«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۹۰
با تمام وجود تمرکز کردم و سعی کردم حواسم رو جمع کنم..
عميق بهش فك كردم. یه ماشین نقره.. یه مرد با مو و چشماي مشكي..
سنگین بود..خيلي زياد.. بدون نشونه با این تشویش
باید یه چیزی ازش داشته باشم تا راحت بتونم ردیابیش کنم و اينجوری
توان و انرژیم به شدت تضعیف شده بود. دست به صورتم کشیدم.. تماماً عرق کرده بودم..
داشتم میوفتادم. به زور دستم رو به دیوار کنارم گرفتم که نفسم تو سینه حبس اسم خیابونی جلو چشمام نقش بست.
هول چشمامو بستم. خیابونش رو میشناختم.
دو خیابون بالاتر از خونه ام بود
با شوق شروع کردم به دویدن
حالم بد بود و سرم گیج میرفت اما نمیتونستم وایستم..
خيلي تند دویدم شد
خودشه.. همین خیابونه..
قلبم تند تند میزد. هول تك تك ماشينها رو نگاه میکردم
چرخیدم که یه دفعه ماشین نقره اي براقي بهم چشمك زد. ضربان قلبم خيلي شديد بالا رفت و صورتم از هم باز شد..
گنگ و پرهیجان قدم جلو گذاشتم
پاهام بدجور میلرزید
همون مدل همون رنگ شیشه هاش دودی بود و داخلش دیده نمیشد..
با دست و پاي لرزون پلاکش رو نگاه کردم و بعد رفتم کنارش..
چرخیدم که صندلي هاي عقبش رو ببينم..
در انگار کسی نبود
خواستم بچرخم و برم سمت در راننده که یه دفعه در جلو باز شد و يکي پياده شد و همزمان من هم چرخیدم و رخ تو رخ شدم با
چشماي مشکي که تو فاصله يك قدمیم بود.. قلبم ریخت..
خداي من..خودش بود..
اشکم از درد جاري شد و پردرد صداش زدم ویلیام
چونه ام میلرزید.
قلبم داشت زیر نگاه اشنا و خیره اش له میشد.
گنگ نگام کرد
با بغض دردناکي گفتم: وی..عزیزم...
و تند و با اشتیاق :گفتم تو کجا بودي؟ ميدوني چي به سرم اومد؟ من.. من...
و دستم رو جلو بردم که بازوشو بگیرم که تند خودشو عقب کشید و چشماشو باريك كرد و گفت: انگار اشتباه گرفتین
انگار چاقویی توی قلبم فرو رفت.
با شوك و ناباور گفتم وی. منم...
اخم کرد و گفت خانوم محترم عرض کردم اشتباه گرفتین من
وی نیستم.
حس کردم قلبم از جا در اومده و شکمم از درد متقبض شده بود. چی میگه؟ چي
این این وی منه..
اشك ناباورم جاري شد و سرمو به طرفین تکون دادم. چشماش..
part ۹۰
با تمام وجود تمرکز کردم و سعی کردم حواسم رو جمع کنم..
عميق بهش فك كردم. یه ماشین نقره.. یه مرد با مو و چشماي مشكي..
سنگین بود..خيلي زياد.. بدون نشونه با این تشویش
باید یه چیزی ازش داشته باشم تا راحت بتونم ردیابیش کنم و اينجوری
توان و انرژیم به شدت تضعیف شده بود. دست به صورتم کشیدم.. تماماً عرق کرده بودم..
داشتم میوفتادم. به زور دستم رو به دیوار کنارم گرفتم که نفسم تو سینه حبس اسم خیابونی جلو چشمام نقش بست.
هول چشمامو بستم. خیابونش رو میشناختم.
دو خیابون بالاتر از خونه ام بود
با شوق شروع کردم به دویدن
حالم بد بود و سرم گیج میرفت اما نمیتونستم وایستم..
خيلي تند دویدم شد
خودشه.. همین خیابونه..
قلبم تند تند میزد. هول تك تك ماشينها رو نگاه میکردم
چرخیدم که یه دفعه ماشین نقره اي براقي بهم چشمك زد. ضربان قلبم خيلي شديد بالا رفت و صورتم از هم باز شد..
گنگ و پرهیجان قدم جلو گذاشتم
پاهام بدجور میلرزید
همون مدل همون رنگ شیشه هاش دودی بود و داخلش دیده نمیشد..
با دست و پاي لرزون پلاکش رو نگاه کردم و بعد رفتم کنارش..
چرخیدم که صندلي هاي عقبش رو ببينم..
در انگار کسی نبود
خواستم بچرخم و برم سمت در راننده که یه دفعه در جلو باز شد و يکي پياده شد و همزمان من هم چرخیدم و رخ تو رخ شدم با
چشماي مشکي که تو فاصله يك قدمیم بود.. قلبم ریخت..
خداي من..خودش بود..
اشکم از درد جاري شد و پردرد صداش زدم ویلیام
چونه ام میلرزید.
قلبم داشت زیر نگاه اشنا و خیره اش له میشد.
گنگ نگام کرد
با بغض دردناکي گفتم: وی..عزیزم...
و تند و با اشتیاق :گفتم تو کجا بودي؟ ميدوني چي به سرم اومد؟ من.. من...
و دستم رو جلو بردم که بازوشو بگیرم که تند خودشو عقب کشید و چشماشو باريك كرد و گفت: انگار اشتباه گرفتین
انگار چاقویی توی قلبم فرو رفت.
با شوك و ناباور گفتم وی. منم...
اخم کرد و گفت خانوم محترم عرض کردم اشتباه گرفتین من
وی نیستم.
حس کردم قلبم از جا در اومده و شکمم از درد متقبض شده بود. چی میگه؟ چي
این این وی منه..
اشك ناباورم جاري شد و سرمو به طرفین تکون دادم. چشماش..
- ۱۲۲
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط