نظرات زیاد نباشه از پارت بعد خبری نی
نظرات زیاد نباشه از پارت بعد خبری نی
Hurt
-Ep9-
*اسپشال*
فلش بک قبل رفتن به اون سرزمین
Suho
چشامو آروم باز کردم.رو تخت بودم...
چندتا پلک پشت سرهم زدم...
تازه یادم اومد چیشده بود دستمو گذاشتم رو گردنم.
گردنبند دور گردنم بود...یه حس عجیبی داشتم دیگه خبری از اون درد و رنج نبود.
دستامو اروم اوردم بالا
یه موج از نوک انگشتام در اومد تا بتونم صورتمو ببینم.
لبام کبود شده بود و رنگمم پریده بود.
چندتا سرفه پشت سرهم کردم.
سریع در اتاقم باز شد.
سهونو دیدم
&سوهو هیونگ...
حرفش نصفه موند چون یه مرد سفید پوش سریع هلش داد.
$به هوش اومدش....خوبه که به هوش اومده اوه سهون برو بیرون من با این پسر کار دارم.
از نماد قو رو کتش فهمیدم از کاخ قوی سفید اومده.
ترجیح دادم به خودم زحمت بلند شدن ندم و فقط با بی تفاوتی به صورتش زل بزنم.
$سوهو عقلتو از دست دادی؟؟؟تو چطور بدون اینکه یه مراقب برای خودت بزاری گردنبندو انداختی هاااان؟ما بهت اخطار نداده بودیم؟؟؟ و بدترین کارت این بود که به کای نگفتی و اگه کیونگسو بالا سرش نرسیده بود اون میمرد
و الان بخاطر کای تو زنده ای....تو جرمای سنگینی مرتکب...
چشامو بستم و با لحن عصبی ای گفتم-مجازاتم چیه؟؟؟
پوزخند زد$تا فعلا هیچی...ولی بعد برگشتن از جشن خورشید برات تصمیم میگیرن.
سعی کن اونجا کار خطایی انجام ندی
جوابشو با یه لبخند کج دادم-ممنون نگرانمین
حالم زیاد خوب نبود وقتی رفت بیرون شروع کردم به سرفه کردن
با صدای بچه ها به خودم اومدم.
سهون و چانیول و بکهیون اومده بودن بکهیون یکم رنگش پریده بود.
-ببینم کسی منو بوسیده؟؟؟
چشای سه تاشون گرد شد.
سهون:بوسیدن؟؟؟
چانیول:داشتیم سکته میزدیم
دستمو گرفت و لبخند گرمی زد ولی من باز اون حس سرما و دلشوره رو گرفتم.
بکهیون:چهارساعت فقط داشتن بالا سرت اینور و اونور می رفتن...من شخصا سرگیجه گرفتم
چانیول یه نگاه بهش انداخت:تا دوساعت پیش داشتی گریه میکردی باز وراج شدی.
بکهیون چپ چپ نگاش کرد:این گردنبند کوفتی دیگه از کدوم گوری اومد ااااه خوب داشتم میمردم...یه عالمه خون از بینیم اومد
سهون:اون گردنبنده نیروتو ده برابر میکنه...تمام نیروی بدنتو میکشه بیرون و بعد چند برابرشو بهت برمیگردونه و یه گیاه فقط میتونه از مرگ نجاتت بده و نزاره خونریزی کنی اونم به لطف اون مرد اخموعه زنده موندیم که گیاهو داد بهمون.
بکهیون متفکرانه به سهون زل زده بود خیلی بامزه بود
بک:واااو تو خیلی باهوشیا
سهون:هیونگ اون بوسیدن چی بود؟
-هیچی
چانیول:کیونگسو نمیدونم چش بود ولی بعد اینکه نوشیدنیه گیاهو خورد رفت تو اتاقش دیگه نیومد بیرون
بکهیون:اره کای با اینکه مدت زیادی غرق خون بود ولی رو زمین چند قطره بیشتر خون نبود و کای کاملا سرحال بود.
چانیول:میرفتی کاراگاه میشدی
بک:پیشنهاد خوبیه
سهون هنوزم تو کف حرف من بود
-ببینم شماها وسایلاتونو جمع کردید دیگه؟؟؟
بکهیون:من بیچاره که وسیله ای نداشتم ولی خودمو جمع کردم
سهون:هیونگ توکه حالت خوب نیس...
-نه من خوبم فردا میریم ...میخوام استراحت کنم برید بیرون
سه تاشون بلند شدن
چان:چیزی خواستی بگو
لبخند زدم-باشه ممنون
رفتن بیرون و درو بستن.
-پس کای کیونگسورو بوسیده
لبخند زدم...
-اما....اون از کجا این قضیه رو میدونست؟؟؟؟
#hurt#exo
Hurt
-Ep9-
*اسپشال*
فلش بک قبل رفتن به اون سرزمین
Suho
چشامو آروم باز کردم.رو تخت بودم...
چندتا پلک پشت سرهم زدم...
تازه یادم اومد چیشده بود دستمو گذاشتم رو گردنم.
گردنبند دور گردنم بود...یه حس عجیبی داشتم دیگه خبری از اون درد و رنج نبود.
دستامو اروم اوردم بالا
یه موج از نوک انگشتام در اومد تا بتونم صورتمو ببینم.
لبام کبود شده بود و رنگمم پریده بود.
چندتا سرفه پشت سرهم کردم.
سریع در اتاقم باز شد.
سهونو دیدم
&سوهو هیونگ...
حرفش نصفه موند چون یه مرد سفید پوش سریع هلش داد.
$به هوش اومدش....خوبه که به هوش اومده اوه سهون برو بیرون من با این پسر کار دارم.
از نماد قو رو کتش فهمیدم از کاخ قوی سفید اومده.
ترجیح دادم به خودم زحمت بلند شدن ندم و فقط با بی تفاوتی به صورتش زل بزنم.
$سوهو عقلتو از دست دادی؟؟؟تو چطور بدون اینکه یه مراقب برای خودت بزاری گردنبندو انداختی هاااان؟ما بهت اخطار نداده بودیم؟؟؟ و بدترین کارت این بود که به کای نگفتی و اگه کیونگسو بالا سرش نرسیده بود اون میمرد
و الان بخاطر کای تو زنده ای....تو جرمای سنگینی مرتکب...
چشامو بستم و با لحن عصبی ای گفتم-مجازاتم چیه؟؟؟
پوزخند زد$تا فعلا هیچی...ولی بعد برگشتن از جشن خورشید برات تصمیم میگیرن.
سعی کن اونجا کار خطایی انجام ندی
جوابشو با یه لبخند کج دادم-ممنون نگرانمین
حالم زیاد خوب نبود وقتی رفت بیرون شروع کردم به سرفه کردن
با صدای بچه ها به خودم اومدم.
سهون و چانیول و بکهیون اومده بودن بکهیون یکم رنگش پریده بود.
-ببینم کسی منو بوسیده؟؟؟
چشای سه تاشون گرد شد.
سهون:بوسیدن؟؟؟
چانیول:داشتیم سکته میزدیم
دستمو گرفت و لبخند گرمی زد ولی من باز اون حس سرما و دلشوره رو گرفتم.
بکهیون:چهارساعت فقط داشتن بالا سرت اینور و اونور می رفتن...من شخصا سرگیجه گرفتم
چانیول یه نگاه بهش انداخت:تا دوساعت پیش داشتی گریه میکردی باز وراج شدی.
بکهیون چپ چپ نگاش کرد:این گردنبند کوفتی دیگه از کدوم گوری اومد ااااه خوب داشتم میمردم...یه عالمه خون از بینیم اومد
سهون:اون گردنبنده نیروتو ده برابر میکنه...تمام نیروی بدنتو میکشه بیرون و بعد چند برابرشو بهت برمیگردونه و یه گیاه فقط میتونه از مرگ نجاتت بده و نزاره خونریزی کنی اونم به لطف اون مرد اخموعه زنده موندیم که گیاهو داد بهمون.
بکهیون متفکرانه به سهون زل زده بود خیلی بامزه بود
بک:واااو تو خیلی باهوشیا
سهون:هیونگ اون بوسیدن چی بود؟
-هیچی
چانیول:کیونگسو نمیدونم چش بود ولی بعد اینکه نوشیدنیه گیاهو خورد رفت تو اتاقش دیگه نیومد بیرون
بکهیون:اره کای با اینکه مدت زیادی غرق خون بود ولی رو زمین چند قطره بیشتر خون نبود و کای کاملا سرحال بود.
چانیول:میرفتی کاراگاه میشدی
بک:پیشنهاد خوبیه
سهون هنوزم تو کف حرف من بود
-ببینم شماها وسایلاتونو جمع کردید دیگه؟؟؟
بکهیون:من بیچاره که وسیله ای نداشتم ولی خودمو جمع کردم
سهون:هیونگ توکه حالت خوب نیس...
-نه من خوبم فردا میریم ...میخوام استراحت کنم برید بیرون
سه تاشون بلند شدن
چان:چیزی خواستی بگو
لبخند زدم-باشه ممنون
رفتن بیرون و درو بستن.
-پس کای کیونگسورو بوسیده
لبخند زدم...
-اما....اون از کجا این قضیه رو میدونست؟؟؟؟
#hurt#exo
- ۳.۲k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط