عنوان:«یخ سیاه» ꧁꧂
عنوان:«یخ سیاه» ꧁꧂
پارت سوم: ☆وقتی یخ ترک برمی دارد☆
جونگکوک هیچ وقت شخصاً دنبال کسی نمیرفت. آدم ها را می آوردند پیشش.
اما آن شب، آسانسور خصوصی را خودش، پایین آمد.
جلوی در خانه کایرا ایستاد.
بی محافظ، بی سلاح آشکار، فقط خودش.... و سکوت.
در زد.
در باز شد.
کایرا انتظارش را میکشید؛ آرام، صاف ایستاده، بدون ذره ای ترس.
نگاهش به مردی با ابهت و با کت و شلوار مشکی و موهای تیره و خالکوبی ها و چند پیرسینگ افتاد.
چشم هایی که نه گرما داشتند، نه رحم.
«تو از من نمیترسی؟!» جونگکوک نپرسید، گفت.
کایرا شانه بالا انداخت.
«ترس، وقتی معنا دارد که طرف مقابلت آدم باشه... نه سایه.»
برای اولین بار، چیزی شبیه لبخند--خیلی کمرنگ--روی لب جونگکوک نشست.
«باهوشی. ولی این محله جای آدم های باهوش نیست.»
کایرا عقب نرفت.«من نیومدم که بمونم. نیومدم که برم. من فقط... زندگی میکنم.»
سکوت افتاد. از آن سکوت هایی که سنگین اند.
جونگکوک گفت:«این محله تحت کنترل منه.»
کایرا آرام جواب داد:«من تحت کنترل هیچ کس نیستم.»
چیزی در سینه ی جونگکوک شکست.
نه بلند. نه واضح. اما واقعی.
پارت سوم: ☆وقتی یخ ترک برمی دارد☆
جونگکوک هیچ وقت شخصاً دنبال کسی نمیرفت. آدم ها را می آوردند پیشش.
اما آن شب، آسانسور خصوصی را خودش، پایین آمد.
جلوی در خانه کایرا ایستاد.
بی محافظ، بی سلاح آشکار، فقط خودش.... و سکوت.
در زد.
در باز شد.
کایرا انتظارش را میکشید؛ آرام، صاف ایستاده، بدون ذره ای ترس.
نگاهش به مردی با ابهت و با کت و شلوار مشکی و موهای تیره و خالکوبی ها و چند پیرسینگ افتاد.
چشم هایی که نه گرما داشتند، نه رحم.
«تو از من نمیترسی؟!» جونگکوک نپرسید، گفت.
کایرا شانه بالا انداخت.
«ترس، وقتی معنا دارد که طرف مقابلت آدم باشه... نه سایه.»
برای اولین بار، چیزی شبیه لبخند--خیلی کمرنگ--روی لب جونگکوک نشست.
«باهوشی. ولی این محله جای آدم های باهوش نیست.»
کایرا عقب نرفت.«من نیومدم که بمونم. نیومدم که برم. من فقط... زندگی میکنم.»
سکوت افتاد. از آن سکوت هایی که سنگین اند.
جونگکوک گفت:«این محله تحت کنترل منه.»
کایرا آرام جواب داد:«من تحت کنترل هیچ کس نیستم.»
چیزی در سینه ی جونگکوک شکست.
نه بلند. نه واضح. اما واقعی.
- ۱۶۹
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط