spyfamily
spy×family
فصل•۳•پارت•۲۵•
دارن میرن برای مصاحبه
آنیا از استرس عرق کرده
دامیان: عزیزم چرا اینقدر استرس داری .
آنیا: اونموقع که برای کلاس اول به مصاحبه اومدم نمیدونی چه اتفاقاتی افتاد......
داره نفس نفس میزنع
دامیان: 🤣🤣🤣🤣
آنیا: امیدوارم ایندفعه اینطوری نشه
دامیان: اگر بخوام کلک بزنن روی دم شیر پا گذاشتن ....
آسامی: بابا توهم اِدن درس میخوندی؟؟؟؟؟؟
دامیان: چی.؟ خب. خب اره....
آسامی: مامان تو چی؟
انیا: عا. اره خب منم همینطور
آسامی: واک و واک(میدونم ماله انیاست ولی خب🤣)
آسامی:شما چجوری باهم آشنا شدین؟؟
دامیان: عزیزم بعدا بهت میگیم الان فکر نمیکنم وقت خوبی باشه.
آنیا: اره....
آقای هندرسون: خدای من ..... اونا خانم فورجر و آقای دزموند(بله زندست هنوز سگ جونه)
اونا یه بچه هم دارن؟؟؟؟؟؟ نخبه ×۲؟😵💫(فقط کسایی که رمان سیسی رو خوندن میفهمن 🌚🌚)
باورم نمیشه چه با ظرافت...... شماره ۴۳۵ رو قبول کنید....
یکنفر: جناب هندرسون دخترشون توی ازمون ورودی نفر ۱ شد
هندرسون دو متر پرتاب شد اونو
هندرسون: گانننننننننننننننننننن. با ظرافت ظرافتانه😀 همین الان بزن قبول...
آنیا و دامیان و اسامی نشستن...
یک مرد: شماره ۴۳۵ بیاد داخل
آنیا: هوف....بریم.
داخل آقای هندرسون و ...
(همون افرادی که برای مصاحبه آنیا بودن)
(زنده ان هنوز)
آنیا تا با اون مرد روبرو میشه(همونی که لوید میخواست بهش مشت بوزنه) خشکش میزنع
دامیان: عزیزم...؟
آنیا : هیچی ...
میشینن
اون مرده حرصش میگیره از اینکه انیا تشکیل خانواده داده ولی چون «دزموند اینجاست هیچ گوهیی نمیتونه بخوره🌚🥳
خب سوالات (سوالات من منطق ندارن اصلاااا)
آقای هندرسون: بهتره اول از مادر و پدر دانش اموز سوال بپرسیم.
هندرسون: خب آقای دزموند شما چجوری با خانم فورجر آشنا شدید
تو ذهنش: من که میدونم ولی خب
دامیان: ما تو کالج ادن درس میخوندیم اولش خب یجورایی نفرت غیر قابل تحملی از هم داشتیم با اینکه خب .. به مرور نفرت کمتر میشد. تا سال اول راهنمایی ما ویز خاصی بینمون نبود ولی سال آخر .. یعنی دوازدهم . مارو نامزد کردن....که اولش برای هردو ما ناخواسته بود ولی میدونیم ازدواج عشق میاره
(همون موقع ذهنش: مشتی از بچگی دوسش داشتم)
آنیا یهو یه خنده ریزی میکنه همه بهش نگاه میکنن
آنیا: اوهوم... ببخشید
دامیان: خب میگفتم و بعد چند ماه یا چند سال دقیق یادم نیست که دخترمون به دنیا اومد
اون مرده که داره از حرص میمیره.
هندرسون: درسته..... خب خانم فورجر شما از اول دوسشون داشتید؟
آنیا: چیچی؟ عا؟ خب اره معلومه
دامیان سرخ میشه(هنوز عادت رو ترک نکرده)
یه مرد دیگه: هدفتون از انتخاب این کالج چیه؟
دامیان: خب من و همسرم هردومون در بن کالج درس خوندیم و بخاطر فضای تحسین برانگیزی که داره بدون شک میخوایم دخترمون هم توی همچین فضایی درس بخونه
هندسورن زیر لب: چه با ظرافت آقای دزموند...
خب بریم سراغ دختر خانم .....
فصل•۳•پارت•۲۵•
دارن میرن برای مصاحبه
آنیا از استرس عرق کرده
دامیان: عزیزم چرا اینقدر استرس داری .
آنیا: اونموقع که برای کلاس اول به مصاحبه اومدم نمیدونی چه اتفاقاتی افتاد......
داره نفس نفس میزنع
دامیان: 🤣🤣🤣🤣
آنیا: امیدوارم ایندفعه اینطوری نشه
دامیان: اگر بخوام کلک بزنن روی دم شیر پا گذاشتن ....
آسامی: بابا توهم اِدن درس میخوندی؟؟؟؟؟؟
دامیان: چی.؟ خب. خب اره....
آسامی: مامان تو چی؟
انیا: عا. اره خب منم همینطور
آسامی: واک و واک(میدونم ماله انیاست ولی خب🤣)
آسامی:شما چجوری باهم آشنا شدین؟؟
دامیان: عزیزم بعدا بهت میگیم الان فکر نمیکنم وقت خوبی باشه.
آنیا: اره....
آقای هندرسون: خدای من ..... اونا خانم فورجر و آقای دزموند(بله زندست هنوز سگ جونه)
اونا یه بچه هم دارن؟؟؟؟؟؟ نخبه ×۲؟😵💫(فقط کسایی که رمان سیسی رو خوندن میفهمن 🌚🌚)
باورم نمیشه چه با ظرافت...... شماره ۴۳۵ رو قبول کنید....
یکنفر: جناب هندرسون دخترشون توی ازمون ورودی نفر ۱ شد
هندرسون دو متر پرتاب شد اونو
هندرسون: گانننننننننننننننننننن. با ظرافت ظرافتانه😀 همین الان بزن قبول...
آنیا و دامیان و اسامی نشستن...
یک مرد: شماره ۴۳۵ بیاد داخل
آنیا: هوف....بریم.
داخل آقای هندرسون و ...
(همون افرادی که برای مصاحبه آنیا بودن)
(زنده ان هنوز)
آنیا تا با اون مرد روبرو میشه(همونی که لوید میخواست بهش مشت بوزنه) خشکش میزنع
دامیان: عزیزم...؟
آنیا : هیچی ...
میشینن
اون مرده حرصش میگیره از اینکه انیا تشکیل خانواده داده ولی چون «دزموند اینجاست هیچ گوهیی نمیتونه بخوره🌚🥳
خب سوالات (سوالات من منطق ندارن اصلاااا)
آقای هندرسون: بهتره اول از مادر و پدر دانش اموز سوال بپرسیم.
هندرسون: خب آقای دزموند شما چجوری با خانم فورجر آشنا شدید
تو ذهنش: من که میدونم ولی خب
دامیان: ما تو کالج ادن درس میخوندیم اولش خب یجورایی نفرت غیر قابل تحملی از هم داشتیم با اینکه خب .. به مرور نفرت کمتر میشد. تا سال اول راهنمایی ما ویز خاصی بینمون نبود ولی سال آخر .. یعنی دوازدهم . مارو نامزد کردن....که اولش برای هردو ما ناخواسته بود ولی میدونیم ازدواج عشق میاره
(همون موقع ذهنش: مشتی از بچگی دوسش داشتم)
آنیا یهو یه خنده ریزی میکنه همه بهش نگاه میکنن
آنیا: اوهوم... ببخشید
دامیان: خب میگفتم و بعد چند ماه یا چند سال دقیق یادم نیست که دخترمون به دنیا اومد
اون مرده که داره از حرص میمیره.
هندرسون: درسته..... خب خانم فورجر شما از اول دوسشون داشتید؟
آنیا: چیچی؟ عا؟ خب اره معلومه
دامیان سرخ میشه(هنوز عادت رو ترک نکرده)
یه مرد دیگه: هدفتون از انتخاب این کالج چیه؟
دامیان: خب من و همسرم هردومون در بن کالج درس خوندیم و بخاطر فضای تحسین برانگیزی که داره بدون شک میخوایم دخترمون هم توی همچین فضایی درس بخونه
هندسورن زیر لب: چه با ظرافت آقای دزموند...
خب بریم سراغ دختر خانم .....
- ۷.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط