{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...

از دور دوستش داشتم وبا آن همه شلوغی...
دوست داشتنم به چشمش نمی آمد
صبح چشمانم را به یادش باز میکردم و
شب روی هم میگذاشتم
گاهی میشد ساعتها مینشستم پشتِ میز کافه و
از دور،
تمامِ حرکاتش را زیرِ نظر میگرفتم
میخندید،میخندیدم
اخم میکرد،درهم میرفتم...
بالاخره یک روز دوست داشتنم را جمع کردم
تمام قد روبه رویش ایستادم و
یکجا به پایش ریختم!
جوابِ من "مرسی" نبود...اما شنیدم!
جوابِ من "پوزخند" نبود...اما دیدم!
آنجا بود که فهمیدم چرا
دور بودن های نزدیک را بیشتر دوست دارم✔
❤ 💙
دیدگاه ها (۱)

گاهی حق دارید از عشقی که بی دریغ ورزیدیدو قدرش را ندانستند د...

امروز کمی عمیق‌تر مهربان باش...هیچ هزینه‌ای ندارد!دوست داشتن...

خودش باید ارزشتو بدونه !خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کا...

زننمونه تکامل یافته بهارنارنج است ؛باید این الهه حریر و لطاف...

رمان افسانه خورشید و ماه 🌞🌚🪄پارت ۱۲نکته❗❌: تمام شخصیت ها، جا...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 70・⁠]⁠ᕗ از صبح زود بلند شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط