پارت 11 : عشق در آغوش سلطنت
پارت 11 : عشق در آغوش سلطنت
پادشاه یک قدم دیگر به تهیونگ نزدیک شد. سایهی بلندش روی صورت جونگکوک افتاد. او به وضوح از سکوت برادرش عصبانی بود، اما سعی میکرد خونسردیِ شاهانهاش را حفظ کند.
پادشاه: «تهیونگ، من سؤال پرسیدم. این جوان کیست که در این ساعتِ ممنوعه، در خلوتگاهِ سلطنتی همراه توست؟»
تهیونگ چشمانش را برای لحظهای بست و نفس عمیقی کشید. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر خبری از آن حالتِ نرم و عاشقانهای که لحظاتی پیش با جونگکوک داشت نبود؛ حالا چشمانش سرد، نافذ و جدی بود.
ته: «او کسی است که... پناهِ من است، برادر.»
پادشاه پوزخندِ تلخی زد. قدمی به دورِ آنها چرخید، انگار که داشت طعمهاش را محاصره میکرد.
پادشاه: «پناه؟ تو یک شاهزادهای، تهیونگ. تو برای دفاع از این کشور آموزش دیدی، نه برای اینکه در راهروهای قصر به دنبال پناه بگردی. آن هم در آغوشِ... یک غریبه.»
جونگکوک که دیگر نمیتوانست لرزش صدایش را کنترل کند، سرش را کمی بالا آورد. نگاهش به پادشاه گره خورد. چشمانِ پادشاه پر از شک بود، شکی که میتوانست مثل یک تبر، رابطهی آنها را از ریشه قطع کند.
جونگکوک: «اعلیحضرت، من...»
پادشاه نگاهش را مثل تیغ به سمت جونگکوک پرتاب کرد.
پادشاه: «تو حرف نزن. در حضورِ من، فقط وقتی اجازه داری لب باز کنی که از تو سؤالی پرسیده شود.»
خدمتکارِ پیر که هنوز با چراغش در گوشه ایستاده بود، با ترس لرزید. پادشاه بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بگیرد، خطاب به او گفت:
پادشاه: «تو! برو و تمام محافظانِ شیفتِ شب را خبر کن. همین الان در تالارِ تاج منتظرِ من باشید. تهیونگ، تو هم با این "مهمانت" میآیی. اگر جوابی که میشنوم قانعکننده نباشد...»
پادشاه مکث کرد. نگاهی تهدیدآمیز به برادرش انداخت و ادامه داد:
پادشاه: «... شاید لازم باشد یادآوری کنم که وفاداری به تاج و تخت، بر هر دلبستگیِ پوچی ارجحیت دارد.»
پادشاه با قدمهایی استوار راهش را کشید و رفت. صدای برخوردِ چکمههایش با سنگفرشِ راهرو، مثل صدایِ طبلِ جنگ بود.
سکوتِ سنگینی دوباره حاکم شد. جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ دستش را بالا آورد و برای یک لحظه، خیلی سریع، دستِ جونگکوک را گرفت و فشار داد. گرمایِ دستش تنها چیزی بود که جونگکوک را از فروپاشی نجات میداد.
ته: «نترس.»
صدای تهیونگ زمزمهای بیش نبود، اما در آن صدای لرزشی از تردید حس میشد.
ته: «هر اتفاقی که توی اون تالار بیفته... من تنهات نمیذارم.»
جونگکوک سرش را به نشانهی تایید تکان داد، اما در عمقِ نگاهش، ترسِ بزرگی خانه کرده بود. آنها حالا در مسیرِ تالاری بودند که قرار بود سرنوشتِ عشقِ تازهشکفتهشان را در هم بکوبد.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ
پادشاه یک قدم دیگر به تهیونگ نزدیک شد. سایهی بلندش روی صورت جونگکوک افتاد. او به وضوح از سکوت برادرش عصبانی بود، اما سعی میکرد خونسردیِ شاهانهاش را حفظ کند.
پادشاه: «تهیونگ، من سؤال پرسیدم. این جوان کیست که در این ساعتِ ممنوعه، در خلوتگاهِ سلطنتی همراه توست؟»
تهیونگ چشمانش را برای لحظهای بست و نفس عمیقی کشید. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر خبری از آن حالتِ نرم و عاشقانهای که لحظاتی پیش با جونگکوک داشت نبود؛ حالا چشمانش سرد، نافذ و جدی بود.
ته: «او کسی است که... پناهِ من است، برادر.»
پادشاه پوزخندِ تلخی زد. قدمی به دورِ آنها چرخید، انگار که داشت طعمهاش را محاصره میکرد.
پادشاه: «پناه؟ تو یک شاهزادهای، تهیونگ. تو برای دفاع از این کشور آموزش دیدی، نه برای اینکه در راهروهای قصر به دنبال پناه بگردی. آن هم در آغوشِ... یک غریبه.»
جونگکوک که دیگر نمیتوانست لرزش صدایش را کنترل کند، سرش را کمی بالا آورد. نگاهش به پادشاه گره خورد. چشمانِ پادشاه پر از شک بود، شکی که میتوانست مثل یک تبر، رابطهی آنها را از ریشه قطع کند.
جونگکوک: «اعلیحضرت، من...»
پادشاه نگاهش را مثل تیغ به سمت جونگکوک پرتاب کرد.
پادشاه: «تو حرف نزن. در حضورِ من، فقط وقتی اجازه داری لب باز کنی که از تو سؤالی پرسیده شود.»
خدمتکارِ پیر که هنوز با چراغش در گوشه ایستاده بود، با ترس لرزید. پادشاه بدون اینکه نگاهش را از جونگکوک بگیرد، خطاب به او گفت:
پادشاه: «تو! برو و تمام محافظانِ شیفتِ شب را خبر کن. همین الان در تالارِ تاج منتظرِ من باشید. تهیونگ، تو هم با این "مهمانت" میآیی. اگر جوابی که میشنوم قانعکننده نباشد...»
پادشاه مکث کرد. نگاهی تهدیدآمیز به برادرش انداخت و ادامه داد:
پادشاه: «... شاید لازم باشد یادآوری کنم که وفاداری به تاج و تخت، بر هر دلبستگیِ پوچی ارجحیت دارد.»
پادشاه با قدمهایی استوار راهش را کشید و رفت. صدای برخوردِ چکمههایش با سنگفرشِ راهرو، مثل صدایِ طبلِ جنگ بود.
سکوتِ سنگینی دوباره حاکم شد. جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ دستش را بالا آورد و برای یک لحظه، خیلی سریع، دستِ جونگکوک را گرفت و فشار داد. گرمایِ دستش تنها چیزی بود که جونگکوک را از فروپاشی نجات میداد.
ته: «نترس.»
صدای تهیونگ زمزمهای بیش نبود، اما در آن صدای لرزشی از تردید حس میشد.
ته: «هر اتفاقی که توی اون تالار بیفته... من تنهات نمیذارم.»
جونگکوک سرش را به نشانهی تایید تکان داد، اما در عمقِ نگاهش، ترسِ بزرگی خانه کرده بود. آنها حالا در مسیرِ تالاری بودند که قرار بود سرنوشتِ عشقِ تازهشکفتهشان را در هم بکوبد.
#بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ #آیو #بیون_وو_سوک #تاج_بی_نقص #بی_تی_اس #جونگکوک#تهیونگ #نامجون #جین #جیمین #شوگا#یونگی #جیهوپ
- ۲۷۲
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط