ادامش
ادامش...
ایزوکو:اما استاد ایزاوا تمرینات چی کلاسا چی این یک هفته کلی عقب میمونم من که چیزیم نیست حالم خوبه.
ایزاوا:تمرینا رو که نمیتونی انجام بدی
ولی اگه مشکلی نداشته باشی بچه ها میتونن توی این هفته چیزای درسی رو یادت بدن.
مومو:من و بچه ها نوبت نوبتی بهت توی درسات کمک میکنیم تا عقب نیوفتی البته اگه خودت میخوای.
ایزوکو:ممنون بچه ها.😊
دکتر:خب من یکسری حرف ها با دوستات دارم. بچه ها میشه یه دقیقه بیاین بیرون؟
همه بجز باکوگو:چشم.
همه بچه ها رفتن بیرون و دکتر ادامه داد:بچه ها از اونجایی که قراره ایزوکو مرخص بشه برای اینکه توی بهبودی بتونید بیشتر بهش کمک کنید لازمه که یکسری چیزارو بهتون بگم. بچه ها اتفاقی که برای میدوریا افتاد حمله عصبی شدید بود که قلبش رو خیلی درگیر کرد اگه یکم دیرتر میرسید به بیمارستان ممکن بود سکته قلبی کنه. ولی خب خدارو شکر قبل از اینکه بخواد یه همچین اتفاقی بیوفته ما جلوش رو گرفتیم. از جمله چیزایی که باید این چند روز پیشش رعایت کنید. راجب به اون موضوع ازش سوال نپرسین مگه اینکه خودش راجب بهش صحبت کنه. از اونجایی که توی خواب یه همچین اتفاقی براش افتاده ممکنه از خوابیدن بترسه پس سعی کنید به یه بهانه ای پیشش بخوابید که اون احساس امنیت کنه. تنهاش نزارید ممکنه توی تنهایی هاش فکرای احمقانه ای بکنه تقریبا هیچ جا نزارید تنها باشه. خیلی خوبه که احساساتش رو بروز بده پس یه محیط امن براش درست کنید که احساس راحتی کنه تا بتونه احساساتش رو بیان کنه. با چیزای دیگه سرگرمش کنید مثلا ازش بخوایید یه کاری که خیلی وقته میخواد انجام بده ولی نمیتونه رو انجام بده. زیاد هم سر پا نمونه چون هنوز تعادلش رو کامل به دست نیورده مطمعنم که سر درد داره پس یکیتون اونو یا با ویلچر ببره یا کول کنه. همین دیگه اگه چیز جدیدی اتفاق افتاد به من حتما خبر بدید.
همه به جز باکوگو😂:چشم.
همه برگشتن به اتاق ایزوکو دیدن که ایزوکو لباسش رو عوض کرده و منتظرشون بوده که بیان با هم برن. ایزوکو میخواست بلند بشه که همه باهم گفتن:نه صبر کن!
ایزوکو با شنیدن اون حرف که همه باهم زدن تعجب کرد و کمی ترسید و آروم گفت:عام چرا؟
که آشیدو گفت:هیچی فقط بلند نشو همین. که این حرف آشیدو علامت سوال بالای سر ایزوکو رو بزرگتر کرد. باکوگو و شوتو هر دوتا اومدن و از پشت خم شدن و هم زمان گفتن:بیا کولم! با یه قیافه عصبانی به هم نگاه کردن و نزدیک بود به هم فحش بدن که کیریشیما با یدونه ویلچر اومد و از کنارشون رد شد و گفت:بشین اینجا ایزوکو.
ایزوکو هم لبخندی زد و گفت:ممنونم کیریشیما😊. و نشست روی ویلچر که باکوگو و شوتو بلند شدن که بتونن ویلچر رو بگیرن دست خودشون که بازم به تفاهم نرسیدن که مومو اومد و اون دوتا رو زد کنار و ویلچر رو گرفت و گفت:خیلی خب بریم ایزوکو.😁و رفتن پایین پیش ماشین که ایزوکو باید میرفت توی ماشین بشینه که باز اون دونفر اومدن و دستشون رو دراز کردن و دوباره هم زمان گفتن🤣:بزار کمکت کنم! که ایزوکو خندید و دست هردوشون رو گرفت و خودش بلند شد و گفت:مرسی از لطفتون ولی من خودم میتونم بلند بشم.😊و رفت نشست تو ماشین. رسیدن به خوابگاه تا این دوتا دوباره میخواستن بیان کمک ایزوکو از ماشین پیاده شد و بدو بدو رفت به سمت در و بلند گفت:بیاید دیگه. که همه بچه ها هم استرس گرفتشون و سریع به سمت ایزوکو دویدن.
اینم از پارت۲.😁
واقعا الان اینجوریم که. حیحی😊
مرسی خوندی.💫
ایزوکو:اما استاد ایزاوا تمرینات چی کلاسا چی این یک هفته کلی عقب میمونم من که چیزیم نیست حالم خوبه.
ایزاوا:تمرینا رو که نمیتونی انجام بدی
ولی اگه مشکلی نداشته باشی بچه ها میتونن توی این هفته چیزای درسی رو یادت بدن.
مومو:من و بچه ها نوبت نوبتی بهت توی درسات کمک میکنیم تا عقب نیوفتی البته اگه خودت میخوای.
ایزوکو:ممنون بچه ها.😊
دکتر:خب من یکسری حرف ها با دوستات دارم. بچه ها میشه یه دقیقه بیاین بیرون؟
همه بجز باکوگو:چشم.
همه بچه ها رفتن بیرون و دکتر ادامه داد:بچه ها از اونجایی که قراره ایزوکو مرخص بشه برای اینکه توی بهبودی بتونید بیشتر بهش کمک کنید لازمه که یکسری چیزارو بهتون بگم. بچه ها اتفاقی که برای میدوریا افتاد حمله عصبی شدید بود که قلبش رو خیلی درگیر کرد اگه یکم دیرتر میرسید به بیمارستان ممکن بود سکته قلبی کنه. ولی خب خدارو شکر قبل از اینکه بخواد یه همچین اتفاقی بیوفته ما جلوش رو گرفتیم. از جمله چیزایی که باید این چند روز پیشش رعایت کنید. راجب به اون موضوع ازش سوال نپرسین مگه اینکه خودش راجب بهش صحبت کنه. از اونجایی که توی خواب یه همچین اتفاقی براش افتاده ممکنه از خوابیدن بترسه پس سعی کنید به یه بهانه ای پیشش بخوابید که اون احساس امنیت کنه. تنهاش نزارید ممکنه توی تنهایی هاش فکرای احمقانه ای بکنه تقریبا هیچ جا نزارید تنها باشه. خیلی خوبه که احساساتش رو بروز بده پس یه محیط امن براش درست کنید که احساس راحتی کنه تا بتونه احساساتش رو بیان کنه. با چیزای دیگه سرگرمش کنید مثلا ازش بخوایید یه کاری که خیلی وقته میخواد انجام بده ولی نمیتونه رو انجام بده. زیاد هم سر پا نمونه چون هنوز تعادلش رو کامل به دست نیورده مطمعنم که سر درد داره پس یکیتون اونو یا با ویلچر ببره یا کول کنه. همین دیگه اگه چیز جدیدی اتفاق افتاد به من حتما خبر بدید.
همه به جز باکوگو😂:چشم.
همه برگشتن به اتاق ایزوکو دیدن که ایزوکو لباسش رو عوض کرده و منتظرشون بوده که بیان با هم برن. ایزوکو میخواست بلند بشه که همه باهم گفتن:نه صبر کن!
ایزوکو با شنیدن اون حرف که همه باهم زدن تعجب کرد و کمی ترسید و آروم گفت:عام چرا؟
که آشیدو گفت:هیچی فقط بلند نشو همین. که این حرف آشیدو علامت سوال بالای سر ایزوکو رو بزرگتر کرد. باکوگو و شوتو هر دوتا اومدن و از پشت خم شدن و هم زمان گفتن:بیا کولم! با یه قیافه عصبانی به هم نگاه کردن و نزدیک بود به هم فحش بدن که کیریشیما با یدونه ویلچر اومد و از کنارشون رد شد و گفت:بشین اینجا ایزوکو.
ایزوکو هم لبخندی زد و گفت:ممنونم کیریشیما😊. و نشست روی ویلچر که باکوگو و شوتو بلند شدن که بتونن ویلچر رو بگیرن دست خودشون که بازم به تفاهم نرسیدن که مومو اومد و اون دوتا رو زد کنار و ویلچر رو گرفت و گفت:خیلی خب بریم ایزوکو.😁و رفتن پایین پیش ماشین که ایزوکو باید میرفت توی ماشین بشینه که باز اون دونفر اومدن و دستشون رو دراز کردن و دوباره هم زمان گفتن🤣:بزار کمکت کنم! که ایزوکو خندید و دست هردوشون رو گرفت و خودش بلند شد و گفت:مرسی از لطفتون ولی من خودم میتونم بلند بشم.😊و رفت نشست تو ماشین. رسیدن به خوابگاه تا این دوتا دوباره میخواستن بیان کمک ایزوکو از ماشین پیاده شد و بدو بدو رفت به سمت در و بلند گفت:بیاید دیگه. که همه بچه ها هم استرس گرفتشون و سریع به سمت ایزوکو دویدن.
اینم از پارت۲.😁
واقعا الان اینجوریم که. حیحی😊
مرسی خوندی.💫
- ۵۳۴
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط