{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سیلام سیلام بیاید که نزدیکه دوتا مرغ عشقمون لو برن

سیلام سیلام. بیاید که نزدیکه دوتا مرغ عشقمون لو برن.😂

کامیناری:نکنه شما؟
همه خشکشون زده بود که کامیناری میخواد چی بگه که ادامه داد:دعوا کردین؟!؟
میدوریا و باکوگو خیس عرق شده بودن که شوتو گفت:واقعا دعوا کردین؟باکوگو تو گردن میدوریا رو کبود کردی؟
باکوگو:ما دعوا نکردیم. راستش....(سر خاروندن.)که میدوریا دستش رو گرفت و فشار داد و با لبخند گفت:نه بچه ها ما دعوا نکردیم من دیروز توی اون حمله تبهکار ها آسیب دیدم چیزی نیست.😊اما کسی با حرف میدوریا راضی نشد و همه افتادن سر باکوگو.
شوتو:تو زدیش درسته؟😠
کیریشیما:جدی دعوا کردین؟
آشیدو:باکوگو چطور تونستی بهش آسیب بزنی؟😡
اوراراکا:واقعا که باکوگو.😒
میدوریا هی سعی داشت بچه ها رو قانع کنه که یه همچین اتفاقی نیوفتاده ولی بچه ها گوش نمیدادن. که باکوگو داد زد:هییی نفله ها اون توی حمله آسیب دیده به من چه ربطی داره.🤬
که میدوریا بچه هارو عقب زد و اومد جلوی باکوگو وایساد و گفت:بچه ها واقعا تقصیر کاچان نبود من دیروز موقع حمله تبهکار ها آسیب دیدم جدی میگم سرش داد نزنید چون واقعا تقصیر اون نیست بس کنید.🥺
همه با شنیدن این حرف از میدوریا از دور باکوگو فاصله گرفتن و رفتن سر کاراشون. باکوگو هم اونقدر عصبانی و ناراحت شد که رفت میدوریا دستش رو گرفت و گفت:صبر کن کاچان!
باکوگو دستش رو از دست میدوریا کشید و بدون هیچ حرفی رفت. میدوریا هم دلسرد شد و سرش رو انداخت پایین. که شوتو به میدوریا گفت:ولش کن میدوریا.
اوراراکا هم رفت دستش رو گرفت و گفت:بیا بریم با هم غذا درست کنیم.😊که میدوریا دستش رو کشید و گفت:ولی اون ناراحت شد.😕 و رفت سراغ باکوگو. و دید که توی سالن اصلی خوابگاه اردوگاه روی مبل نشسته و داره باگوشیش ور میره. میدوریا آروم رفت سمتش و چونش رو گذاشت روی شونه باکوگو دستش رو از زیر بازو های باکوگو رد کرد و کمرش رو گرفت و از پشت بغلش کرد و گفت آروم گفت:ببخشید کاچان.🥺
باکوگو:تو چرا معذرت میخوایی من باید معذرت بخوام که نتونستم جلوی هیجانم رو بگیرم و بهت آسیب زدم.
دکو:ولی من...
باکوگو:ولی تو چی؟
میدوریا لپاش سرخ شد و با به صدای خجالتی گفت:اون کارت رو دوست داشتم.
باکوگو سرش رو برگردوند و گفت:ولی اون کار بهت آسیب میرسونه نفله.
میدوریا هم سرخ تر شد و گفت:ولی ازش خوشم میاد.😊
و بعد هردوشون متوجه شدن که صورتاشون خیلی نزدیکه و یکم قرمز تر شدن و بعدش میدوریا باکوگو رو یه بوس کوچیک از لبش کرد و گفت:برای شام بیای ها.😊و بدو بدو رفت. باکوگو هم لپاش قرمز شد و تو ذهنش گفت:دکوی نفله بلدی ناز بکشی ها *خندید*بچه پرو🙃و بعد از چند دقیقه اونم رفت توی پایین توی فضای باز پیش بچه ها و دید که هرکدوم یه غذا درست کردن. بیشتراشون غذا هاشون سوخته بود و بد مزه شده بود و فقط تنها کسی که غذاش بهتر از بقیه بود شوتو بود.
هاروکا:تمرینای افتضاحتون که هیچ این چه وضع آشپزی کردنه اینطوری میخواید خودتون رو سیر کنید؟😑
اوراراکا:راستش من بلد نبودم با اینجور گاز ها کار کنم و خب قبل از اینکه بفهمم غذام سوخت خب.😁
و همینطور بهانه آوردن که نابلدی خودشون رو انکار کنن.😂
هاروکا:این هارو که کلا بندازید دور اصلا قابل خوردن نیستن.
شوتو:پس چیکار کنیم؟چی بخوریم؟
هاروکا یکم فکر کرد که از دور چشمش به باکوگو افتاد:عام خب یکی رو میشناسم که میتونه بهمون کمک کنه.😊و بعد داد زد:هوییی باکوگو بیا اینجا. باکوگو هم رفت کنارش و هاروکا دستش رو گذاشت روی شونش و با انگشت اشارش بهش اشاره کرد و گفت:این بشر آشپزیش عالیه.😁
همه:واقعا!!!
باکوگو:چی برا خودت بلغور میکنی نفله.😡
هاروکا:خواهش میکنم خیلی وقته دست پختت رو نخوردممممم خواهششششش.
همه بجز شوتو:خواهشششششش
باکوگو:خواهش که هیچ بمیرید هم براتون درست نمیکنم.😏
هاروکا رو به میدوریا کرد و چشمک زد میدوریا هم با لبخند به باکوگو گفت:ولی من دوست داشتم یه بار دست پختت رو بخورم برامون درست کنننن.
قیافه باکوگو😳
باکوگو:خیلی خب باشه نفله ها ولی عادت نکنید ها همین یه باره.
میدوریا:مرسیی.🤗
(من اطلاعاتم راجب به غذاهای ژاپنی افتضاحه حالا خودتون یه چیز تصور کنید درست کرد و بقیه هم خوردن و تعریف کردن دیگه😂.)
و بلاخره نوبت خواب رسید و همه رفتن تو اتاقاشون.
باکوگو:من میرم یه دوش بگیرم تو بگیر بخواب.
دکو:باشه😳
دکو لباساش رو عوض کرد و تا سرش رو گذاشت خوابید و بعدش باکوگو که از حموم در اومده بود. و دکویی رو دید که عین یه بچه گربه خیلی ناز خوابیده و از شدت کیوتی قرمز شد و لبخند زد. اونم رفت کنارش و دراز کشید. و بعد چند دقیقه میدوریا خودش رو تو بغل باکوگو جا کرد. باکوگو هم سرش رو بوسید و خوابید.

عررررررر.💫
نیازمند یه غذای باکوگو پز هستم.💫😂
انرژی فراموش نشه.💫
مرسی خوندی.💫
دیدگاه ها (۵)

ادامش...ایزوکو:اما استاد ایزاوا تمرینات چی کلاسا چی این یک ه...

سیلام سیلام. خب از اونجایی که خیلی با این سناریو گیگیلی شدم ...

عشق انفجاری ( پارت هشتم )

عشق انفجاری ( پارت دو )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط