𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴
𝘱𝘢𝘳𝘵:55
&اوه راستی هیونگ.
-هوم؟
&قول دادی این هفته باهام بیای باشگاه تیراندازی.
برای اولین بار از وقتی پایین اومده بودم دیدم یونجون واقعا خندید.
اون خندههای کوچیک و کمیابش.
-تو هنوز یادته؟
سارانگ با اخم ساختگی گفت:
&معلومه که یادمه. تو همیشه قول میدی بعد یادت میره.
یونجون لیوان قهوه رو پایین گذاشت.
بعد دستشو جلو برد و خیلی طبیعی پشت گردن سارانگ رو گرفت.
یه حرکت کاملا برادرانه. انگار یک خانواده واقعی بودن این دفعه یادم نمیره.
- باشه باشه...واقعا قول میدم! این هفته باهات میام
چشمهای سارانگ برق زد.
&جدی؟
-جدی.
𝘱𝘢𝘳𝘵:55
&اوه راستی هیونگ.
-هوم؟
&قول دادی این هفته باهام بیای باشگاه تیراندازی.
برای اولین بار از وقتی پایین اومده بودم دیدم یونجون واقعا خندید.
اون خندههای کوچیک و کمیابش.
-تو هنوز یادته؟
سارانگ با اخم ساختگی گفت:
&معلومه که یادمه. تو همیشه قول میدی بعد یادت میره.
یونجون لیوان قهوه رو پایین گذاشت.
بعد دستشو جلو برد و خیلی طبیعی پشت گردن سارانگ رو گرفت.
یه حرکت کاملا برادرانه. انگار یک خانواده واقعی بودن این دفعه یادم نمیره.
- باشه باشه...واقعا قول میدم! این هفته باهات میام
چشمهای سارانگ برق زد.
&جدی؟
-جدی.
- ۱۱۲
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط