سیلام سیلام خب از اونجایی که خیلی با این سناریو گیگیلی ش
سیلام سیلام. خب از اونجایی که خیلی با این سناریو گیگیلی شدم تصمیم گرفتم ادامش بدم.🥺💫
پارت۲♡(اگه نباشی...)
(فردای اون شب.)
چشمام رو آروم باز کردم کاچان و بچه هارو دیدم که هر کدوم یه طور خوابیده بودن کاچان دست منو گرفته بود و خوابش برده بود مومو رو سندلی کیریشیما رو زمین نشسته بود شوتو هم به دیوار تکیه داده بود و بقیه هم همینجوری جایی برای خواب پیدا کرده بودن. وقتی دیدمشون کاملا از قیافه هاشون مشخص بود که همه بخواطر من نگران بودن و پیشم موندن تا حواسم رو داشته باشن. اونقدر عذاب وجدان گرفتم که نتونستم جلوی گریه هام رو بگیرم. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم که صدام نیاد که یه وقت اونا رو بیدار نکنم و همینطور اشک ریختم که یه هو کامیناری وارد اتاق شد و بلند گفت:خب دیگه بسه پاشید که وقت صبحانست.
که دیدم یه هو همه بیدار شدن و آروم اما با عصبانیت گفتن:ببند دهنو مگه نمیبینی ایزوکو خوابه!!
منم یواشکی اشکامو پاک کردم و گفتم:بچه ها من بیدارم اشکالی نداره(لبخند.)😊
همه با تعجب به میدوریا نگاه کردن و دورش جمع شدن.
کاچان:حالت بهتره؟(ایزوکو با سر تایید میکند.)
مومو:گرسنه نیستی؟صبحانه میخوای؟
کاچان:دیشب وقتی گرفتمت بغل بدنت دیوانه وار داشت میلرزید الان هم اونجوری؟
ایزوکو یکم سرخ شد و با کمی خجالت گفت:آروم باشید بچه ها من حالم خوبه الان واقعا مشکلی ندارم.
((یادآوری:باکوگو و ایزوکو عاشق همن ولی به هم نگفتن چون میترسن که نکنه فقط با یه اعتراف کردن همین دوستی شون هم از دست بدن و بخواطر همین هنوز هیچی به هم نگفتن و از احساسات هم باخبر نیستن ایزوکو فکر میکنه باکوگو ازش متنفره باکوگو هم بلد نیست و جرئتش رو نداره بهش بگه.))
ایزوکو:بگید ببینم من چطور سر از بیمارستان در آوردم؟
مومو:خب...من گوشیم رو سالن اصلی جا گذاشته بودم داشتم میرفتم به سمت آسانسور که آسویی و آشیدو رو توی راهرو دیدم داشتیم باهم میرفتیم به سالن اصلی که یه هو صدای جیغت اومد. صدای جیغت اونقدر بلند بود که بقیه بچه های اتاق های دیگه هم بیدار شدن و اومدن بیرون ما هم شوکه شده بودیم به خواطر همین در زدیم و ازت حال رو پرسیدیم اما جوابی دریافت نکردیم و خیلی خیلی نگران شده بودیم هر چقدر محکم میکوبیدیم به در نه چیزی میگفتی نه در رو باز میکردی که من و آسویی و اوراراکا رفتیم پایین و باکوگو و بچه هارو خبر کردیم و بچه هاهمه به کمک هم قفل درت رو شکستیم و دیدیم که افتادی زمین و داری نفس نفس میزنی بعدش هم....باکوگو کولت کرد(میدوریا قرمز شد)و خب اوردیمت بیمارستان و خب دیشب هم که به هوش اومدی کامل عقلت رو از دست داده بودی.(میدوریا سرختر شد.)
شوتو:میدوریا یادت میاد که چطور این اتفاق افتاد؟ اگه برات سخته نیازی نیست توضیح بدی.
باکوگو:چی باعث شد همچین بلایی سرت بیاد؟
ایزوکو سرش رو پایین انداخت.
(ذهن ایزوکو:اگه راجب به خوابم بهشون بگم ممکنه حسم نسبت به کاچان لو بره ولی من هنوز آمادگی این رو ندارم که بهش بگم.)
ایزوکو:خب...فکر کنم(گریه)هق...هنوز نمیتونم راجب بهش صحبت کنم...هق
(ذهن باکوگو:یعنی چی شده که هر موقع بهش فکر میکنه گریش میگیره.)
همه از گریه های ایزوکو ناراحت شدن اما جلوش رو نگرفتن چون بهتر بود که ایزوکو خودش رو خالی کنه. آشیدو جلو رفت بغلش کرد و گفت:اشکالی نداره...اگه درکش برات سخته گریه کن...
همون حرف آشیدو باعث شد ایزوکو بیشتر گریه کنه و خودش رو بیشتر خالی کنه. همه هم ناراحت بودن هم متعجب چون اولین بار بود که میدوریا این همه گریه کنه. و ناراحت باشه تا اینکه استاد ایزاوا اومد ایزوکو از بغل اشیدو فاصله گرفت میخاست اشک هاش رو پاک کنه باکوگو و شوتو رو دید که هردو دارن بهش دستمال میدن اونم لبخند زد و هر دو دستمال رو گرفت.
ایزاوا:میدوریای جوان بهتری؟
ایزوکو:اره بهترم😊
ایزاوا پلاستیک های دست کامیناری که توشون پک های صبحانه هست رو دید از دستش گرفت و گفت:نمیخواین صبحانه بخورین؟بعدش همه صبحانه هارو تقسیم کردن و شروع کردن به خوردن ولی میدوریا داشت با صبحانش بازی بازی میکرد و نمیخورد هر موقع میخاست هر کاری کنه یاد اون خواب می افتاد و تا اعماق وجود ناراحت میشد و بغض تو گلوش گیر میکرد. همینطور که داشت توی افکارش غرق میشد باکوگو چندبار صداش کرد:دکو؟
که ایزوکو به خودش اومد و گفت:بله!؟
باکوگو با قیافه نگران بهش گفت:چرا صبحانت رو نمیخوری؟ دوستش نداری؟
ایزوکو:او نه عالیه فقط من...زیاد میل ندارم...
باکوگو:خیلی خب...باشه....
*دکتر وارد اتاق شد*
دکتر:خب میبینم که حالت خیلی خوبه!
ایزوکو:الان خیلی بهترم.😊
دکتر:میتونی مرخص بشی اما هنوز بدنت خیلی ضعیفه این چند روز خوب غذا بخور و خوب استراحت کن من با استادت یکسری صحبتا کردم و راجب به وضعیتت باهاش صحبت کردم میتونی این هفته رو استراحت کنی.
پارت۲♡(اگه نباشی...)
(فردای اون شب.)
چشمام رو آروم باز کردم کاچان و بچه هارو دیدم که هر کدوم یه طور خوابیده بودن کاچان دست منو گرفته بود و خوابش برده بود مومو رو سندلی کیریشیما رو زمین نشسته بود شوتو هم به دیوار تکیه داده بود و بقیه هم همینجوری جایی برای خواب پیدا کرده بودن. وقتی دیدمشون کاملا از قیافه هاشون مشخص بود که همه بخواطر من نگران بودن و پیشم موندن تا حواسم رو داشته باشن. اونقدر عذاب وجدان گرفتم که نتونستم جلوی گریه هام رو بگیرم. دستم رو گذاشتم جلوی دهنم که صدام نیاد که یه وقت اونا رو بیدار نکنم و همینطور اشک ریختم که یه هو کامیناری وارد اتاق شد و بلند گفت:خب دیگه بسه پاشید که وقت صبحانست.
که دیدم یه هو همه بیدار شدن و آروم اما با عصبانیت گفتن:ببند دهنو مگه نمیبینی ایزوکو خوابه!!
منم یواشکی اشکامو پاک کردم و گفتم:بچه ها من بیدارم اشکالی نداره(لبخند.)😊
همه با تعجب به میدوریا نگاه کردن و دورش جمع شدن.
کاچان:حالت بهتره؟(ایزوکو با سر تایید میکند.)
مومو:گرسنه نیستی؟صبحانه میخوای؟
کاچان:دیشب وقتی گرفتمت بغل بدنت دیوانه وار داشت میلرزید الان هم اونجوری؟
ایزوکو یکم سرخ شد و با کمی خجالت گفت:آروم باشید بچه ها من حالم خوبه الان واقعا مشکلی ندارم.
((یادآوری:باکوگو و ایزوکو عاشق همن ولی به هم نگفتن چون میترسن که نکنه فقط با یه اعتراف کردن همین دوستی شون هم از دست بدن و بخواطر همین هنوز هیچی به هم نگفتن و از احساسات هم باخبر نیستن ایزوکو فکر میکنه باکوگو ازش متنفره باکوگو هم بلد نیست و جرئتش رو نداره بهش بگه.))
ایزوکو:بگید ببینم من چطور سر از بیمارستان در آوردم؟
مومو:خب...من گوشیم رو سالن اصلی جا گذاشته بودم داشتم میرفتم به سمت آسانسور که آسویی و آشیدو رو توی راهرو دیدم داشتیم باهم میرفتیم به سالن اصلی که یه هو صدای جیغت اومد. صدای جیغت اونقدر بلند بود که بقیه بچه های اتاق های دیگه هم بیدار شدن و اومدن بیرون ما هم شوکه شده بودیم به خواطر همین در زدیم و ازت حال رو پرسیدیم اما جوابی دریافت نکردیم و خیلی خیلی نگران شده بودیم هر چقدر محکم میکوبیدیم به در نه چیزی میگفتی نه در رو باز میکردی که من و آسویی و اوراراکا رفتیم پایین و باکوگو و بچه هارو خبر کردیم و بچه هاهمه به کمک هم قفل درت رو شکستیم و دیدیم که افتادی زمین و داری نفس نفس میزنی بعدش هم....باکوگو کولت کرد(میدوریا قرمز شد)و خب اوردیمت بیمارستان و خب دیشب هم که به هوش اومدی کامل عقلت رو از دست داده بودی.(میدوریا سرختر شد.)
شوتو:میدوریا یادت میاد که چطور این اتفاق افتاد؟ اگه برات سخته نیازی نیست توضیح بدی.
باکوگو:چی باعث شد همچین بلایی سرت بیاد؟
ایزوکو سرش رو پایین انداخت.
(ذهن ایزوکو:اگه راجب به خوابم بهشون بگم ممکنه حسم نسبت به کاچان لو بره ولی من هنوز آمادگی این رو ندارم که بهش بگم.)
ایزوکو:خب...فکر کنم(گریه)هق...هنوز نمیتونم راجب بهش صحبت کنم...هق
(ذهن باکوگو:یعنی چی شده که هر موقع بهش فکر میکنه گریش میگیره.)
همه از گریه های ایزوکو ناراحت شدن اما جلوش رو نگرفتن چون بهتر بود که ایزوکو خودش رو خالی کنه. آشیدو جلو رفت بغلش کرد و گفت:اشکالی نداره...اگه درکش برات سخته گریه کن...
همون حرف آشیدو باعث شد ایزوکو بیشتر گریه کنه و خودش رو بیشتر خالی کنه. همه هم ناراحت بودن هم متعجب چون اولین بار بود که میدوریا این همه گریه کنه. و ناراحت باشه تا اینکه استاد ایزاوا اومد ایزوکو از بغل اشیدو فاصله گرفت میخاست اشک هاش رو پاک کنه باکوگو و شوتو رو دید که هردو دارن بهش دستمال میدن اونم لبخند زد و هر دو دستمال رو گرفت.
ایزاوا:میدوریای جوان بهتری؟
ایزوکو:اره بهترم😊
ایزاوا پلاستیک های دست کامیناری که توشون پک های صبحانه هست رو دید از دستش گرفت و گفت:نمیخواین صبحانه بخورین؟بعدش همه صبحانه هارو تقسیم کردن و شروع کردن به خوردن ولی میدوریا داشت با صبحانش بازی بازی میکرد و نمیخورد هر موقع میخاست هر کاری کنه یاد اون خواب می افتاد و تا اعماق وجود ناراحت میشد و بغض تو گلوش گیر میکرد. همینطور که داشت توی افکارش غرق میشد باکوگو چندبار صداش کرد:دکو؟
که ایزوکو به خودش اومد و گفت:بله!؟
باکوگو با قیافه نگران بهش گفت:چرا صبحانت رو نمیخوری؟ دوستش نداری؟
ایزوکو:او نه عالیه فقط من...زیاد میل ندارم...
باکوگو:خیلی خب...باشه....
*دکتر وارد اتاق شد*
دکتر:خب میبینم که حالت خیلی خوبه!
ایزوکو:الان خیلی بهترم.😊
دکتر:میتونی مرخص بشی اما هنوز بدنت خیلی ضعیفه این چند روز خوب غذا بخور و خوب استراحت کن من با استادت یکسری صحبتا کردم و راجب به وضعیتت باهاش صحبت کردم میتونی این هفته رو استراحت کنی.
- ۳۹۴
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط