به تماشای تو نشسته ام ......
به تماشای تو نشسته ام ......
با پاهای خسته ولی با یک دنیا امید
و با چشمانی که تمام احساس را در پشت پلکش غلاف
کرده است . مهم نیست که شانه هایت تجسم است و
آغوشت خیال ، همه ی یادت اینجاست . وقتی غروب
می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و باز
به انتظار طلوع آمدنت ساعت ها لب دریا می نشینم
بتاب خورشیدم بر زندگی ام چنان بتاب که گریزی از تو
ممکن نباشد . بدنم سرد است و می لرزد از سرمای
نبودنت تنها دنیای من میان آغوش تو گرم می شود مرا
به آغوش بکش تب نبودنت رعشه بر لحظات من می اندازد
وسعت دنیای من آغوش توست .
با پاهای خسته ولی با یک دنیا امید
و با چشمانی که تمام احساس را در پشت پلکش غلاف
کرده است . مهم نیست که شانه هایت تجسم است و
آغوشت خیال ، همه ی یادت اینجاست . وقتی غروب
می شود و تو نمی آیی دلم پر از خون می شود و باز
به انتظار طلوع آمدنت ساعت ها لب دریا می نشینم
بتاب خورشیدم بر زندگی ام چنان بتاب که گریزی از تو
ممکن نباشد . بدنم سرد است و می لرزد از سرمای
نبودنت تنها دنیای من میان آغوش تو گرم می شود مرا
به آغوش بکش تب نبودنت رعشه بر لحظات من می اندازد
وسعت دنیای من آغوش توست .
- ۲.۲k
- ۰۷ تیر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط