{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۹ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۹ ﴾
آنیا که توانِ ایستادن نداشت، دستش را به سنگِ سردِ مزار خواهرش گرفت تا زمین نخورد. چشمانش از حدقه بیرون زده بود و به دهان نیکی زل زده بود. نیکی چند قدم جلوتر آمد، طوری که بوی عطرِ تند و گران‌قیمتش با بوی خاک و مرگِ قبرستان مخلوط شد.
نیکی تک‌خنده مستانه‌ای کرد و گفت: فکر کردی من تنهایی این نقشه رو کشیدم؟ فکر کردی سارا اون فرشته‌ی نجاتیه که بال‌هاش رو برات باز کرده؟
آنیا با صدایی که به زور شنیده می‌شد، نالید: خفه شو نیکی... سارا خواهر منه... اون مثل تو نیست.
نیکی با تمسخر ابرویی بالا انداخت و صورتش را به صورت آنیا نزدیک کرد. خواهرت؟ آره، همون خواهری که وقتی دید باربد چطور نگاهت می‌کنه، از حسادت داشت می‌ترکید! آنیا، بیدار شو! سارا همون کسی بود که اولین بار سراغ دعا‌نویس رفت. همون کسی که طلسمِ سیاهی رو توی وسایلت جاساز کرد.
آنیا حس کرد زمین زیر پایش دهان باز کرده است. نیکی با لذت ادامه داد: سارا منو پیدا کرد. اون بهم گفت چجوری داغونت کنم. اون گفت که باید بندِ دلت رو پاره کنیم. اون طلسمی که سارا برات گرفت، باعث شد نه تنها بچه‌هات رو از دست بدی، بلکه خودت هم ذره‌ذره جلوی آینه آب بشی. فکر کردی چرا موهات توی هجده سالگی سفید شده؟ اثرِ همون طلسمه، عزیزم! سارا می‌خواست تو پیر و زشت بشی تا دیگه هیچ‌کس، مخصوصاً باربد، نگاهت هم نکنه.
دنیا دور سر آنیا چرخید. تمام خاطراتش با سارا، تمامِ لحظاتی که فکر می‌کرد سارا پناهش است، مثل یک فیلمِ سیاه و سفید از جلوی چشمش گذشت. حالا می‌فهمید چرا گاهی نگاه‌های سارا سرد بود، چرا وقت‌هایی که آنیا خوشحال بود، سارا در خودش فرو می‌رفت.
آنیا با درماندگی فریاد زد: دروغ میگی! داری بازی می‌کنی که منو از پا دربیاری!
نیکی از داخل کیفش یک پارچه‌ی کهنه‌ی گره‌خورده بیرون آورد و جلوی پای آنیا روی قبر انداخت و گفت:این رو از زیر تخت سارا پیدا کردم. بازش کن تا ببینی اسم کی توش نوشته شده. سارا نه تنها منو اجیر کرد، بلکه با روحِ تو هم بازی کرد. اون می‌خواد تو رو به جنون بکشونه، آنیا... و انگار خیلی هم موفق بوده. نگاهی به خودت بنداز، شبیه پیرزن‌های هفتاد ساله شدی!
آنیا به پارچه‌ی گره‌خورده زل زد. دست‌هایش می‌لرزید. اگر این حرف حقیقت داشت، یعنی او در محاصره‌ی شیاطین بود.
...............
بچه ها امروزه امتحان دارم خیلی‌ استرس دارم دعا کنید و اگر غلط املایی دید بهم بگید .
دیدگاه ها (۰)

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۸ ﴾آنیا با پاهایی که به زور روی زمین کشیده می‌...

﴿ فصل ۱ قسمت ۵۷ ﴾شب، آرام و سرد روی شهر پهن شده بود. بیمارست...

پارت 15جونکوک : خواهش میکنم فقط ی چیزی...انیا : چیجونکوک : ش...

﴿ فصل 1قسمت36﴾باربد با خشمی که در چشمانش شعله می‌کشید، بازوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط