشه.
دامیان کلید را گرفت.
ـ حتماً.
لوید فقط یک جملهی دیگر گفت:
ـ طبقهی دوم... آخرین اتاق سمت راست.
دامیان سرش را تکان داد.
بعد بیصدا از راهرو خارج شد.
چند دقیقه بعد...
یکی از خدمتکارهای خانوادهی دزموند با عجله خودش را به بیمارستان رساند.
با دیدن دامیان، کمی خم شد.
ـ آقای دزموند، ماشین آمادهست.
دامیان کلید خانهی فورجرها را در جیبش گذاشت و همراه او از بیمارستان خارج شد.
...
خودروی مشکی خانوادهی دزموند آرام از محوطهی بیمارستان خارج شد.
خدمتکار پشت فرمان نشسته بود و سکوت داخل ماشین را فقط صدای آرام موتور میشکست.
دامیان روی صندلی عقب نشسته بود.
نگاهش از پنجره به چراغهای بیمارستان افتاد که آرامآرام دور میشدند.
دستش را مشت کرد.
زیر لب، آنقدر آرام که فقط خودش بشنود، گفت:
ـ زود برمیگردم...
خدمتکار از آینه نگاهی کوتاه به او انداخت، اما چیزی نگفت.
...
حدود بیست دقیقه بعد...
ماشین مقابل خانهی فورجرها توقف کرد.
خدمتکار پیاده شد و درِ عقب را برای دامیان باز کرد.
دامیان از ماشین پیاده شد.
برای چند لحظه به خانه خیره ماند.
این اولین باری بود که به خانهی آنیا میآمد.
نه برای مهمانی...
نه برای دیدار...
بلکه برای آوردن لباسی برای دختری که چند دقیقه پیش، با لباس خونآلود از او جدا شده بود.
او کلید را از جیبش بیرون آورد.
با صدای آرامی، درِ خانه باز شد...
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۶۴۶
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط