{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

spyfamily

spy×family
فصل•۳•پارت•۲۷•
جروز اول مدرسه
پترا داره لباس مدرسه رو تن آسامی می‌کنه
آنیا: عزیزم خیلی بهت میاد..
آسامی: راستی مامان بابایی کو؟
آنیا: اوم. سرکاره
آسامی: ای بابا
آنیا: من اینجام کافی نیست ؟
آسامی: چرا مامان. ولی میخواستم اونم کنم ببینه
آنیا: ببخشید عزیزم ولی نیست...
و گونه آسامی رو می‌بوسه
آسامی داره می‌ره مدرسه با آنیا (تو ماشینن)
آنیا و اسامی پیاده میشن همه دانش آموزا بهشون خیره شدن و از بچه تا بزرگ رو آنیا کراش زدن🥹البته هم مادر و هم دختر موهاشون صورتیههه
دارن میرن تو سالن یهو میگن: دزموند وارد میشود. «بله بله ژونح»
آسامی: باباییی.....
و می‌پره بغل دامیان
آنیا: عزیزم...اینجا چکار میکنی؟
دامیان: تو یه همچین روزی مادرم و پدرم پیشم نبودن .. نمیتونم اینکه بچه ام هم این موضوع رو تحمل میکنه ... تحمل کنم.
آنیا: (::: ...... درکت میکنم.
دامیان سرش رو میندازه پایین: چجوری.تو که بویی از این موضوعات نبردی.
آنیا: توهم بویی از مادر و پدر نداشتن نبردی....
دامیان: چ.چی؟
آنیا: مهم نیست ... بیا بریم.
دامیان: اوم اوکی....
(اونجایی رو یادتونه که اسم هارو صدا میزدن و بچه ها میرفتم تو صف؟ جایی که دامیان و آنیا تازه آشنا شدن🥹🥹)
دقیقا یه همچین چیزی رو برای آسامی تصور کنید
آنیا و دامیان بالا نشستن و آسامی پایینه
آنیا: تو میتونیی...
آقای مدیر: خانم آسامی دزموند.
آسامی می‌ره تو صف .
نفر بعدی:
آقای هیروشی یونه.
(عکسو بعدا می‌زارم براتون)
می‌ره و جلو آسامی.
هیروشی برمیگرده و اسامی رو نگاه می‌کنه
تو ذهنش: چه بانمکه اگه هم سطح من بود باهاش دوست میشم(نمونه کوچک دامیان)
هیروشی : هی مو صورتی .
آسامی سرش رو بالا می‌کنه: هوم تو صدام زدی مو صورتی؟
هیروشی: اره با توئم... مو صورتی..بابات چکاره است ؟؟؟ ها؟؟؟
اسامی: دزموند...خودت دیگه فک کنم بفهمی.
هیروشی یکم می‌ره عقب: چ..چی؟ چی دزموند ؟ دختر دامیان دزموندی؟
آسامی به نشانه تایید سر تکون میده.
هیروشی تو ذهنش: دزموند شرکت پدرم رو نجات داد دخترشون..این دختره مو صورتیه؟ شنیدیم یه پسر هم دارن... باید باهاش دوست شم؟
هیروشی: خب میتونی دوست من باشی
آسامی: یه دزموند نیاز به دوستی با کسی نداره ولی اگه اصرار داری باشه و دستش رو به سمت هیروشی دراز می‌کنه . من آسامی ام شما؟
هیروشی یه نیشخند میزنه و دستش رو میده به آسامی: هیروشی....
آسامی می‌خنده .
هیروشی یکم سرخ میشه.
دامیان و آنیا دارم اونا رو میبینن...
دامیان:, اوهو .... چه قلطا.
( یکم از جاش بلند شده بود که بره)
آنیا دستشو می‌زاره رو پای دامیان و ناز می‌کنه(نسمسحسحیخیح) آنیا: عزیزم.‌.. آروم باش اونا ۶ سالشونه.....
دامیان: باشه که باشهه...
ذهن دامیان: اگر عاشق دخترم بشه چی؟ آخه آسامی کُپ آنیاست.
آنیا ذهن دامیان رو میخونه و میگه: پسر دومم؟؟؟؟؟ عزیزمم؟؟؟
دامیان به خودش میاد. می‌فهمه که آنیا ذهنش رو خونده سرخ میشه: ای بابا عادت ندارم بهت
آنیا می‌خنده..
توی جشن:
دیدگاه ها (۵)

دوستان گلم🌚🤡امشب به امید خدا نت یاری کنه...ساعت ۱۰ شب به بعد...

spy×familyفصل•۳•پارت•۲۸•از تو بلندگو: دانش آموز های کالج ادن...

spy×familyفصل•۳•پارت•۲۶•بریم سراغ دختر خانم درسته؟خب بگو ببی...

spy×familyفصل•۳•پارت•۲۵•دارن میرن برای مصاحبه آنیا از استرس ...

انیا یهو ناخودآگاه بلند میشهدامیان :عزیزم....انیا موهاش ریخت...

spy×family فصل •3• پارت•1۵•ویو ۴ سال بعدانیا: آسامی.کجایی.اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط