سیلام سیلام سناریو جدید دارم براتون یوهی هاهاهاهاها بخدا
سیلام سیلام سناریو جدید دارم براتون یوهی هاهاهاهاها😈 بخدا خوشتون میاد تورو خدا بخونش تا آخر کامنت هم جون مادرت بزار ما این همه تایپ میکنیم یکم انرژی نمیخوایم؟پیش به سوی پارت اول.
پارت۱♡(اگه تو نباشی...)
از زبان ایزوکو:داشتم غذا درست میکردم که باکوگو از پشت سرم بغلم کرد و بعد روبه روش وایسادم و اون جلو اومد و من عقب عقب رفتم تا اینکه رسیدیم به دیوار و باکوگو دستش رو گذاشت بالای سرم. منم دستم رو حلقه کردم دور گردنش و اون رو یه بوس کوچیک کردم که اون ادامش داد و به یه بوسه عمیقتر تبدیلش کرد همچی خوب بود تا موقعی که...دستش رو برد زیر لباسم و کمرم رو گرفت اولش برام عجیب نبود اما بعدش متوجه چیزی شدم...دستش عین یه تیکه یخ بود برام عجیب بود باکوگویی که دستاش عین بخاری بود الان چرا عین یه تیکه یخه؟کمی نگران شدم و عقب کشیدم دستش رو از کمرم جدا کردم و گذاشتم روی صورتم و با کلی نگرانی پرسیدم:کاچان چرا دستات اینقدر...سرده؟
اما باکوگو جواب نداد و سرش رو پایین انداخت. که دیگه خیلی نگران شدم و با صدایی پر از استرس و ترس گفتم:اتفاقی افتاده؟ که دیدم باکوگو بغلم کرد و اشک ریخت وقتی بغلم کرد کل وجودم از ترس لرزید این فقط دستای باکوگو نبود که سرد بود بلکه کل بدنش بود که یخ بود انگار که یه تیکه یخ بغلم کرده باشه و شنیدم که با صدای ضعیفی میگفت:ببخشید که نتونستم تا آخر عمرم کنارت باشم. با این حرف کاچان اونقدر ترسیدم که یه لحظه چشمام بسته شد و وقتی چشمام رو باز کردم لباس قهرمانیم تنم بود...اما نه مثل همیشه پر از خاک و پارگی بود به اطرافم نگاهی انداختم انگار وست یه مبارزه بودم که یه هو...چشمم به باکوگویی افتاد که کنار پام بود و تکون نمیخورد و بدنش پر از خون بود پاهام سست شد و افتادم و زانو زدم دهنم باز مونده بود و چشمام سیاهی میرفت قلبم یه هو اونقدر تیر کشید و درد کرد که احساس کردم یه لحظه نفسم قطع شد و بعد صورت باکوگو رو گرفتم تو دستم و فریاد زدم:کککاااااچچچچچاااااااننننننننن. و بعد با جیغ از خواب بیدار شدم کل بدنم عرق کرده بود و ضربان قلبم بالا بود اونقدر که نفس نفس میزدم و واقعا نمیتونستم درست نفس بکشم که یه هو در اتاق زده شد و با یه صدای تقریبا بلند چند نفر گفتن:ایزوکو حالت خوبه؟
سعی داشتم جواب بدم اما نمیتونستم داشتم تمام سعیم رو میکردم که بلند بشم و در رو باز کنم بلند شدم ولی نزدیک های در بودم که یه هو قلبم اونقدر درد گرفت اونقدر درد گرفت که محکم دستم رو گذاشتم روی سینم و فشار دادم بعد پاهام سست شدن چشمام تار شد و افتادم زمین به نفس نفس زدن و تپش قلب افتادم که صدای شکوندن در اومد و آخرین چیزی که دیدم صورت کاچان بود.......هنوز کامل به هوش نیومده بودم اما صدای دستگاه های بیماستان رو میشنیدم که یه هو به خودم اومدم شدم و داد زدم:کاچان!!!
که دخترا رو دیدم که دارن با صورت های نگران نگاهم میکنن اما بعدش یاد خوابی که دیده بودم افتادم انگار بدنم دست خودم نبود از روی تخت بلند شدم سِرم رو از دستم کشیدم بیرون و میخاستم به سمت در بدوم که اوراراکا و مومو منو گرفتن و گفتن:آروم باش ایزوکو!!آروم باش.
با کلی گریه و داد گفتم:نه نه اون به من نیاز داره نه اون داره میمیره باید نجاتش بدم نههههه کاچان نههههه😭اصلا بدنم و حرفام دست خودم نبود نمیدونستم دارم چی میگم که یه هو باکوگو وارد اتاق شد و با صورتی پر از نگرانی بهم نگاه میکرد اما من هنوز نمیتونستم باور کنم که دیدم باکوگو دختر هارو کنار زد و من رو بغل کرد و گفت:من همینجام آروم باش من پیشتم کنارتم آروم باش آروم. و دستش رو آروم گذاشت لای موهام و سَرم رو نوازش کرد. بدن گرم باکوگو باعث شد قلبم آروم بگیره و بلاخره تونستم درست نفس بکشم.حدود چند دقیقه اون دونفر همینجوری موندن که ایزوکو بغل باکوگو خوابش برد و باکوگو اون رو پرنسسی بغل کرد و گذاشتش روی تختش. و فرداش ایزوکو بیدار شد...
این از پارت اول.💫
اینقدر خوشم اومد که پارت دوش رو همین الان مینویسم.😭
من ساعت ۱:۴۷ ایجا چیکار میکنم خدا میدونه.😂
پارت۱♡(اگه تو نباشی...)
از زبان ایزوکو:داشتم غذا درست میکردم که باکوگو از پشت سرم بغلم کرد و بعد روبه روش وایسادم و اون جلو اومد و من عقب عقب رفتم تا اینکه رسیدیم به دیوار و باکوگو دستش رو گذاشت بالای سرم. منم دستم رو حلقه کردم دور گردنش و اون رو یه بوس کوچیک کردم که اون ادامش داد و به یه بوسه عمیقتر تبدیلش کرد همچی خوب بود تا موقعی که...دستش رو برد زیر لباسم و کمرم رو گرفت اولش برام عجیب نبود اما بعدش متوجه چیزی شدم...دستش عین یه تیکه یخ بود برام عجیب بود باکوگویی که دستاش عین بخاری بود الان چرا عین یه تیکه یخه؟کمی نگران شدم و عقب کشیدم دستش رو از کمرم جدا کردم و گذاشتم روی صورتم و با کلی نگرانی پرسیدم:کاچان چرا دستات اینقدر...سرده؟
اما باکوگو جواب نداد و سرش رو پایین انداخت. که دیگه خیلی نگران شدم و با صدایی پر از استرس و ترس گفتم:اتفاقی افتاده؟ که دیدم باکوگو بغلم کرد و اشک ریخت وقتی بغلم کرد کل وجودم از ترس لرزید این فقط دستای باکوگو نبود که سرد بود بلکه کل بدنش بود که یخ بود انگار که یه تیکه یخ بغلم کرده باشه و شنیدم که با صدای ضعیفی میگفت:ببخشید که نتونستم تا آخر عمرم کنارت باشم. با این حرف کاچان اونقدر ترسیدم که یه لحظه چشمام بسته شد و وقتی چشمام رو باز کردم لباس قهرمانیم تنم بود...اما نه مثل همیشه پر از خاک و پارگی بود به اطرافم نگاهی انداختم انگار وست یه مبارزه بودم که یه هو...چشمم به باکوگویی افتاد که کنار پام بود و تکون نمیخورد و بدنش پر از خون بود پاهام سست شد و افتادم و زانو زدم دهنم باز مونده بود و چشمام سیاهی میرفت قلبم یه هو اونقدر تیر کشید و درد کرد که احساس کردم یه لحظه نفسم قطع شد و بعد صورت باکوگو رو گرفتم تو دستم و فریاد زدم:کککاااااچچچچچاااااااننننننننن. و بعد با جیغ از خواب بیدار شدم کل بدنم عرق کرده بود و ضربان قلبم بالا بود اونقدر که نفس نفس میزدم و واقعا نمیتونستم درست نفس بکشم که یه هو در اتاق زده شد و با یه صدای تقریبا بلند چند نفر گفتن:ایزوکو حالت خوبه؟
سعی داشتم جواب بدم اما نمیتونستم داشتم تمام سعیم رو میکردم که بلند بشم و در رو باز کنم بلند شدم ولی نزدیک های در بودم که یه هو قلبم اونقدر درد گرفت اونقدر درد گرفت که محکم دستم رو گذاشتم روی سینم و فشار دادم بعد پاهام سست شدن چشمام تار شد و افتادم زمین به نفس نفس زدن و تپش قلب افتادم که صدای شکوندن در اومد و آخرین چیزی که دیدم صورت کاچان بود.......هنوز کامل به هوش نیومده بودم اما صدای دستگاه های بیماستان رو میشنیدم که یه هو به خودم اومدم شدم و داد زدم:کاچان!!!
که دخترا رو دیدم که دارن با صورت های نگران نگاهم میکنن اما بعدش یاد خوابی که دیده بودم افتادم انگار بدنم دست خودم نبود از روی تخت بلند شدم سِرم رو از دستم کشیدم بیرون و میخاستم به سمت در بدوم که اوراراکا و مومو منو گرفتن و گفتن:آروم باش ایزوکو!!آروم باش.
با کلی گریه و داد گفتم:نه نه اون به من نیاز داره نه اون داره میمیره باید نجاتش بدم نههههه کاچان نههههه😭اصلا بدنم و حرفام دست خودم نبود نمیدونستم دارم چی میگم که یه هو باکوگو وارد اتاق شد و با صورتی پر از نگرانی بهم نگاه میکرد اما من هنوز نمیتونستم باور کنم که دیدم باکوگو دختر هارو کنار زد و من رو بغل کرد و گفت:من همینجام آروم باش من پیشتم کنارتم آروم باش آروم. و دستش رو آروم گذاشت لای موهام و سَرم رو نوازش کرد. بدن گرم باکوگو باعث شد قلبم آروم بگیره و بلاخره تونستم درست نفس بکشم.حدود چند دقیقه اون دونفر همینجوری موندن که ایزوکو بغل باکوگو خوابش برد و باکوگو اون رو پرنسسی بغل کرد و گذاشتش روی تختش. و فرداش ایزوکو بیدار شد...
این از پارت اول.💫
اینقدر خوشم اومد که پارت دوش رو همین الان مینویسم.😭
من ساعت ۱:۴۷ ایجا چیکار میکنم خدا میدونه.😂
- ۸۰
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط