♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 8・]ᕗ
مامان و بابا تصمیمشون رو جدی کرده بودن که توی چند روز اینده به خونه شیک و ویلایی حومه شهر نقل مکان
کنن و سلطنت رو به دین واگذار کنن و میخواستن که من توی قصر بمونم.
مسلما منظورشون این بود که با موندنم توی قصر بافرد قدرتمندی ازدواج کنم و زندگی آینده ام رو تضمین کنم.
با وجود اینکه خیلی دلم براشون تنگ میشد و از لحظه شنیدن خبر بغض راه گلوم رو بسته بود حالا که میدونستم عشقشون چقدر به هم محکمه هردوشون رو مستحق یه
زندگی اروم و بدون سیاست و پر عشق رو دارن. با غم و روحی خسته کل راه قصر تا خونه تنها دوست خارج قصرم رو بیحال رفتم.
"گریس"تنها دوستم بود خانواده اش اشرافی بودن ولی
خارج از قصر زندگی میکردن
دوست خوبی بود و دوست داشتم برم اونجا چون اونجا
ارومم میکرد.
کسل و بی حوصله بودم
وقتی به خونه اش رسیدیم نفس عمیقی کشیدم و قدمهام رو ارومتر کردم که چشمم خورد به مرد جوونی که پشت
به من داشت به باغ میوه شون رسیدگی میکرد. بی توجه بهش کلاه شنلم رو جلو کشیدم و سمت در خونه رفتم و در زدم خبری نشد. یه بار دیگه...
مرد توی باغ گفت : نیستن خانوم
صداش چقدر آشنا بود.
باغیض زیرلب گفتم: خوب شد گفتی..
مرد : ووه ووه ووه ببین کی اینجاست..خانوم شنل به سره
تلخه کنار رودخونه
اوپس..همون جناب بی ادب خان کنار رودخونه بود ای خداا.. چرا من باید انقدر اینو این دور و بر ببینم؟ رفتم کنار نردههای حیاط و به اطراف نگاه کردم شاید گریس رو ببینم ولی نه.
رو لبه حوض خوشگل حیاط نشستم و انگشتم رو توی آب تمیزش کردم
یه دفعه خیلی غير منتظره اسمون غرید و بارون در
گرفت.. اولش چون عاشق بارونم با عشق با بارون زل زدم و اجازه دادم خیسم کنه ولی دیگه واقعا شدید و غیر قابل تحمل شده بود.
بارون بدجور به تنم شلاق میزد خاک زیر پاهام به گل خیلی شل و پر ابی تبدیل شده بود
که کل پوتین و پایین لباسم رو کثیف کرده بود.
سریع بلند شدم و حفاظ
کلاه شنلم رو سرم کردم ولی بارون خیلی شدید بود.
مرد : بیا داری کاملا خیس میشی..بیا زیر این سایه بون.
بی توجه بهش راه دور شدن از خونه و به سمت قصر رو در پیش گرفتم و بلند و با غیض گفتم: قبلا هم گفتم به کمکت نیازی ندارم و جناب عالی بهتره به عمت کمک کنی...
ᕙ[・part 8・]ᕗ
مامان و بابا تصمیمشون رو جدی کرده بودن که توی چند روز اینده به خونه شیک و ویلایی حومه شهر نقل مکان
کنن و سلطنت رو به دین واگذار کنن و میخواستن که من توی قصر بمونم.
مسلما منظورشون این بود که با موندنم توی قصر بافرد قدرتمندی ازدواج کنم و زندگی آینده ام رو تضمین کنم.
با وجود اینکه خیلی دلم براشون تنگ میشد و از لحظه شنیدن خبر بغض راه گلوم رو بسته بود حالا که میدونستم عشقشون چقدر به هم محکمه هردوشون رو مستحق یه
زندگی اروم و بدون سیاست و پر عشق رو دارن. با غم و روحی خسته کل راه قصر تا خونه تنها دوست خارج قصرم رو بیحال رفتم.
"گریس"تنها دوستم بود خانواده اش اشرافی بودن ولی
خارج از قصر زندگی میکردن
دوست خوبی بود و دوست داشتم برم اونجا چون اونجا
ارومم میکرد.
کسل و بی حوصله بودم
وقتی به خونه اش رسیدیم نفس عمیقی کشیدم و قدمهام رو ارومتر کردم که چشمم خورد به مرد جوونی که پشت
به من داشت به باغ میوه شون رسیدگی میکرد. بی توجه بهش کلاه شنلم رو جلو کشیدم و سمت در خونه رفتم و در زدم خبری نشد. یه بار دیگه...
مرد توی باغ گفت : نیستن خانوم
صداش چقدر آشنا بود.
باغیض زیرلب گفتم: خوب شد گفتی..
مرد : ووه ووه ووه ببین کی اینجاست..خانوم شنل به سره
تلخه کنار رودخونه
اوپس..همون جناب بی ادب خان کنار رودخونه بود ای خداا.. چرا من باید انقدر اینو این دور و بر ببینم؟ رفتم کنار نردههای حیاط و به اطراف نگاه کردم شاید گریس رو ببینم ولی نه.
رو لبه حوض خوشگل حیاط نشستم و انگشتم رو توی آب تمیزش کردم
یه دفعه خیلی غير منتظره اسمون غرید و بارون در
گرفت.. اولش چون عاشق بارونم با عشق با بارون زل زدم و اجازه دادم خیسم کنه ولی دیگه واقعا شدید و غیر قابل تحمل شده بود.
بارون بدجور به تنم شلاق میزد خاک زیر پاهام به گل خیلی شل و پر ابی تبدیل شده بود
که کل پوتین و پایین لباسم رو کثیف کرده بود.
سریع بلند شدم و حفاظ
کلاه شنلم رو سرم کردم ولی بارون خیلی شدید بود.
مرد : بیا داری کاملا خیس میشی..بیا زیر این سایه بون.
بی توجه بهش راه دور شدن از خونه و به سمت قصر رو در پیش گرفتم و بلند و با غیض گفتم: قبلا هم گفتم به کمکت نیازی ندارم و جناب عالی بهتره به عمت کمک کنی...
- ۳۸۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط