وقتی پرواز نشست اونقدر هیجان زده بود که تحویل گرفتن چمدونش و پیدا کردن ...
𝑮𝒂𝒛𝒆𝒍𝒍𝒆 :: 𝒑𝒂𝒓𝒕 𝒔𝒊𝒙
وقتی پرواز نشست اونقدر هیجان زده بود که تحویل گرفتن چمدونش و پیدا کردن به تاکسی برای رفتن به هتلی که رزرو کرده بود یک ساعت تمام طول کشید.
پسر جوان طوری به جزئیات خیابون و کوچه های که پشت سر میزاشت نگاه میکرد انگار میخواست ریز به ریزشون رو به خاطر بسپاره و ریز به ریزشون رو نقاشی کنه
وقتی به هتل رسید ، فقط پنج دقیقه طول کشید که بعد چک کردن مدارکش ، کلید اتاقش رو بهش بدن و یکی از مستخدم های اونجا برای حمل کردن چمدون هاش همراهش قدم برداره.
وارد اتاق که شد حتی یکلحضه هم صبر نکرد و بدون اینکه وسایلش رو بچینه ، لباس هاش رو عوض کرد و بعد از برداشتن یه مقدار پول برای چنج کردن ، از اتاقش خارج شد.
آنقدری هیجان داشت ، که دلش نمیخواست حتی یک لحضه از وقتش هم داخل هتل هدر بده ، و از ثانیه به ثانیه زمانی که داخل اون کشور بود رو هدر بده.
از پذیرش هتل آدرس نزدیک ترین صرافی رو گرفت و پیشنهادشان رو مبنی بر اینکه براش تاکسی بگیرن رو رد کرد ، چون دلش میخواست پیاده روی و با شوق و آرامش همهجا رو توی ذهنش حک کنه.
درواقع چنج کردن پول یکی از کارهایی بود که قبل از سفرش توی کشور خودش باید انجام میداد ، اما تهیونگ به خاطر هیجانی با وجود اون همه چک کردن ، حتی شونه یک موهاش رو هم فراموش کرده بود.
با پای پیاده حدود بیست دقیقه طول کشید که به صرافی برسه.پول هوایی که همراه به خودش آورده بود و تعویض کرد و بعد تصمیم گرفت به این موضوع که ممکنه گم بشه توجهی نکنه و فقط هرجا دلش میخواست رو برده و نهایتا اگه گم کشید یه تاکسی میگرفت و اسم هتلش رو بهش میگفت.
به خاطر چهره یک متفاوتش افرادی که از کنارش رد میشدن کاملا متوجه توریست بودنش میشدن بعضی ها با لبخند جوابش رو میدادن و بعضی ها با نژاد پرستی چهرسون رو با انزجار جمع میکردن ، اما توی ذهن پسر مو بلند فقط چیز می چرخید
« من واقعا دارم تو خیابون های اوکراین قدم میزنم !! »
اون شب قطعا یکی از بهترین شب های عمر تهیونگ بود.
.
.
ساعت از ده و نیم گذشته بود که پا توی اتاقش گذاشت و اون موقع تازه متوجه شد که چقدر توی پاهاش احساس درد میکنه و به خاطره ذوقش تا الان متوجه خیتگیش نشده.
لباس هایش رو عوض کرد و بعد از برداشتن موبایلش ، خودش رو روی تخت خوابش انداخت عقل حکم میکرد یه سود سفارش بده تا از گشنگی نمیره ولی از اونجایی که میل به خوردن چیزی نداشت بیخیالش شدم.
با توجه به اختلاف ساعت دوتا کشور ، چون طبق محاسباتش الان کره جنوبی ساعت پنج صبح بود با اینکه راضی نمیشد خانوادش و از خواب بیدار کنه پس تصمیم گرفت بخوابه و مزاحم خواب شیرینشون نشه
از اونجایی که احساس خستگی زیادی داشت چشمانش سنگینی کردن و چند دقیقه بعد مشغول دیده یک رویای سفید شد.
.
حدود ساعت سه بامداد بود که توریست جوان با شنیدن صدای وحشتناک انفجار از خواب پرید با اینکه خواب بود ولی به خوبی تشخیص میداد
که صدای انفجار زیاد دور نبود.
و ...
★·.·´¯`·.·★ - ★·.·´¯`·.·★
وقتی پرواز نشست اونقدر هیجان زده بود که تحویل گرفتن چمدونش و پیدا کردن به تاکسی برای رفتن به هتلی که رزرو کرده بود یک ساعت تمام طول کشید.
پسر جوان طوری به جزئیات خیابون و کوچه های که پشت سر میزاشت نگاه میکرد انگار میخواست ریز به ریزشون رو به خاطر بسپاره و ریز به ریزشون رو نقاشی کنه
وقتی به هتل رسید ، فقط پنج دقیقه طول کشید که بعد چک کردن مدارکش ، کلید اتاقش رو بهش بدن و یکی از مستخدم های اونجا برای حمل کردن چمدون هاش همراهش قدم برداره.
وارد اتاق که شد حتی یکلحضه هم صبر نکرد و بدون اینکه وسایلش رو بچینه ، لباس هاش رو عوض کرد و بعد از برداشتن یه مقدار پول برای چنج کردن ، از اتاقش خارج شد.
آنقدری هیجان داشت ، که دلش نمیخواست حتی یک لحضه از وقتش هم داخل هتل هدر بده ، و از ثانیه به ثانیه زمانی که داخل اون کشور بود رو هدر بده.
از پذیرش هتل آدرس نزدیک ترین صرافی رو گرفت و پیشنهادشان رو مبنی بر اینکه براش تاکسی بگیرن رو رد کرد ، چون دلش میخواست پیاده روی و با شوق و آرامش همهجا رو توی ذهنش حک کنه.
درواقع چنج کردن پول یکی از کارهایی بود که قبل از سفرش توی کشور خودش باید انجام میداد ، اما تهیونگ به خاطر هیجانی با وجود اون همه چک کردن ، حتی شونه یک موهاش رو هم فراموش کرده بود.
با پای پیاده حدود بیست دقیقه طول کشید که به صرافی برسه.پول هوایی که همراه به خودش آورده بود و تعویض کرد و بعد تصمیم گرفت به این موضوع که ممکنه گم بشه توجهی نکنه و فقط هرجا دلش میخواست رو برده و نهایتا اگه گم کشید یه تاکسی میگرفت و اسم هتلش رو بهش میگفت.
به خاطر چهره یک متفاوتش افرادی که از کنارش رد میشدن کاملا متوجه توریست بودنش میشدن بعضی ها با لبخند جوابش رو میدادن و بعضی ها با نژاد پرستی چهرسون رو با انزجار جمع میکردن ، اما توی ذهن پسر مو بلند فقط چیز می چرخید
« من واقعا دارم تو خیابون های اوکراین قدم میزنم !! »
اون شب قطعا یکی از بهترین شب های عمر تهیونگ بود.
.
.
ساعت از ده و نیم گذشته بود که پا توی اتاقش گذاشت و اون موقع تازه متوجه شد که چقدر توی پاهاش احساس درد میکنه و به خاطره ذوقش تا الان متوجه خیتگیش نشده.
لباس هایش رو عوض کرد و بعد از برداشتن موبایلش ، خودش رو روی تخت خوابش انداخت عقل حکم میکرد یه سود سفارش بده تا از گشنگی نمیره ولی از اونجایی که میل به خوردن چیزی نداشت بیخیالش شدم.
با توجه به اختلاف ساعت دوتا کشور ، چون طبق محاسباتش الان کره جنوبی ساعت پنج صبح بود با اینکه راضی نمیشد خانوادش و از خواب بیدار کنه پس تصمیم گرفت بخوابه و مزاحم خواب شیرینشون نشه
از اونجایی که احساس خستگی زیادی داشت چشمانش سنگینی کردن و چند دقیقه بعد مشغول دیده یک رویای سفید شد.
.
حدود ساعت سه بامداد بود که توریست جوان با شنیدن صدای وحشتناک انفجار از خواب پرید با اینکه خواب بود ولی به خوبی تشخیص میداد
که صدای انفجار زیاد دور نبود.
و ...
★·.·´¯`·.·★ - ★·.·´¯`·.·★
- ۳۲
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط