پارت سوم

او سونیک را می‌شناخت ، در زندگی قبلی اش*پایان فلش بک*
پایش را در سالن میکوبید و راه می‌رفت ناخن های دستش را انقدر جوییده بود که سر انگشتان او زخم و خونی شده بود موهایش بهم ریخته بود و زیر چشمانش گود افتاده بود چشمانش سرخ بودند و دورشان کبود ، کل شب را داشت پشت تلفن با مادرش بحث میکرد و تکس های احمقانه خواهران و برادرانش را میخواند :
پایلا* تو یک بازنده ای سونیک
باربارا* آب هراس احمق زندگی تو خوابگاه خوش میگذره ؟
پیت* مطمئنم مثل همیشه بی مصرفی
فستر* منتظر نمرات صفرت هستم
اما مثل همیشه جیمز هیچ تکس یا پیامی نفرستاده بود
وارد کلاس شد و سنگینی نگاه بیست نفر را روی خودش حس کرد ، حق هم داشتند ، کی روز اول دانشگاه با همچین قیافه ای میومد سر کلاس سونیک سریع رفت ته کلاس نشست تا از نگاه های همکلاسی هایش در امان بماند و ناگهان یک نگاه آشنا را حس کرد خدای من اون تیلز بود.
-تیلز؟! (تقریبا این را داد زد که باعث شد نگاه های بیشتری رویش قفل شوند) سونیک تقریبا مثل لبو سرخ شده بود تیلز لبخند زد
+آره سونیک خودمم
-فکر میکردم بری یک رشته دیگه مثل ریاضی فیزیک چرا اینجایی؟
+من رشتم ساخت ماشین آلات هستش و برای یک درسم تو کلاس ساختار خودرو مسابقه هستم
-اوکی فکر کنم منطقیه
+ناکلز رو دیدی؟
-از زمان راهنمایی دیگه نه توچی؟
+همین دیروز دیدمش اون رفته رشته ورزش رزمی
-اینم منطقیه خیله خب فکر کنم تو کلاس سلامت بدنی ببینمش
دیدگاه ها (۰)

آقا تروخدا نرید با هوش مصنوعی را بزنید و دوست سین دارم جدی م...

اینو خودم ساختم بنظرم خوب نشد و اینطوری که میخواستم نشد

پسر کوچولو اشک هایش را پاک میکرد اما نمی‌توانست جلوی سرازیر ...

╭────༺ ♕ ༻────╮⊊ #my_mistake ⊋#part6⋆┈┈。゚❃ུ۪ ❀ུ۪ ❁ུ۪ ❃ུ۪ ❀ུ۪...

~حقیقت پنهان~

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط