{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد وقتی صدای بسته شدن ...

32^
آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد . وقتی صدای بسته شدن در دستشویی را شنیدم دویدم سمتش . کتاب را کیفم در آوردم و دستش دادم . خیلی چیزها خواستم بگویم ولی متاسفانه لالیده بودم . خوشحال شد . لبخندی شادمانی تحویلم داد و همانطور که کتاب را برانداز میکرد تشکر کنان پرسید :« راضی به زحمت نبودم ! به چه مناسبت ؟ »
رویم نشد بگویم به مناسبت نو شدنِ سال ملاقات با مهر وجودم ؛
گفتم همینطوری ، هدیه ی ناقابل آورده ام خوشحالش کنم .
گوشه ی سارافونِ گیپورم را گرفت ، بی حرف کشید توی راهرو ؛ پشت در اتاقش . سرش را خم کرد و کنار گوشم گفت :« از ساسان چه خبر؟»
شکایت کردم . از مدیسا و اینکه از من میخواهند دنبال اسناد ساسان باشم . گفت :« دنبال اون سندها نباش . تو دردسر میفتی .»
حالا وقت آبغوره گرفتن بود . اشکهایم متاثرش میکرد ؛ حتی اگر به روی خودش نمی آورد . گفتم که ساسان مرا خواهد کشت ، گفتم که تحمل شکنجه هایش را ندارم . اگر از پشت سرش صورت آریسته را نمیدیدم که داشت به ما نزدیک میشد ، حتما بغلش میکردم .
اما او ندید . گفت :« گریه نکن .» میدانست که نمیتواند امید واهی بدهد ؛ کاری از دستمان بر نمی آمد . بحث را عوض کرد :« شما برام کتابای خیلی قشنگی میارید ، من واقعا عاشقشونم . چجوری جبران کنم ؟»
با من ازدواج کن . مرا ببوس . مرا در آغوش بگیر . اینهمه راه جبران عزیزم ! آریسته سر رسید و پرسید :« چی دارین به هم میگید ؟»
او نگفت :«چقدر فوضولی مرتیکه !» کتاب را نشانش داد و گفت :« همیشه برام کتاب میاره . نمیدونم چرا . ولی کتابهاش یکی از چیزایی اند که این روزها آرومم میکنند.»
نه نه تو را به خدا مینا ! غش نکن التماست میکنم !
قسم میخورم فشارم افتاد . گفت :« خیلی قشنگ مینویسه آریسته . خودش نویسنده است . وقتی کتابهائی که نوشته یا کتابهایی رو که برام میاره رو میخونم ، تمام بدبختی هام یادم میره .»
آریسته سر تکان داد و من قلبم داشت از دهانم بیرون میزد . الهی بمیری آریسته ، اگر آن لحظه آنجا نبودی صد در صد لبایش را رژِ مینا مالی میکردم !

_ مینا ، بیست و ششم سپتامبر ، آغازِ سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۷)

33^میکا آمده و از خانه ی کثیف و نمورِ کوچیکم گله میکند . به ...

34^نتوانستم از میکا چیزی بپرسم . وقتی برگشت آت و آشغال آورده...

31^جربزه به خرج دادم و رفتم خانه سیما .مرد غریبه ای آنجا بود...

30^بجز تکیه دادن به نرده های زنگزده ی بالکن و دود کردن کار د...

93^کسی در زد . در زدنش شبیه به او بود . پابرهنه کف حیاط دوید...

81^آمد . او بالاخره آمد ! آخر ماه نبود ولی او آمد !!!وقتی صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط