{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عجیب است که فصل‌ها، پیش از آنکه روی زمین بنشینند، در دلِ

عجیب است که فصل‌ها، پیش از آنکه روی زمین بنشینند، در دلِ آدم‌ها آغاز می‌شوند...

روزگاری همه‌چیز گرم است و سرشار از شوق، اما ناگهان بادهای سردِ بی‌تفاوتی می‌وزند و پنجره‌هایی که رو به آفتاب باز می‌شدند، یک به یک بسته می‌شوند. آدمی در امتدادِ عبور از سال‌های عمر و سرد و گرمِ روزگار، تفاوت‌ها را خوب می‌فهمد؛ خوب می‌فهمد تفاوتِ میانِ دستانِ خسته‌ای را که می‌خواهند و نمی‌توانند، با دل‌های سردی که می‌توانند و دیگر نمی‌خواهند. تظاهر به ماندن، همیشه شکننده‌تر و گزنده‌تر از خودِ رفتن است.

وقتی پاسخِ تمامِ بی‌قراری‌ها و پرسش‌ها، به سکوت و ابهام تکیه می‌زند، یعنی زمانِ کوچ فرارسیده است. در این نقطه‌ی تسلیم، دیگر جایی برای اصرار نیست. باید ایستاد، غبارِ خاطرات را تکاند و تمامِ ردپاها را پاک کرد؛ تصویرها را، واژه‌ها را و هر آنچه را که روزی باورمان بود، در عمیق‌ترین لایه‌های فراموشی مدفون ساخت تا در تاریکیِ خاک آرام بگیرند. هیچ رازی نباید فراتر از این مرزِ شکسته برود.

باید چمدانِ این حضورِ سرد را بست و از هیاهوی این خانه‌ی متروک گذشت. این رفتن، نه از سرِ خشم، که از سرِ خستگی و دانایی‌ست؛ خستگی از باورِ رویایی که دیگر جان ندارد. رفتنی آرام و بی‌صدا، به حرمتِ روحی که دیگر تابِ بازی‌های غریبانه را ندارد...
دیدگاه ها (۰)

ما برای یک زندگیِ معمولی، بهایی دادیم که هیچ عقلِ سلیمی آن ر...

در من شهری‌ست که سال‌هاست چراغ‌هایش خاموش شده؛ نه مسافری می‌...

پارت ۳۲

پارت ۲ عوض شدی یا عوضی (پایان فلش بک گذشته ویو حال)ویو راوی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط