تو را با غیر، میبینم، صدایم در نمی آید
تو را با غیر، میبینم، صدایم در نمی آید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگیها، بیقراریها
تو مه، بی مهری و حرف منت باور نمی آید
دلم از دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را ار چه بر من رحمت، ای کافر نمی آید؟...
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید
نشستم باده خوردم، خون گریستم، کنجی افتادم
تحمل میرود اما شب غم سر نمی آید
چه سود از شرح این دیوانگیها، بیقراریها
تو مه، بی مهری و حرف منت باور نمی آید
دلم از دوریت خون شد، بیا در اشک چشمم بین
خدا را ار چه بر من رحمت، ای کافر نمی آید؟...
- ۴.۶k
- ۲۲ آبان ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط