{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"شام آخر"

"شام آخر"

*صحنه ي قبل از مرگ*
وقت شام بود...
شام را آوردي...
واي که چه عطري ، چه بويي ، چه طعمي...
گفتي برق ها خاموش...
گفتم چشم...برق ها را خاموش کردم ، شمع ها را روشن ، هفت شمع...
گفتم زيباست ، تو شمع مني من هم پروانم...
گفتي شام يخ کرد...گفتم آري شام آخر...
قبل از شروع شام گفتم دست هايت را بگذار در دستم...
شايد نتوانم حس کنم آنان را براي بار ديگر...
نرم بود دستت ، مثل پيراهن حريري که داشتي بر تن...
رو به روي هم نشسته بوديم...
برخاستم آمدم پيشت...
صورتم را آرام جلو آوردم...
گفتي کم ، شام يخ کرد ، باشد براي وقت خواب...
شب لب هايم را زود برداشتم...
گفتي نه...
با خنده گفتم شام يخ کرد ، باشد براي وقت خواب...
شب شام را خورديم...
یک لقمه من در دهان تو ميگذاشتم ،يک لقمه تو در دهان من...
گفتم خب اين هم از شام آخر...
گفتم من خوابم مي آيد...
خنديدي گفتي من آمادم...
لباس خواب قرمزت را کرده بودي بر تن...
برق ها را خاموش کردم..
سفت ، با تمام قدرت تو را در آغوشم کشيدم...
دکمه هاي لباس خوابت را دانه دانه باز کردم...
بغض راه گلويم را بست...
ترسيدم ، واقعا ترسيدم...
نميشد ، نميخواستم و نه ميتوانستم که باور کنم...
تو عشقم خيانت کرده باشي به من...
اول به خودم گفتم که تو را ميکشم...
بعد فهميدم که هرگز من نميتوانم...
خوابيدي تو در کنارم...
سرت بود روي سينه ام...
موهاي بلندت لاي انگشتانم...
صدايت کردم نميدادي جوابم...
سرد بودي...
دست هايت سرد، صورتت سرد ، پاهايت سرد ، تنت سرد...
به تمام تنت دست ميکشيدم سرد بود...
سرد سرد...
ولي سينه ات گرم بود...
عرق کردي...؟!
پس چرا اينقدر ترسيدم...
صدايت کردم باز هم نميدادي جوابم...
برق را روشن کردم...
واي خداي من!!!!
چه کار کرده بودي با خودت...
کارد را ديدم که چگونه دريده بود سينه ات...
مگر ما نبوديم عاشق هم...
پس چرا کردي خيانت...
تمام ذهنم را مرور کردم...
وااااااااااااااااااي خودم کردم که لعنت بر خودم باد...
تمام ماجرا را به ياد آوردم...
آن شب که نبودي در کنارم آن زن ........
شرمندم ولي افسوس...
آمدم کنارت خوابيدم...
به قولم عمل کردم..
لبانم را گذاشتم روي لبهايت...
التماس کردم...
کارد را بيرون کشيدم از بين سينه هايت...
ميلرزيدند دست هايم...
آخ سوختم...
سرما را حس کردم و خون را که جاري بود روي سينه ام، روي دستانت...
صحنه ي مرگ...
دیدگاه ها (۵)

"خلاصه ای از زندگانی امام حسین علیه السلام"يزيد پس از معاويه...

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم،ولي دل به پائيز نسپرده ايم...چو گ...

پرنده بر شانه هاي انسان نشست....انسان باتعجب رو به پرنده کرد...

خداجان حرفهايم را توي نيم ساعت بايد برايتان بنويسم...خودتان ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـ^᪲ـوم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۹۴فين دوناتو کنار تختم بود. ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط