برگرد فقط برای اینکه بدونی دیگه نمیخامت
برگرد ، فقط برای اینکه بدونی دیگه نمیخامت …
خیابون ها شلوغ و پر هیاهو بود … مردم با شوق ذوق مشغول خرید کادوی کریسمس بودن .. به هر طرف که نگاه میکردی چیزی جز شادی و لبخند نمیدیدی … تنها یک نفر بود که اندوه کله وجودش رو تسخیر کرده بود و چیزی جز چشم های خسته توی چهرش پیدا نبود .. خبری از لبخند ، نبود .. خبری از ذوق و شوق خرید ، نبود .. خبری از عشق ، نبود …
دلیلش هم نبود فرد مهمی در زندگیت بود …
از کریسمس متنفر بودی چون دقیقا همین موقع سال بود که تنها پشتوانت ، مرد عزیزت ترکت کرده بود … و با خودش ، تمومی دلخوشی هات ، عشقت ، حاله خوبت ، لبخندت رو به یادگار برده بود … بعد از اون شب لعنتی ، یک سالی میشد که ندیدیش ، اگه میگفتی دلتنگش نشدی دروغ گفته بودی ..
بیخیال نگاه کردن مردم شدی و به راهت ادامه دادی ، برای لحظه ای متوقف شدی ، یعنی واقعا خودش بود ؟ یا دوباره توهم زده بودی ؟ باورت نمیشد .. انگار واقعا خودش بود … قامت بلندش ، بازو های ورزیده اش ، لبخند ارامش بخشش … یهو تمومی خاطراتتون مث کلیپ چند ثانیه ای از جلوی چشمهات رد شد .. همه ی تلاشتو کردی تا بی توجه از کنارش رد شی و تغییری در صورتت پیدا نشه .. از کنارش عبور کردی و نفسی عمیق کشیدی اما دستت توسط کسی کشیده شد ، با برگردوندن سرت با چهره ای روبه رو شدی که نباید ، قلبت شروع کرد به پمپاژ سریع خون ، دستهات یخ کرده بود و زبونت بند اومده بود .. مرد جمله ای رو بیان کرد ..
_ باورم نمیشه .. ا.ت خودتی ؟
تموم جرئتت رو جمع کردی تا بتونی پاسخ مرد رو بدی …
+ بر فرض که خودمم ، کاره مهمی داری باهام ؟ فکر نمیکنم ..
_ ا.ت میدونی چقدر دنبالت گشتم ؟ میدونی چی کشیدم تو این مدت ؟
خنده ای سر دادی
+ همچین صحبت میکنی انگار من مقصر بودم
_ نبودی ؟
+ بیخیال نمیخام حال خودم و بد کنم و اون بحث مزخرف قدیمی رو ادامه بدم ..
_ لعنتی چرا میخای از همه چی فرار کنی ؟ فکر میکنی اینجوری درست میشه ؟ نه با این کار همه چی رو بد تر میکنی … فقط میخام بفهمی که چقدر دوست دارم .. و چقدر میخام که برگردی بهم ..
خنده ی دیگه ای سر دادی
+ اگه قرار بود به خاست تو پیش برم که الان زیر خروار ها خاک دفن شده بودم .. باشه برگرد ، ولی فقط برای اینکه بدونی دیگه نمیخامت …
بعد از کمی مکث ، از کنار مرد عبور کردی و اون رو با اشتباهات غیر قابل جبرانش تنها گذاشتی ..
خیابون ها شلوغ و پر هیاهو بود … مردم با شوق ذوق مشغول خرید کادوی کریسمس بودن .. به هر طرف که نگاه میکردی چیزی جز شادی و لبخند نمیدیدی … تنها یک نفر بود که اندوه کله وجودش رو تسخیر کرده بود و چیزی جز چشم های خسته توی چهرش پیدا نبود .. خبری از لبخند ، نبود .. خبری از ذوق و شوق خرید ، نبود .. خبری از عشق ، نبود …
دلیلش هم نبود فرد مهمی در زندگیت بود …
از کریسمس متنفر بودی چون دقیقا همین موقع سال بود که تنها پشتوانت ، مرد عزیزت ترکت کرده بود … و با خودش ، تمومی دلخوشی هات ، عشقت ، حاله خوبت ، لبخندت رو به یادگار برده بود … بعد از اون شب لعنتی ، یک سالی میشد که ندیدیش ، اگه میگفتی دلتنگش نشدی دروغ گفته بودی ..
بیخیال نگاه کردن مردم شدی و به راهت ادامه دادی ، برای لحظه ای متوقف شدی ، یعنی واقعا خودش بود ؟ یا دوباره توهم زده بودی ؟ باورت نمیشد .. انگار واقعا خودش بود … قامت بلندش ، بازو های ورزیده اش ، لبخند ارامش بخشش … یهو تمومی خاطراتتون مث کلیپ چند ثانیه ای از جلوی چشمهات رد شد .. همه ی تلاشتو کردی تا بی توجه از کنارش رد شی و تغییری در صورتت پیدا نشه .. از کنارش عبور کردی و نفسی عمیق کشیدی اما دستت توسط کسی کشیده شد ، با برگردوندن سرت با چهره ای روبه رو شدی که نباید ، قلبت شروع کرد به پمپاژ سریع خون ، دستهات یخ کرده بود و زبونت بند اومده بود .. مرد جمله ای رو بیان کرد ..
_ باورم نمیشه .. ا.ت خودتی ؟
تموم جرئتت رو جمع کردی تا بتونی پاسخ مرد رو بدی …
+ بر فرض که خودمم ، کاره مهمی داری باهام ؟ فکر نمیکنم ..
_ ا.ت میدونی چقدر دنبالت گشتم ؟ میدونی چی کشیدم تو این مدت ؟
خنده ای سر دادی
+ همچین صحبت میکنی انگار من مقصر بودم
_ نبودی ؟
+ بیخیال نمیخام حال خودم و بد کنم و اون بحث مزخرف قدیمی رو ادامه بدم ..
_ لعنتی چرا میخای از همه چی فرار کنی ؟ فکر میکنی اینجوری درست میشه ؟ نه با این کار همه چی رو بد تر میکنی … فقط میخام بفهمی که چقدر دوست دارم .. و چقدر میخام که برگردی بهم ..
خنده ی دیگه ای سر دادی
+ اگه قرار بود به خاست تو پیش برم که الان زیر خروار ها خاک دفن شده بودم .. باشه برگرد ، ولی فقط برای اینکه بدونی دیگه نمیخامت …
بعد از کمی مکث ، از کنار مرد عبور کردی و اون رو با اشتباهات غیر قابل جبرانش تنها گذاشتی ..
- ۳۰۰
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط