{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به تماشای تو نشسته ام ......

به تماشای تو نشسته ام ......

با پاهای خسته ولی با یک دنیا امید

و با چشمانی که تمام احساس را در پشت پلکش غلاف

کرده است . مهم نیست که شانه هایت تجسم است و

آغوشت خیال ، همه ی یادت اینجاست . وقتی غروب

می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و باز

به انتظار طلوع آمدنت ساعت ها لب دریا می نشینم

بتاب خورشیدم بر زندگی ام چنان بتاب که گریزی از تو

ممکن نباشد . بدنم سرد است و می لرزد از سرمای

نبودنت تنها دنیای من میان آغوش تو گرم می شود مرا

به آغوش بکش تب نبودنت رعشه بر لحظات من می اندازد

وسعت دنیای من آغوش توست .
دیدگاه ها (۱)

تو را به زبان تمامی خواستنهایم... به سوگندهای عاشقانه ی محکم...

تولدت مبارک اوسامو دازای

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

#هنگام‌ساحل‌ِنهنگ...عمیق احساسی دارمبه ژرفای اقیانوس آرامآن ...

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

امیر نقدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط