{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋
Part 21🍷
ویو ا/ت:
نیمه‌های شب بود.
خوابم نمی‌برد.
بعد از اتفاقات امروز، ذهنم پر از سؤال بود.
آروم از اتاق بیرون اومدم و وارد راهرو شدم.
عمارت توی سکوت فرو رفته بود.
وقتی به سالن رسیدم، جونگکوک رو دیدم که کنار پنجره ایستاده بود.
چند لحظه خواستم برگردم، اما خودش متوجه حضورم شد.
نگاهش رو به سمتم آورد.
_ «تو هم خوابت نمی‌بره؟»
«نه.»
سکوت بینمون افتاد.
بعد از چند ثانیه، بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
_ «ا/ت...»
«چی؟»
_ «اگر بفهمی تمام چیزهایی که درباره‌ی پدرت شنیدی دروغ بوده، چی کار می‌کنی؟»
بهش نگاه کردم.
«دنبال حقیقت می‌گردم.»
جونگکوک آرام گفت:
_ «حتی اگه حقیقت چیزی باشه که دوست نداشته باشی؟»
«آره.»
نگاهمون برای چند لحظه به هم گره خورد.
برای اولین بار، نگاهش مثل همیشه سرد نبود.
انگار خودش هم خسته بود.
چشمم به چیزی روی میز افتاد.
عکس قدیمی من و جونگکوک.
آروم برداشتمش.
«این عکس رو از کجا آوردی؟»
جونگکوک نزدیک‌تر اومد.
_ «پیداش کردم.»
عکس رو برگردوندم.
پشتش نوشته شده بود:
«قولی که دو کودک هیچ‌وقت نباید فراموش کنند.»
اخم کردم.
«من یه چیزی یادمه...»
جونگکوک ساکت شد.
چشم‌هام رو بستم.
تصویر باغ دوباره توی ذهنم اومد.
من سه ساله بودم.
جونگکوک کنارم ایستاده بود.
دست کوچیکش رو جلو آورده بود.
_ «قول می‌دم همیشه مراقبت باشم.»
چشم‌هام رو باز کردم.
آروم گفتم:
«تو اون روز اینو گفتی.»
جونگکوک چند لحظه چیزی نگفت.
بعد خیلی آرام جواب داد:
_ «منم یادمه.»
قلبم فشرده شد.
چطور ممکن بود کسی که زمانی قول داده بود مراقبم باشه...
حالا دلیل تمام ترس‌هام شده باشه؟
جونگکوک نگاهش رو ازم گرفت.
_ «من سال‌ها فکر می‌کردم پدرت دشمن منه.»
«ولی الان؟»
مکث کرد.
_ «الان دیگه مطمئن نیستم.»
برای اولین بار صداقت رو توی صداش شنیدم.
«پس شاید... باید حقیقت رو با هم پیدا کنیم.»
جونگکوک نگاهم کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
_ «شاید.»
همون لحظه گوشی‌ام لرزید.
یک پیام ناشناس.
«به جونگکوک اعتماد نکن.»
خشکم زد.
سریع صفحه رو خاموش کردم.
اما چند ثانیه بعد، گوشی جونگکوک هم لرزید.
نگاهش به صفحه افتاد.
چیزی نگفت.
من هم چیزی نپرسیدم.
هر دو وانمود کردیم اتفاقی نیفتاده.
اما هر کدوممون یک راز تازه داشتیم.
ویو جونگکوک:
وقتی به اتاقم برگشتم، دوباره پیام رو باز کردم.
«به ا/ت اعتماد نکن.»
چشم‌هام باریک شد.
همون لحظه فهمیدم...
کسی می‌خواست بین من و ا/ت شک ایجاد کنه.
اما چرا؟
گوشی رو روی میز گذاشتم.
نگاهم به عکس قدیمی افتاد.
دو کودک...
یک قول...
و گذشته‌ای که هر روز بیشتر از قبل دروغ به نظر می‌رسید.
زیر لب گفتم:
_ «این بار نمی‌ذارم کسی حقیقت رو ازم پنهان کنه.»
اما چیزی که نمی‌دونستم این بود که...
پیام من و ا/ت از یک شماره ارسال شده بود.
و فرستنده...
از همان لحظه‌ای که ما کنار هم ایستاده بودیم، ما را زیر نظر داشت.
ادامه دارد... 🖤🗝️
پایان پارت ۲۱ 💋

اما چرا کسی می‌خواهد جونگکوک و ا/ت به هم اعتماد نکنند؟
و مهم‌تر...
اگر فرستنده از داخل عمارت آن‌ها را زیر نظر داشته باشد، پس خائن دقیقاً کجاست؟ 👀🖤
نظرتون و بگید بهمون خوشحال میشیم💖🫠🎬
دیدگاه ها (۲)

BAD BOY LOVER 💋Part 20🍷ویو جونگکوک:پرونده هنوز توی دستم بود....

BAD BOY LOVER 💋Part 19🍷ویو جونگکوک:بعد از دیدن عکس، یک فکر ب...

آتیشی که از بارون شروع شدprt23ویوی ا. توقتی به آپارتمان رسید...

آتیشی که از بارون شروع شدpart24ویوی ا. تاون شببعد از اینکه پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط