ما برای یک زندگیِ معمولی، بهایی دادیم که هیچ عقلِ سلیمی آ
ما برای یک زندگیِ معمولی، بهایی دادیم که هیچ عقلِ سلیمی آن را نمیپذیرفت؛ ما جوانیمان را خرج کردیم تا فقط زنده بمانیم. این تلخترین سودایِ بشر است: تاخت زدنِ «اصلِ زندگی» با «حقِ بقا». ما تمامِ سکههایِ طلایِ روزهایِ بیستسالگی و تمامِ اسکناسهایِ سبزِ آرامشمان را در باجهی روزگار دادیم، تنها برای آنکه به ما اجازه دهند یک روزِ دیگر نفس بکشیم، یک روزِ دیگر بدویم و یک روزِ دیگر در صفِ طولانیِ حسرتها بایستیم.
ما طلبکار نیستیم؛ ما بدهکارانِ ابدیِ ثانیههاییم. گمان میکردیم با سختکوشی، داریم برای آیندهای روشن پسانداز میکنیم، اما ناگهان چشم باز کردیم و دیدیم کیسهی عمرمان خالی شده و آنچه خریدهایم، تنها یک «زنده ماندنِ نزار» است. ما هزینه کردیم تا «زندگی کنیم»، اما تمامِ هزینهمان صرفِ «فرار از مرگ» شد. میانِ این دو، درهایست عمیق که با هیچ پلِ مادی پر نمیشود. ما در این معامله، نقد دادیم و نسیه گرفتیم؛ آرامشِ اکنون را دادیم و وعدهی واهیِ فردا را در آغوش کشیدیم.
حقیقت این است که ما در این مسابقه، پیش از آنکه به خطِ پایان برسیم، پاهایمان را از دست دادهایم. چقدر غمانگیز است که وقتی سرانجام به «امنیت» میرسیم، دیگر جانی برای «لذت» در تن نداریم. ما برای به دست آوردنِ یک سقف، آسمان را فروختیم و برای رسیدن به یک صندلی، قدرتِ دویدنمان را. حالا، بر ویرانههایِ جوانی ایستادهایم؛ با شناسنامههایی که بویِ کهنگی میدهند و قلبهایی که در تپشهایِ مکرر، فقط «بقا» را تکرار میکنند، نه «زندگی» را.
ما طلبکار نیستیم؛ ما بدهکارانِ ابدیِ ثانیههاییم. گمان میکردیم با سختکوشی، داریم برای آیندهای روشن پسانداز میکنیم، اما ناگهان چشم باز کردیم و دیدیم کیسهی عمرمان خالی شده و آنچه خریدهایم، تنها یک «زنده ماندنِ نزار» است. ما هزینه کردیم تا «زندگی کنیم»، اما تمامِ هزینهمان صرفِ «فرار از مرگ» شد. میانِ این دو، درهایست عمیق که با هیچ پلِ مادی پر نمیشود. ما در این معامله، نقد دادیم و نسیه گرفتیم؛ آرامشِ اکنون را دادیم و وعدهی واهیِ فردا را در آغوش کشیدیم.
حقیقت این است که ما در این مسابقه، پیش از آنکه به خطِ پایان برسیم، پاهایمان را از دست دادهایم. چقدر غمانگیز است که وقتی سرانجام به «امنیت» میرسیم، دیگر جانی برای «لذت» در تن نداریم. ما برای به دست آوردنِ یک سقف، آسمان را فروختیم و برای رسیدن به یک صندلی، قدرتِ دویدنمان را. حالا، بر ویرانههایِ جوانی ایستادهایم؛ با شناسنامههایی که بویِ کهنگی میدهند و قلبهایی که در تپشهایِ مکرر، فقط «بقا» را تکرار میکنند، نه «زندگی» را.
- ۳.۴k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط