{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "

part : ⁵⁷

" درمانگاه سئول "

{ jungkook }

چند بار پلک زدم تا بتوانم بهتر ببینم.
در درمانگاه بودم.
پرستاری بالای سرم بود و داشت سرمم را در‌می‌آورد.
گفت...

_ آقای جئون حالتون خوبه؟!

چیزی نگفتم.
اما در ذهنم کلی علامت سوال بود.
چقدر بیهوش بودم؟!
چه کسی مرا به اینجا آورد؟!
چه اتفاقی افتاد؟!
تهیونگ کجاست؟!
تنها پرسیدم...

+ کی منو اورد اینجا؟!

_ دقیق نمیدونم ولی یه نامه براتون گذاشتن.

نامه‌ای از روی میز برداشت و به دستم داد.
سریع باز کردم و شروع کردم به خواندن.
نامه :
" سلام.
اگه داری این نامه رو میخونی یعنی همه چیز به خوبی پیش رفته.
دیشب بیهوش شدی منم گفتم بفرستنت بیمارستان.
امروز ساعت ⁰⁰ : ⁵ مراسم عروسیمه.
اگه خواستی میتونی بیای.
هر چند اصلا انتظار ندارم ببخشیم.
حق هم داری.
ولی من هنوزم از ‌ته قلبم عاشقتم.
هیچوقت فراموشت نمیکنم.
دوست دار تو کیم تهیونگ. "
با خواندن همان چند خط اول چشمانم اشکی شد.
چرا فکر میکرد همه‌ چیز تقصیر خودش است.
او هیچ تقصیری ندارد.
او فقط هرگز مهر پدری را تجربه نکرده است.
به ساعت دیواری در اتاق خیره شدم.
³⁷ : ³ را نشان میداد.
نباید بگذارم ازدواج کند.
او مجبور نیست بخاطر پدرش حال خوب را تجربه نکند.
کمکش میکنم.

" چندی بعد "

بعد از مرخص شدن به سمت کلانتری رفتم.
میخواهم از کیم شکایت کنم و تهیونگ را نجات دهم.
وقت زیادی ندارم.
اما سعیم را میکنم.
او ² بار جان مرا نجات داده است.
میخواهم این بار خودم فرشته‌ی نجاتش شوم.
کمی بعد رسیدم.
پیاده شدم و سریع رفتم تا با یک افسر صحبت کنم.

_ تعریف کنید.

+ توسط پدر دوستم تهدید به مرگ شدم!

تمام ماجرا ها را برایش تعریف کردم.
سپس آدرس عمارت را به آنها دادم تا با چند نیرو بروند و کیم را دستگیر کنند.
نقشه ام گرفته بود و بسیار راضی بودم.
نباید میگذاشتم زیر بار حرف زور باشد.
او هیچ گناهی ندارد‌.
تنها میخواهد زندگی آرامی داشته باشد.
آن مرد گفته بود که بخاطر جرم هایی که مرتکی شده است تا ¹⁰ سال زندان میرود.
حداقل اینگونه من و تهیونگ نیز ¹⁰ سال با آرامش زندگی میکنیم.
بالاخره به عمارت رسیدیم.
وای خدای من...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۸)

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁸وای خدای من.از جذا...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁶{ taehyung }ابتدا ...

" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "part : ⁵⁵_ گفتم که...اون به...

رمان : A Heart in the Darkness

که یهو...اون دختره ی سلیطه ، اره ، همون اولیا منو پرت کرد تو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط