رمان مافیاهای جذاب من فصل

رمان مافیاهای جذاب من ✸ فصل ۳
# پارت ۱۶

ویو جیمین : چرا ... چرا آخه اون ؟ چرا باید اون زنده باشه ؟ ... چرا این بشر نمیمیره خدایا ... سعی کردم قاطی نکنم و با آرامش حرف بزنم ولی مکه میشد ؟ ....

جیمین : یعنی چی زندست ؟ چطور تونست سِیون رو بدزده من اون کوک و ...

ا.ت : اول از همه آروم باش دوم از همه باید بیشتر مراقب خودمون باشیم از این به بعد پیش سِیون دوتا بادیگارد میزاریم اگه از پا خطا کنیم برنده‌ی بازی جونگ کوکه ...

جیمین : ا.ت من نمیتونم این موضوع رو هضم کنم چرا آخه تو این موقیتی که شاید برگردم ؟

ا.ت : نمیزارم بری سوهو رو میفرستیم یا یکی دیگه رو ...

جیمین : اوکیه خودمم میخواستم پیشتون باشم الان جورش میکنم ....

ویو ا.ت : جیمین رفت و با گوشی تماس گرفت و حرف زد منم تو فکر آینده بودم آینده‌ی خودمو بچم اگه من نباشم چه بلایی سر سِیون میاد ؟ اون بچس درک نمیکنه خدایا اگه نبودم خودت مراقبش باش ( نویسنده : بهتره سِیون رو به من بسپاری آخه نویسنده و تایید سرنوشت شما دست منه 😏 نمیزارم بمیری بچت بی مادرشه خانم ا.ت ... )

ویو ا.ت : تو این فکرا بودم که جیمین اومدو بغلم کرد محکم بغلش کردم ..‌. همیشه تو بغلش یه آرامشو امنیتی هستش که هیجا پیدا بشو نیست دلم میلرزه براش قلبم بخاطر جیمین میزنه اگه اون نباشه زنده موندنم رو تضمین نمیکنم .... ( نوسینده : چرا حس میکنم باید ا.ت و جیمین رو به بهشت بفرستم بعد یه فصل دیگه شروع کنم که توش سِیون انتقام مامان باباش رو از دختر آینده‌ی جونگ‌کوک بگیره ؟ چرا آخه نه حداقل نباید دیگه فصل ۴ داشته باشه )

ویو جیمین : ا.ت تو فکر بود رفتم بغلش کردم میدونستم اون از من بیشتر استرس برای آینده رو داره ... بهش حق میدوم چون واقعا زندگی روی خوش بهش نشون نداده ... ( نویسنده : زندگی نه نویسنده شاخصا من ... 😂 )

ویو سوهو : با سِیون بازی میکردم که ا.ت و جیمین در اتاق و زدن اومدن تو و جیمین گفت ...‌.

جیمین : کی میخواد بریم بیروننننننن ؟

سوهو و سِیون و ا.ت : منننننننننننن

جیمین : پس حاضر شین میخوایم امروز رو بریم پیکنیک ....

سِیون : آخ جون ایول ...

جیمین : سوهو زنگ بزن تینا و اون دختر کوچولوی خوشگلتم بیان ...

سوهو : پس ا.ت گفته ؟ بله چشم حتما ....

ویو سوهو : همشون رفتن تا آماده بشن ولی من درد رو از چشماشون میفهمیدم چشماشون از درد داد میزدن چرا باید همچین بلایی سر اینا بیاد آخه ؟ زنگ زدم به تینا و گفتم بیان و خودمم تو فکر فرو رفتم که ....

#Iranians_Love_JK
دیدگاه ها (۹)

هر لحظه میبینمش بغض قلوم رو پر میکنه میخوام یه بارم که شده ب...

اولین و آخرین عشق پنهان من ♡ فصل 1# پارت ۴ ویو ا.ت : این همه...

رمان مافیاهای جذاب من ✸ فصل ۳# پارت ۱۵ ویو ا.ت : اشک تو چشما...

رمان مافیاهای جذاب من ✸ فصل ۳# پارت ۱۴ویو جیمین : که چشماش ر...

فیک مافیای سیاه من part 3

خون‌آشام جذاب من( P:8)

khianat durooghin...26اون ا/ت بود خیلی عوض شده بود لباسش دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط