{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در من شهری‌ست که سال‌هاست چراغ‌هایش خاموش شده؛ نه مسافری

در من شهری‌ست که سال‌هاست چراغ‌هایش خاموش شده؛ نه مسافری می‌پذیرد و نه جاده‌ای برای بازگشت دارد. این شهر، نه ویران است و نه آباد؛ تنها «متروک» است. خیابان‌هایش از غبارِ بی‌تفاوتی انباشته شده و میدان‌هایش سال‌هاست طنینِ هیچ قدمی را به گوش نشنیده‌اند. من به نوعی از «انجمادِ روحی» رسیده‌ام که در آن، فصل‌ها دیگر معنای خود را از دست داده‌اند؛ نه بهارِ آمدنِ کسی شکوفه‌ای بر شاخه‌ای می‌نشاند و نه پاییزِ رفتنِ کسی، برگی را به لرزه در می‌آورد.

این بی‌حسیِ مطلق، محصولِ یک شب نیست؛ حاصلِ سال‌ها آوارِ انتظارهای بی‌پاسخ و زخم‌های پی‌درپی است. روحِ من، چون سرزمینی که بارها غارت شده، سرانجام دروازه‌هایش را تخته کرده و سیم‌های خاردارِ «بی‌تعلقی» را به دورِ خود پیچیده است. حالا دیگر نه از هجومِ کسی می‌هراسم و نه به آغوشِ کسی دلخوشم. در این جغرافیایِ گنگ، «اشتیاق» واژه‌ای منسوخ است و «دلتنگی» افسانه‌ای که متعلق به ساکنانِ شهرهای دیگر است.

کسی که از پشتِ دیوارهایِ این انجماد به جهان می‌نگرد، دیگر به دنبالِ معنا نیست؛ او تنها نظاره‌گر است. تماشای رفتن‌ها و آمدن‌ها، برای من مانند تماشای حرکتِ سایه‌ها بر دیواری سنگی است؛ بی‌صدا، بی‌وزن و بی‌اهمیت. من در نقطه‌ای از مختصاتِ هستی ایستاده‌ام که ساعتِ صفرِ عاطفه است؛ جایی که درد به اشباع رسیده و به «هیچ» تبدیل شده است. سکوتِ این شهر، علامتِ آرامش نیست؛ علامتِ آن است که دیگر کسی در خانه نیست تا فریاد بزند.
دیدگاه ها (۳)

ما برای یک زندگیِ معمولی، بهایی دادیم که هیچ عقلِ سلیمی آن ر...

من مدتی‌ست که در سوگِ کسی نشسته‌ام که روزگاری در آینه می‌دید...

«ما به تماشاگرانِ غمگینِ رویاهایِ خویش بدل شده‌ایم؛ ایستاده ...

عاشقانه ای در دهه ۵۰پارت ۶۱ویو راوی تهیونگ با پیرزن حرف زد ...

تاثیر نقاشی های ادوارد هاپر بر سینما

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط