♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 7・]ᕗ
با غیض گفتم : شما به عمت کمک کن کافیه..نمیخواد به من کمک کنی.
بی اختیار خندید و گفت : مال این دور و برا نیستی کریستنیا: عه..امار دخترها و زنهای این اطراف که دارین..چیه نگهبانی یا مفتش؟
مرد : آمار نمیخواد. دخترهای این دور و بر شنل نمیپوشن که صورتشون رو بپوشنن... برعکس... دوست دارن صورتشون رو نشون بدن تا شوهر کنن و بعدم انقدر بداخلاق نیستن و لباسهاتم خیلی گرون قیمته..
کریستنیا : دلیلی نمیبینم به جناب عالی توضیح بدم که کیم و چیم و به خودم ربط داره چطوره لباس میپوشم و چرا صورتم رو پوشوندم.
و انگار با لکسی حرف میزد گفت: دوست بداخلاق زبون تلخی دارین..
لکسی متعجب گفت : دوستم نیستن..ایشون.. دوست نداشتم حرفی بزنه و سریع وسط
حرفش گفتم : به جناب عالی چه؟ فضولی؟
مرد : اکی.. فهمیدم... شنل سر کردی چون قصدت شوهر پیدا نیست
به زور خنده ام رو کنترل کردم و گفتم : یه درصد فک کن
بخوام بین شما روستایی هایی بی ادب شوهر پیدا کنم..
مرد شیطون و خبیث گفت: عه پس از زیر اون شنلت یه چیزهایی میبینی
با غیض گفتم : تا چشمت در آداه.
و بلند شدم و لباسم رو بالا گرفتم و از روی سنگها رد شدم که به ساحل برسم و با اون حال زیر لب غر غر کردم و گفتم: الکی اسایش و تنهایی مردم رو بهم میریزه..یکی نیست بهش بگه تو خودت چرا اینورا ول میچرخی؟اه.. و باغیض گفتم: لکسی بیا..
و راه افتادم و ازش فاصله گرفتم
صدای خنده مردونهاش از پشت سرم اومد و گفت : کلا زبونت انقدر تلخه؟
وایستادم و پشت بهش گفتم : کلا انقدر پرو و بی ادب تشریف داری و در مقابل یه خانوم انقدر گستاخی میکنی و اداب رفتار یادت میره؟
مرد : من بی ادبی نکردم خانوم بلند گفتم کردی..
و سریع و با قدمهای بلند از اونجا فاصله گرفتم.
مردک احمقه بی ادب. الکی اسایش دیگران رو بهم میزنه و
میگه بی ادبی نکردم..
سریع برگشتیم به قصر.
وقتی قضیه رو برای مامان گفتم خندید و گفت: مواظب خودت باش..شاید من و تو هر دو از یه سوراخ نیش
خوردیم و شنلت مثل من کار دستت داد.
بلند خندیدم و سر تکون دادم و با اعتماد به نفس
گفتم: عمرااا..
ᕙ[・part 7・]ᕗ
با غیض گفتم : شما به عمت کمک کن کافیه..نمیخواد به من کمک کنی.
بی اختیار خندید و گفت : مال این دور و برا نیستی کریستنیا: عه..امار دخترها و زنهای این اطراف که دارین..چیه نگهبانی یا مفتش؟
مرد : آمار نمیخواد. دخترهای این دور و بر شنل نمیپوشن که صورتشون رو بپوشنن... برعکس... دوست دارن صورتشون رو نشون بدن تا شوهر کنن و بعدم انقدر بداخلاق نیستن و لباسهاتم خیلی گرون قیمته..
کریستنیا : دلیلی نمیبینم به جناب عالی توضیح بدم که کیم و چیم و به خودم ربط داره چطوره لباس میپوشم و چرا صورتم رو پوشوندم.
و انگار با لکسی حرف میزد گفت: دوست بداخلاق زبون تلخی دارین..
لکسی متعجب گفت : دوستم نیستن..ایشون.. دوست نداشتم حرفی بزنه و سریع وسط
حرفش گفتم : به جناب عالی چه؟ فضولی؟
مرد : اکی.. فهمیدم... شنل سر کردی چون قصدت شوهر پیدا نیست
به زور خنده ام رو کنترل کردم و گفتم : یه درصد فک کن
بخوام بین شما روستایی هایی بی ادب شوهر پیدا کنم..
مرد شیطون و خبیث گفت: عه پس از زیر اون شنلت یه چیزهایی میبینی
با غیض گفتم : تا چشمت در آداه.
و بلند شدم و لباسم رو بالا گرفتم و از روی سنگها رد شدم که به ساحل برسم و با اون حال زیر لب غر غر کردم و گفتم: الکی اسایش و تنهایی مردم رو بهم میریزه..یکی نیست بهش بگه تو خودت چرا اینورا ول میچرخی؟اه.. و باغیض گفتم: لکسی بیا..
و راه افتادم و ازش فاصله گرفتم
صدای خنده مردونهاش از پشت سرم اومد و گفت : کلا زبونت انقدر تلخه؟
وایستادم و پشت بهش گفتم : کلا انقدر پرو و بی ادب تشریف داری و در مقابل یه خانوم انقدر گستاخی میکنی و اداب رفتار یادت میره؟
مرد : من بی ادبی نکردم خانوم بلند گفتم کردی..
و سریع و با قدمهای بلند از اونجا فاصله گرفتم.
مردک احمقه بی ادب. الکی اسایش دیگران رو بهم میزنه و
میگه بی ادبی نکردم..
سریع برگشتیم به قصر.
وقتی قضیه رو برای مامان گفتم خندید و گفت: مواظب خودت باش..شاید من و تو هر دو از یه سوراخ نیش
خوردیم و شنلت مثل من کار دستت داد.
بلند خندیدم و سر تکون دادم و با اعتماد به نفس
گفتم: عمرااا..
- ۴۰۳
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط