Smile of Death
"Smile of Death"
part [13]
از زبان نویسنده
هفتهها گذشتند و یه حس ناآرامی توی بونتن موج میزد. مایکی بیشتر از همیشه ساکت و مرموز شده بود. جلسات مهمی برگزار میشد که هیکاری و سانزو حق حضور نداشتند. شایعاتی در مورد یه جنگ داخلی بین بونتن و گروههای رقیب پخش شده بود.
هیکاری یه شب، در حال قدم زدن توی محله، به یه سایهای توی کوچه برخورد کرد. سایه برای یه لحظه ثابت موند، بعد ناگهان ناپدید شد. هیکاری احساس میکرد که داره زیر نظر گرفته میشه.
به خونه برگشت و سانزو رو پیدا کرد که داشت با یه عالمه نقشه و عکس ور میرفت.
هیکاری:
– «چی کار میکنی؟»
سانزو سرش رو بالا آورد.
– «یه چیزی درست میکنه. یه چیزی که بهمون کمک کنه بفهمیم چه خبره.»
هیکاری به نقشه و عکسها نگاهی انداخت. عکسها متعلق به یه سری از اعضای قدیمی بونتن بودن. افرادی که سالها پیش از بونتن جدا شده بودن و یه گروه جدید تشکیل داده بودن.
هیکاری:
– «اینا دیگه چه ارتباطی با ما دارن؟»
سانزو:
– «اینا همونایی هستن که توی کار بونتن دخالت میکردن. و فکر کنم... دارن نقشهای میکشن.»
ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. سانزو در رو باز کرد. مایکی و کاکوچو جلوی در ایستاده بودن.
مایکی:
– «هیکاری، سانزو، باید باهاتون صحبت کنم.»
همه به اتاق نشیمن رفتند. مایکی یه پرونده روی میز گذاشت.
مایکی:
– «این یه لیست از افرادی هست که به این گروه جدید پیوستن.»
هیکاری و سانزو به لیست نگاهی انداختند. اسامی آشنایی توی لیست بود. افرادی که زمانی جزو نزدیکترین افراد بونتن بودن.
سانزو:
– «اینا دارن از داخل بونتن خرابکاری میکنن.»
مایکی:
– «دقیقا. و ما باید جلوشون رو بگیریم.»
هیکاری:
– «چطوری؟»
مایکی نگاهی به هیکاری انداخت.
– «اینبار تو باید بری.»
هیکاری:
– «بازم من؟»
مایکی:
– «اینبار فرق داره. اینبار باید حقیقت رو پیدا کنی. باید بفهمی کی پشت این ماجراست.»
هیکاری میدونست که این ماموریت خیلی خطرناکتر از ماموریت قبلیه. ولی چارهای نداشت. باید قبول میکرد.
امروز تا پارت ۱۵میزارمم🤧
part [13]
از زبان نویسنده
هفتهها گذشتند و یه حس ناآرامی توی بونتن موج میزد. مایکی بیشتر از همیشه ساکت و مرموز شده بود. جلسات مهمی برگزار میشد که هیکاری و سانزو حق حضور نداشتند. شایعاتی در مورد یه جنگ داخلی بین بونتن و گروههای رقیب پخش شده بود.
هیکاری یه شب، در حال قدم زدن توی محله، به یه سایهای توی کوچه برخورد کرد. سایه برای یه لحظه ثابت موند، بعد ناگهان ناپدید شد. هیکاری احساس میکرد که داره زیر نظر گرفته میشه.
به خونه برگشت و سانزو رو پیدا کرد که داشت با یه عالمه نقشه و عکس ور میرفت.
هیکاری:
– «چی کار میکنی؟»
سانزو سرش رو بالا آورد.
– «یه چیزی درست میکنه. یه چیزی که بهمون کمک کنه بفهمیم چه خبره.»
هیکاری به نقشه و عکسها نگاهی انداخت. عکسها متعلق به یه سری از اعضای قدیمی بونتن بودن. افرادی که سالها پیش از بونتن جدا شده بودن و یه گروه جدید تشکیل داده بودن.
هیکاری:
– «اینا دیگه چه ارتباطی با ما دارن؟»
سانزو:
– «اینا همونایی هستن که توی کار بونتن دخالت میکردن. و فکر کنم... دارن نقشهای میکشن.»
ناگهان صدای زنگ در به گوش رسید. سانزو در رو باز کرد. مایکی و کاکوچو جلوی در ایستاده بودن.
مایکی:
– «هیکاری، سانزو، باید باهاتون صحبت کنم.»
همه به اتاق نشیمن رفتند. مایکی یه پرونده روی میز گذاشت.
مایکی:
– «این یه لیست از افرادی هست که به این گروه جدید پیوستن.»
هیکاری و سانزو به لیست نگاهی انداختند. اسامی آشنایی توی لیست بود. افرادی که زمانی جزو نزدیکترین افراد بونتن بودن.
سانزو:
– «اینا دارن از داخل بونتن خرابکاری میکنن.»
مایکی:
– «دقیقا. و ما باید جلوشون رو بگیریم.»
هیکاری:
– «چطوری؟»
مایکی نگاهی به هیکاری انداخت.
– «اینبار تو باید بری.»
هیکاری:
– «بازم من؟»
مایکی:
– «اینبار فرق داره. اینبار باید حقیقت رو پیدا کنی. باید بفهمی کی پشت این ماجراست.»
هیکاری میدونست که این ماموریت خیلی خطرناکتر از ماموریت قبلیه. ولی چارهای نداشت. باید قبول میکرد.
امروز تا پارت ۱۵میزارمم🤧
- ۱۹۶
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط