♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 9・]ᕗ
بارون خیلی خیلی شدید شده بود. قدمهام رو تند کردم که سریع تر برم که یه دفعه پاهام تکه سنگی زیرپام لیز خورد و جیغی کشیدم و روی
روی زمین افتادم.
پام خیلی درد گرفت و اشک تو چشمم حلقه زد.
کسی زیر بازوم رو گرفت.
سریع و با خشم بازوم رو از دستش خارج کردم
يه دفعه عصبی داد زد: الان وقت لج کردن نیست. شاید پات شکسته باشه. فک نکنم اینکه دهنت رو ببندی
و تا زیر اون سایه بون چوبی بیای که توی بارون به این شدت چنین بلایی سرت نیاد برات بهتر باشه. البته میتونی به راهت ادامه بدی و امیدوارم اب تو رو با خودش نبره..و شاید امیدوارم که ببره
تا شاید کمی از غرورت کم بشه و دهنت بسته بشه
و بلند شد و بی توجه بهم رفت زیر سایه بونی که میگفت. با غیض و داغون در حالیکه بغضم شدید تر شده بود سعی کردم بلند شم.
پام شدیدا درد میکرد و بارون خیلی بد به تنم شلاق میزد. واقعا عاقلانه ترین کار پناه بردن به اون سایه بون بود. هرچند از لحن و بی ادبیش اصلا خوشم نیومده بود ولی مجبور بودم برم اونجا
اروم و لرزون رفتم زیر سایه بون
مرده جعبه ای رو سمتم هل دادم که یعنی روش بشینم.
اروم و پردرد با غیض نشستم.
مرد غریبه پرو پشت سر من که رو جعبه ای نشسته بودم
به دیوار خونه گریس اینا تکیه داده بود.
مرد : چون عادت ندارم در مقابل کمکی که به دیگران میکنم بد و بیراه و کنایه بشنوم داد زدم..
با غیض گفتم : من نه بد و بیراه گفتم و نه کنایه زدم..اگه چیزی گفتم در جواب بی ادبی ها روزهای قبلتون بوده..
مرد : من واقعا نمیفهمم چه بی ادبی کردم.
کریستنیا : هنوز ادب صحبت کردن با یه خانوم متشخص رو بلد
نیستی
با کنایه گفت : اوہ خانوم متشخص.. من فقط قصد کمک داشتم ولی جناب عالی انگار با خودت دعوا داری که حاضر به پذیرفتن کمک هیچ کس نیستی... و لحن صداش ارومتر شد و گفت : نمیخواستم بی ادبی کنم...
مغرورانه گفت: معذرت نمیخوام چون کار اشتباهی نکردم..
مردک مغرور.. چیزی نگفتم.
اروم بلند شدم.
پام خیلی درد میکرد.
اروم تکونی بهش دادم و پردرد باز روی جعبه نشستم.
مرد : بذار یه نگاه بهش بندازم..
و جلو اومد و جلوی پام زانو زد. سریع پام رو عقب کشیدم و
عصبی گفتم: دکتری؟ سر بلند کرد و در حالیکه صورتم رو نمیدید و صورتش رو نمیدیدم ریلکس گفت : اره کمی اونورتر از رودخونه یه مطب کوچیک دارم حالا میخواهی بهش نگاه کنم یا نه؟
عکس العملی نشون ندادم که اون به معنای بعله گرفتش و پام رو جلو کشید و لباسم رو کمی بالا داد و زیپ چکمه ام رو باز کرد.
ᕙ[・part 9・]ᕗ
بارون خیلی خیلی شدید شده بود. قدمهام رو تند کردم که سریع تر برم که یه دفعه پاهام تکه سنگی زیرپام لیز خورد و جیغی کشیدم و روی
روی زمین افتادم.
پام خیلی درد گرفت و اشک تو چشمم حلقه زد.
کسی زیر بازوم رو گرفت.
سریع و با خشم بازوم رو از دستش خارج کردم
يه دفعه عصبی داد زد: الان وقت لج کردن نیست. شاید پات شکسته باشه. فک نکنم اینکه دهنت رو ببندی
و تا زیر اون سایه بون چوبی بیای که توی بارون به این شدت چنین بلایی سرت نیاد برات بهتر باشه. البته میتونی به راهت ادامه بدی و امیدوارم اب تو رو با خودش نبره..و شاید امیدوارم که ببره
تا شاید کمی از غرورت کم بشه و دهنت بسته بشه
و بلند شد و بی توجه بهم رفت زیر سایه بونی که میگفت. با غیض و داغون در حالیکه بغضم شدید تر شده بود سعی کردم بلند شم.
پام شدیدا درد میکرد و بارون خیلی بد به تنم شلاق میزد. واقعا عاقلانه ترین کار پناه بردن به اون سایه بون بود. هرچند از لحن و بی ادبیش اصلا خوشم نیومده بود ولی مجبور بودم برم اونجا
اروم و لرزون رفتم زیر سایه بون
مرده جعبه ای رو سمتم هل دادم که یعنی روش بشینم.
اروم و پردرد با غیض نشستم.
مرد غریبه پرو پشت سر من که رو جعبه ای نشسته بودم
به دیوار خونه گریس اینا تکیه داده بود.
مرد : چون عادت ندارم در مقابل کمکی که به دیگران میکنم بد و بیراه و کنایه بشنوم داد زدم..
با غیض گفتم : من نه بد و بیراه گفتم و نه کنایه زدم..اگه چیزی گفتم در جواب بی ادبی ها روزهای قبلتون بوده..
مرد : من واقعا نمیفهمم چه بی ادبی کردم.
کریستنیا : هنوز ادب صحبت کردن با یه خانوم متشخص رو بلد
نیستی
با کنایه گفت : اوہ خانوم متشخص.. من فقط قصد کمک داشتم ولی جناب عالی انگار با خودت دعوا داری که حاضر به پذیرفتن کمک هیچ کس نیستی... و لحن صداش ارومتر شد و گفت : نمیخواستم بی ادبی کنم...
مغرورانه گفت: معذرت نمیخوام چون کار اشتباهی نکردم..
مردک مغرور.. چیزی نگفتم.
اروم بلند شدم.
پام خیلی درد میکرد.
اروم تکونی بهش دادم و پردرد باز روی جعبه نشستم.
مرد : بذار یه نگاه بهش بندازم..
و جلو اومد و جلوی پام زانو زد. سریع پام رو عقب کشیدم و
عصبی گفتم: دکتری؟ سر بلند کرد و در حالیکه صورتم رو نمیدید و صورتش رو نمیدیدم ریلکس گفت : اره کمی اونورتر از رودخونه یه مطب کوچیک دارم حالا میخواهی بهش نگاه کنم یا نه؟
عکس العملی نشون ندادم که اون به معنای بعله گرفتش و پام رو جلو کشید و لباسم رو کمی بالا داد و زیپ چکمه ام رو باز کرد.
- ۶۰۴
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط