پارت 13 : عشق در آغوش سلطنت
پارت 13 : عشق در آغوش سلطنت
پادشاه برای چند ثانیهی کشدار، مثل مجسمهای سنگی بیحرکت ماند. انگار کلماتِ تهیونگ، نه به گوشهایش، که به غرورِ فولادینش ضربه زده بود. بعد، ناگهان خندید؛ خندهای خشک و بیروح که در سقفِ بلندِ تالار پیچید و تنِ محافظان را لرزاند.
پادشاه: «راهِ سوم؟ تهیونگ، تو همیشه رویاپرداز بودی. اما یادت رفته که پادشاهی، نه با رویا، که با خون و مصلحت حفظ میشه.»
او به سمتِ تختش برگشت، اما ننشست. دستش را روی دستهی طلاییِ تخت گذاشت و رو به جمعیت کرد:
پادشاه: «اگر اینقدر تشنهیِ آزادی هستی و این آیدل هم شریکِ رویاهای توست، پس باید بهایی برایش بپردازی که حتی در تصوراتِ شبانهات هم نمیگنجد.»
جونگکوک حس کرد قلبش در گلویش میکوبد. پادشاه با همان نگاهِ سردِ سلطنتیاش ادامه داد:
پادشاه: «فردا شب، جشنِ بزرگِ نیمهیِ سال است. تمامیِ اشراف و سفرایِ کشورهایِ همسایه اینجا خواهند بود. من میخواهم تو، جونگکوک، در آن جشن اجرا کنی. اما نه به عنوان یک آیدلِ معمولی... بلکه به عنوانِ یک "بازیچه" که شاهزاده را در مسیرِ اشتباه کشانده.»
تهیونگ یک قدم به جلو جهید، چهرهاش از خشم سرخ شده بود.
ته: «برادر! تو حق نداری چنین توهینی کنی...»
پادشاه دستش را بالا آورد و حرف او را قطع کرد.
پادشاه: «اگر میخواهی او زنده بماند و اگر میخواهی دوباره در راهروهای قصرِ من قدم بزنی، باید همین باشد. این تنها راهی است که منِ پادشاه، رابطهی شما را به عنوان یک "سرگرمیِ گذرا" بپذیرم و از مجازاتِ خیانت چشمبوشمی. در غیر این صورت...»
او نگاهش را به جونگکوک دوخت.
پادشاه: «...همین امشب، این آیدلِ محبوب، به جرمِ ورودِ غیرقانونی و فریبِ شاهزاده، به سیاهچال فرستاده میشه تا فراموش کنه چطور نفس بکشه، چه برسه به آواز خوندن.»
جونگکوک که تمام مدت در شوک بود، به آرامی دستِ تهیونگ را رها کرد. تهیونگ با وحشت به او نگاه کرد. جونگکوک میدانست که اگر قبول کند، تحقیر خواهد شد؛ آن هم جلوی تمام کسانی که او را به عنوان یک ستاره میشناختند. اما اگر قبول نمیکرد... تهیونگ به خاطر او تبعید یا شاید بدتر، از سلطنت خلع میشد.
جونگکوک صاف ایستاد. صدایش، هرچند کمی لرزان، اما با ارادهای پولادین در تالار پیچید:
جونگکوک: «قبول میکنم.»
تهیونگ با ناباوری زمزمه کرد: «جونگکوک، نه...»
جونگکوک بدون اینکه به تهیونگ نگاه کند، مستقیم در چشمانِ پادشاه خیره شد.
جونگکوک: «اجرا میکنم. اما نه به عنوان بازیچه. من به عنوان کسی که حقیقت رو میدونه میخونم. اعلیحضرت، شما میتونید من رو روی صحنه بفرستید، اما نمیتونید کنترل کنید که چی میخونم و چطور قلبِ مردم رو به لرزه درمیارم.»
پادشاه پوزخندی زد، پوزخندی که بویِ یک نقشهی کثیفتر را میداد.
پادشاه: «بسیار خب. امیدوارم صدایت به اندازهیِ غرورت رسا باشد.»
او با دست به محافظان اشاره کرد تا بروند.
پادشاه: «بروید. تا فردا شب، شاهزاده اجازه ندارد از اقامتگاهش خارج شود و این آیدل... تا زمانِ اجرا، تحتِ نظارتِ مستقیمِ گاردِ سلطنتی خواهد بود.»
محافظان به سمتِ جونگکوک آمدند. تهیونگ سعی کرد مقاومت کند، اما دو نفر از گاردِ سلطنتی بازوهایش را گرفتند. لحظهی آخر، وقتی جونگکوک را از کنارِ تهیونگ میبردند، دستِ او برای ثانیهای کوتاه، بندِ انگشتِ تهیونگ را لمس کرد.
تهیونگ در حالی که میبردندش، فریاد زد: «جونگکوک! اگه یه تار مو از سرت کم بشه، این قصر رو روی سرِ برادرم خراب میکنم!»
اما جونگکوک فقط به درهای بزرگ تالار خیره شده بود. او حالا تنها بود، در راهروهایِ سردِ قصر، با یک قولِ سنگین و اجرایی که میتوانست پایانِ همهچیز باشد.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ
پادشاه برای چند ثانیهی کشدار، مثل مجسمهای سنگی بیحرکت ماند. انگار کلماتِ تهیونگ، نه به گوشهایش، که به غرورِ فولادینش ضربه زده بود. بعد، ناگهان خندید؛ خندهای خشک و بیروح که در سقفِ بلندِ تالار پیچید و تنِ محافظان را لرزاند.
پادشاه: «راهِ سوم؟ تهیونگ، تو همیشه رویاپرداز بودی. اما یادت رفته که پادشاهی، نه با رویا، که با خون و مصلحت حفظ میشه.»
او به سمتِ تختش برگشت، اما ننشست. دستش را روی دستهی طلاییِ تخت گذاشت و رو به جمعیت کرد:
پادشاه: «اگر اینقدر تشنهیِ آزادی هستی و این آیدل هم شریکِ رویاهای توست، پس باید بهایی برایش بپردازی که حتی در تصوراتِ شبانهات هم نمیگنجد.»
جونگکوک حس کرد قلبش در گلویش میکوبد. پادشاه با همان نگاهِ سردِ سلطنتیاش ادامه داد:
پادشاه: «فردا شب، جشنِ بزرگِ نیمهیِ سال است. تمامیِ اشراف و سفرایِ کشورهایِ همسایه اینجا خواهند بود. من میخواهم تو، جونگکوک، در آن جشن اجرا کنی. اما نه به عنوان یک آیدلِ معمولی... بلکه به عنوانِ یک "بازیچه" که شاهزاده را در مسیرِ اشتباه کشانده.»
تهیونگ یک قدم به جلو جهید، چهرهاش از خشم سرخ شده بود.
ته: «برادر! تو حق نداری چنین توهینی کنی...»
پادشاه دستش را بالا آورد و حرف او را قطع کرد.
پادشاه: «اگر میخواهی او زنده بماند و اگر میخواهی دوباره در راهروهای قصرِ من قدم بزنی، باید همین باشد. این تنها راهی است که منِ پادشاه، رابطهی شما را به عنوان یک "سرگرمیِ گذرا" بپذیرم و از مجازاتِ خیانت چشمبوشمی. در غیر این صورت...»
او نگاهش را به جونگکوک دوخت.
پادشاه: «...همین امشب، این آیدلِ محبوب، به جرمِ ورودِ غیرقانونی و فریبِ شاهزاده، به سیاهچال فرستاده میشه تا فراموش کنه چطور نفس بکشه، چه برسه به آواز خوندن.»
جونگکوک که تمام مدت در شوک بود، به آرامی دستِ تهیونگ را رها کرد. تهیونگ با وحشت به او نگاه کرد. جونگکوک میدانست که اگر قبول کند، تحقیر خواهد شد؛ آن هم جلوی تمام کسانی که او را به عنوان یک ستاره میشناختند. اما اگر قبول نمیکرد... تهیونگ به خاطر او تبعید یا شاید بدتر، از سلطنت خلع میشد.
جونگکوک صاف ایستاد. صدایش، هرچند کمی لرزان، اما با ارادهای پولادین در تالار پیچید:
جونگکوک: «قبول میکنم.»
تهیونگ با ناباوری زمزمه کرد: «جونگکوک، نه...»
جونگکوک بدون اینکه به تهیونگ نگاه کند، مستقیم در چشمانِ پادشاه خیره شد.
جونگکوک: «اجرا میکنم. اما نه به عنوان بازیچه. من به عنوان کسی که حقیقت رو میدونه میخونم. اعلیحضرت، شما میتونید من رو روی صحنه بفرستید، اما نمیتونید کنترل کنید که چی میخونم و چطور قلبِ مردم رو به لرزه درمیارم.»
پادشاه پوزخندی زد، پوزخندی که بویِ یک نقشهی کثیفتر را میداد.
پادشاه: «بسیار خب. امیدوارم صدایت به اندازهیِ غرورت رسا باشد.»
او با دست به محافظان اشاره کرد تا بروند.
پادشاه: «بروید. تا فردا شب، شاهزاده اجازه ندارد از اقامتگاهش خارج شود و این آیدل... تا زمانِ اجرا، تحتِ نظارتِ مستقیمِ گاردِ سلطنتی خواهد بود.»
محافظان به سمتِ جونگکوک آمدند. تهیونگ سعی کرد مقاومت کند، اما دو نفر از گاردِ سلطنتی بازوهایش را گرفتند. لحظهی آخر، وقتی جونگکوک را از کنارِ تهیونگ میبردند، دستِ او برای ثانیهای کوتاه، بندِ انگشتِ تهیونگ را لمس کرد.
تهیونگ در حالی که میبردندش، فریاد زد: «جونگکوک! اگه یه تار مو از سرت کم بشه، این قصر رو روی سرِ برادرم خراب میکنم!»
اما جونگکوک فقط به درهای بزرگ تالار خیره شده بود. او حالا تنها بود، در راهروهایِ سردِ قصر، با یک قولِ سنگین و اجرایی که میتوانست پایانِ همهچیز باشد.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ
- ۳۵۶
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط