پارت 12 : عشق در آغوش سلطنت
پارت 12 : عشق در آغوش سلطنت
جونگکوک نفسی عمیق کشید، طوری که انگار میخواست تمام هوایِ سنگینِ قصر را به درون ریههایش بفرستد تا شاید لرزشِ پنهانِ دستانش را مهار کند. او آیدل بود؛ کسی که یاد گرفته بود در برابر هزاران نگاهِ خیره، بدون اینکه پلک بزند، برقصد و بخواند. اما این تالار، تالارِ کنسرت نبود. اینجا صحنهیِ یک قمارِ مرگبار بود.
وقتی درهایِ بزرگ و کنده-کاری-شدهیِ تالارِ تاج با صدایِ مهیبی باز شد، نورِ چلچراغهایِ کریستالی، جونگکوک را برای لحظهای کور کرد. پادشاه بر تختِ سلطنتی نشسته بود، درحالیکه سایههایِ بلندِ محافظانِ مسلح، دیوارهایِ سنگی را پوشانده بودند.
تهیونگ، محکمتر از همیشه، دستِ جونگکوک را در دستش فشرد و او را به سمتِ مرکزِ تالار هدایت کرد. آنها در برابرِ تخت ایستادند. پادشاه حتی برای لحظهای هم نگاهش را از آنها برنداشت.
پادشاه: «بسیار خب. حالا که در حضورِ نگهبانانِ تاج هستیم، فکر میکنم دیگر دلیلی برای پنهانکاری نباشد.»
پادشاه بلند شد. قدمهایش آرام بود، اما صدایش در فضایِ تالار طنینانداز میشد. او به دورِ جونگکوک چرخید، انگار که داشت یک اثرِ هنریِ بدلی را بررسی میکرد.
پادشاه: «جونگکوک... نامی که تمامِ شهر آن را زمزمه میکنند. تو نفوذِ زیادی داری، مگر نه؟ قدرتِ عجیبی داری که بتوانی حتی شاهزادهیِ این سرزمین را هم به دام بیندازی.»
جونگکوک میدانست که سکوت در اینجا یعنی «پذیرشِ اتهام». اگر ساکت میماند، پادشاه او را به چشمِ یک اغواگرِ پست میدید که سعی دارد وجههیِ سلطنت را خراب کند. او باید حرف میزد؛ اما نه مثل یک آیدل، بلکه مثل کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد.
جونگکوک سرش را بالا گرفت. چشمانش، برخلافِ همیشه که میدرخشید، حالا سرد و مصمم بود. او کمی جلو رفت، طوری که به پادشاه نزدیکتر شود.
جونگکوک: «اعلیحضرت... من نه اغواگرم و نه به دنبالِ قدرت. من فقط یک نفرم که در پیچوخمِ این قصر، چیزی رو پیدا کردم که حتی در اوجِ شهرت هم نتونسته بودم لمسش کنم.»
او نیمنگاهی به تهیونگ انداخت که با تعجب و غرور به او نگاه میکرد.
جونگکوک: «آزادی. آزادی برایِ اینکه برایِ یکبار هم که شده، خودم باشم. نه اونچیزی که مردم از من انتظار دارن، نه اون آیدلی که رویِ بیلبوردها میبینن. اینجا، در کنارِ برادرِ شما، من فقط یک انسانم.»
پادشاه با شنیدنِ این حرف، چشمانش را ریز کرد. جوِ تالار ناگهان تغییر کرد. محافظان با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. کلماتِ جونگکوک مثلِ یک تیر، مستقیم به قلبِ مسئله زده بود.
پادشاه: «انسان؟ تو فکر میکنی در قصرِ من، جایی برایِ "انسان بودن" وجود داره؟ اینجا فقط دو نوع آدم وجود داره: اونایی که فرمان میدن، و اونایی که اطاعت میکنن.»
پادشاه به تهیونگ نگاه کرد.
پادشاه: «و تو، تهیونگ... تو کدومی؟»
تهیونگ، بدون اینکه حتی ذرهای از جونگکوک فاصله بگیرد، با صدایِ آرام اما رسا گفت:
ته: «من اونیم که قراره بینِ این دو راه، یک راهِ سومی رو بسازه. راهی که تو هیچوقت جرئتِ قدم گذاشتن درش رو نداشتی.»
حالا نوبتِ پادشاه بود که برای لحظهای سکوت کند. جونگکوک حس کرد طوفان در حالِ وزیدن است؛ طوفانی که قرار بود یا آنها را به عرش ببرد، یا به قعرِ تاریخ.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ
جونگکوک نفسی عمیق کشید، طوری که انگار میخواست تمام هوایِ سنگینِ قصر را به درون ریههایش بفرستد تا شاید لرزشِ پنهانِ دستانش را مهار کند. او آیدل بود؛ کسی که یاد گرفته بود در برابر هزاران نگاهِ خیره، بدون اینکه پلک بزند، برقصد و بخواند. اما این تالار، تالارِ کنسرت نبود. اینجا صحنهیِ یک قمارِ مرگبار بود.
وقتی درهایِ بزرگ و کنده-کاری-شدهیِ تالارِ تاج با صدایِ مهیبی باز شد، نورِ چلچراغهایِ کریستالی، جونگکوک را برای لحظهای کور کرد. پادشاه بر تختِ سلطنتی نشسته بود، درحالیکه سایههایِ بلندِ محافظانِ مسلح، دیوارهایِ سنگی را پوشانده بودند.
تهیونگ، محکمتر از همیشه، دستِ جونگکوک را در دستش فشرد و او را به سمتِ مرکزِ تالار هدایت کرد. آنها در برابرِ تخت ایستادند. پادشاه حتی برای لحظهای هم نگاهش را از آنها برنداشت.
پادشاه: «بسیار خب. حالا که در حضورِ نگهبانانِ تاج هستیم، فکر میکنم دیگر دلیلی برای پنهانکاری نباشد.»
پادشاه بلند شد. قدمهایش آرام بود، اما صدایش در فضایِ تالار طنینانداز میشد. او به دورِ جونگکوک چرخید، انگار که داشت یک اثرِ هنریِ بدلی را بررسی میکرد.
پادشاه: «جونگکوک... نامی که تمامِ شهر آن را زمزمه میکنند. تو نفوذِ زیادی داری، مگر نه؟ قدرتِ عجیبی داری که بتوانی حتی شاهزادهیِ این سرزمین را هم به دام بیندازی.»
جونگکوک میدانست که سکوت در اینجا یعنی «پذیرشِ اتهام». اگر ساکت میماند، پادشاه او را به چشمِ یک اغواگرِ پست میدید که سعی دارد وجههیِ سلطنت را خراب کند. او باید حرف میزد؛ اما نه مثل یک آیدل، بلکه مثل کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد.
جونگکوک سرش را بالا گرفت. چشمانش، برخلافِ همیشه که میدرخشید، حالا سرد و مصمم بود. او کمی جلو رفت، طوری که به پادشاه نزدیکتر شود.
جونگکوک: «اعلیحضرت... من نه اغواگرم و نه به دنبالِ قدرت. من فقط یک نفرم که در پیچوخمِ این قصر، چیزی رو پیدا کردم که حتی در اوجِ شهرت هم نتونسته بودم لمسش کنم.»
او نیمنگاهی به تهیونگ انداخت که با تعجب و غرور به او نگاه میکرد.
جونگکوک: «آزادی. آزادی برایِ اینکه برایِ یکبار هم که شده، خودم باشم. نه اونچیزی که مردم از من انتظار دارن، نه اون آیدلی که رویِ بیلبوردها میبینن. اینجا، در کنارِ برادرِ شما، من فقط یک انسانم.»
پادشاه با شنیدنِ این حرف، چشمانش را ریز کرد. جوِ تالار ناگهان تغییر کرد. محافظان با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. کلماتِ جونگکوک مثلِ یک تیر، مستقیم به قلبِ مسئله زده بود.
پادشاه: «انسان؟ تو فکر میکنی در قصرِ من، جایی برایِ "انسان بودن" وجود داره؟ اینجا فقط دو نوع آدم وجود داره: اونایی که فرمان میدن، و اونایی که اطاعت میکنن.»
پادشاه به تهیونگ نگاه کرد.
پادشاه: «و تو، تهیونگ... تو کدومی؟»
تهیونگ، بدون اینکه حتی ذرهای از جونگکوک فاصله بگیرد، با صدایِ آرام اما رسا گفت:
ته: «من اونیم که قراره بینِ این دو راه، یک راهِ سومی رو بسازه. راهی که تو هیچوقت جرئتِ قدم گذاشتن درش رو نداشتی.»
حالا نوبتِ پادشاه بود که برای لحظهای سکوت کند. جونگکوک حس کرد طوفان در حالِ وزیدن است؛ طوفانی که قرار بود یا آنها را به عرش ببرد، یا به قعرِ تاریخ.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ
- ۲۱۰
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط