Part Who would have thought I would fall in love wi
Part 10 ) Who would have thought I would fall in love with the mafia?
_ پدر !!
^ گفتین عادیه
+ اره ولی الان کمی معذبیم
^ فکر کنید من اینجا نیستم
میشد تو چهره هیونجین نگرانی و ترس رو دید ، من بهش قول داده بودم کمکش کنم پس الان چاره ای نداشتم ، دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و کمی بهش نزدیک تر شدم ، اونم متقابلا کمرم رو گرفت و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد ، چشم هام رو بستم و لب هام رو روی لب هاش قرار دادم … حسه عجیبی داشت ، حسی که تا الان هیچوقت تجربش نکرده بودم ، نمیشه توصیفش کرد اما حس خیلی خوبی بود … بعد از گذشت چند لحظه از هم جدا شدیم .. لبخند پهنی روی صورت پدر هیونجین جا خشک کرده بود و انگار دیگه واقعا باورش شده بود … داشتم از خجالت اب میشدم ، لپام سرخ شده بود و از استرس دستام رو نیشگون میگرفتم که هیون خیلی اروم دستش رو روی دست هام قرار داد و مانع کارم شد پدرش گفت :
^ دیگه دیر وقته ، بهتره بریم بخابیم ، ولی قبلش باهات کار دارم هیونجین
+ پس من دیگه میرم
_ شبت بخیر عزیزم
^ شب خوبی داشته باشی دخترم
+ ممنونم ، فعلا
از جام بلند شدم و به سمت اتاق مشترکمون رفتم ..
حدود یک ربع بعد در به صدا در اومد ..
+ بیا تو
هیونجین سریعا وارد اتاق شد و با عجله مشغول جمع کردن وسایلش شد ..
+ چیزی شده ؟
_ من باید برم
+ کجا ؟ چیشده ؟
_ بعدا برات توضیح میدم
با عجله زیادی از اتاق خارج شد و رفت ..
راستش کمی نگران شدم پس پیش پدرش رفتم و پرسیدم که هیونجین واسه چی با عجله رفت و کجا می رفت … که پدرش گفت :
^ بیا بشین تا بگم جریان چیه ..
…..
_ پدر !!
^ گفتین عادیه
+ اره ولی الان کمی معذبیم
^ فکر کنید من اینجا نیستم
میشد تو چهره هیونجین نگرانی و ترس رو دید ، من بهش قول داده بودم کمکش کنم پس الان چاره ای نداشتم ، دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و کمی بهش نزدیک تر شدم ، اونم متقابلا کمرم رو گرفت و منو بیشتر به خودش نزدیک کرد ، چشم هام رو بستم و لب هام رو روی لب هاش قرار دادم … حسه عجیبی داشت ، حسی که تا الان هیچوقت تجربش نکرده بودم ، نمیشه توصیفش کرد اما حس خیلی خوبی بود … بعد از گذشت چند لحظه از هم جدا شدیم .. لبخند پهنی روی صورت پدر هیونجین جا خشک کرده بود و انگار دیگه واقعا باورش شده بود … داشتم از خجالت اب میشدم ، لپام سرخ شده بود و از استرس دستام رو نیشگون میگرفتم که هیون خیلی اروم دستش رو روی دست هام قرار داد و مانع کارم شد پدرش گفت :
^ دیگه دیر وقته ، بهتره بریم بخابیم ، ولی قبلش باهات کار دارم هیونجین
+ پس من دیگه میرم
_ شبت بخیر عزیزم
^ شب خوبی داشته باشی دخترم
+ ممنونم ، فعلا
از جام بلند شدم و به سمت اتاق مشترکمون رفتم ..
حدود یک ربع بعد در به صدا در اومد ..
+ بیا تو
هیونجین سریعا وارد اتاق شد و با عجله مشغول جمع کردن وسایلش شد ..
+ چیزی شده ؟
_ من باید برم
+ کجا ؟ چیشده ؟
_ بعدا برات توضیح میدم
با عجله زیادی از اتاق خارج شد و رفت ..
راستش کمی نگران شدم پس پیش پدرش رفتم و پرسیدم که هیونجین واسه چی با عجله رفت و کجا می رفت … که پدرش گفت :
^ بیا بشین تا بگم جریان چیه ..
…..
- ۱۱۵
- ۰۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط