{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی از جیمین🎬

تکپارتی از جیمین🎬
به قلمِ مین سویول🫠💜
سه ماه بود که زندگی جیمین شبیه قبل نبود.
همه‌چیز از چند نظر و حرف شروع شده بود؛ حرف‌هایی که کم‌کم بیشتر و بیشتر شدند و بعد، مثل موجی سنگین، روی تمام زندگی‌اش ریختند.
اولش سعی کرد بی‌خیال باشد.
جلوی دوربین لبخند زد، روی صحنه اجرا کرد و حتی گاهی با اعضا شوخی کرد.
اما وقتی چراغ‌ها خاموش می‌شدند و به خانه برمی‌گشت، آن لبخند هم کم‌کم محو می‌شد.
اعتمادبه‌نفسش پایین آمده بود.
حتی برای چیزهایی که قبلاً با اطمینان انجام می‌داد، مدام خودش را زیر سؤال می‌برد.
ا/ت تمام این مدت کنارش بود.
نه با حرف‌های کلیشه‌ای، نه با مجبور کردنش به اینکه «قوی باش».
فقط سعی می‌کرد کاری کند جیمین بداند قرار نیست این روزها را تنهایی بگذراند.
یک شب، جیمین روی مبل نشسته بود و بدون اینکه واقعاً چیزی را ببیند، صفحه‌ی خاموش گوشی‌اش را نگاه می‌کرد.
ا/ت از کنار اتاق رد شد، مکث کرد و چند لحظه نگاهش کرد.
جیمین؟
جیمین جواب نداد.
ا/ت آرام‌تر نزدیک شد.
امروز هم چیزی اذیتت کرده؟
جیمین بالاخره سرش را بلند کرد.
_ نمی‌دونم...
چند ثانیه سکوت کرد.
_ یه مدت شده حتی خودمم نمی‌دونم چی اذیتم می‌کنه.
ا/ت کنار او نشست، اما چیزی نگفت.
جیمین نفس عمیقی کشید.
_ قبلاً وقتی روی صحنه می‌رفتم، فقط به اجرا فکر می‌کردم.
نگاهش را پایین انداخت.
_ الان قبل از اینکه حتی شروع کنم، با خودم می‌گم نکنه خوب نباشم؟ نکنه مردم ازم ناراضی باشن؟ نکنه...
صدایش آرام‌تر شد.
_ نکنه واقعاً اون چیزایی که می‌گن درست باشه؟
ا/ت بدون عجله جواب داد.
جیمین، حرف مردم قرار نیست ارزش تو رو تعیین کنه.
جیمین چیزی نگفت.
ممکنه الان باورش برات سخت باشه، ولی اینکه یه عده درباره‌ت بد حرف می‌زنن، معنی‌ش این نیست که تو واقعاً همونی هستی که اونا می‌گن.
جیمین برای چند لحظه به او نگاه کرد.
_ اگه یه روز دیگه نتونم مثل قبل باشم چی؟
اون روز هم من کنارت می‌مونم.
جیمین لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تلاش برای آرام شدن بود.
لازم نیست امروز همه‌چیز درست بشه.
ا/ت ادامه داد:
فقط امروز رو بگذرون. فردا رو فردا باهم حل می‌کنیم.
سه ماه گذشت.
سه ماهی که برای جیمین ساده نبود.
اما کم‌کم تغییرات کوچکی شروع شد.
بعضی روزها خودش زودتر از ا/ت سر صحبت را باز می‌کرد.
بعضی روزها دوباره موسیقی گوش می‌داد.
گاهی حتی با اعضا شوخی می‌کرد.
هنوز روزهای سخت وجود داشت، اما دیگر همه‌ی روزها شبیه هم نبودند.
تا اینکه یک صبح، خبری منتشر شد که همه‌چیز را تغییر داد.
بخشی از هیت‌هایی که در ماه‌های گذشته علیه جیمین منتشر شده بود، پاک شده بود.
خبر خیلی سریع پخش شد.
جیمین ابتدا فقط به صفحه‌ی گوشی‌اش خیره ماند.
چند بار خبر را خواند.
بعد گوشی را پایین آورد.
ا/ت متوجه سکوتش شد.
چی شده؟
جیمین سرش را بلند کرد.
برای اولین بار بعد از مدت‌ها، برق خاصی در چشم‌هایش دیده می‌شد.
_ نصفشون پاک شده...
چی؟
جیمین گوشی را به سمت او گرفت.
_ نصف هیت‌هایی که این مدت پخش شده بود.
ا/ت خبر را خواند و لبخند زد.
جیمین...
جیمین نفسش را بیرون داد.
_ باورم نمی‌شه.
چند ثانیه سکوت کرد.
_ انگار یه چیزی دوباره توی سرم روشن شد.
ا/ت لبخندش را بیشتر کرد.
شاید چون بالاخره داری می‌بینی همه‌چیز اون‌قدری که ذهنت می‌گفت بد نیست.
جیمین خندید.
این بار خنده‌اش واقعی بود.
_ دلم برای همین حس تنگ شده بود.
چند روز بعد، سالن اجرا پر از نور و صدای هواداران بود.
جیمین پشت صحنه ایستاده بود.
اعضا مشغول آماده شدن بودند و فضای پشت صحنه مثل همیشه پر از رفت‌وآمد و شوخی بود.
یکی از اعضا چیزی گفت و جیمین ناگهان زد زیر خنده.
همان خنده‌ی همیشگی.
همان خنده‌ای که چند ماه بود کمتر دیده می‌شد.
وقتی روی صحنه رفتند، همه‌چیز تغییر کرد.
جیمین دوباره همان آدمی شده بود که همه می‌شناختند.

ادامه دارد

مجبور شدم دو پارتیش کنم چون جا کم میاد💖
دیدگاه ها (۲)

تکپارتی از جیمین🎬به قلمِ مین سویول🫠💜ادامه ی پارت قبل....💜📄 ب...

BAD BOY LOVER 💋Part 21🍷ویو ا/ت:نیمه‌های شب بود.خوابم نمی‌برد...

BAD BOY LOVER 💋Part 20🍷ویو جونگکوک:پرونده هنوز توی دستم بود....

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط