---
---
آلن برگشته.
شش ماه بعد از اون شب لعنتی، بعد از مرگ ناتالی و تکهتکهشدن جیسن، بالاخره برگشته.
نه بهعنوان پلیس. نه یه آدم معمولی.
بلکه یه شکارچی.
دستهاش پر از زخم، گوشهاش با بخیه دوخته شده، چشمهاش قرمز، قلبش پر از نفرت.
با یه جلیقهی انفجاری، یه کوله پر از مهمات و یه ارادهی جهنمی، وارد جنگل دارکپاین میشه.
این بار نمیخواد فرار کنه.
میخواد بکشه.
مه مثل قبل سنگینه.
درختا دوباره زندهان.
و سایرن هد... اونجاست.
منتظر.
وقتی ظاهر میشه، بلندتر از قبل، با بدن زنگزده، و آژیرهایی که هنوز صدای ناتالی و جیسن رو پخش میکنن، آلن نمیترسه.
لبخند میزنه.
یه نارنجک چسبون میندازه درست توی دهن آژیرش.
بوم.
نصف صورت هیولا میپره.
بدنش شروع میکنه به لرزیدن.
آلن شلیک میکنه، دونهدونه پاهاش رو سوراخ میکنه، یه چاقوی نظامی فرو میکنه توی گردن سیمیش.
جیغ سایرن هد واقعی میشه. نه صدای ضبطشده — بلکه درد.
یه جیغ گوشخراش که زمینو میلرزونه.
آلن با یه فریاد وحشیانه، نارنجک دوم رو توی سینهش میذاره.
"برو به جهنم!"
و سایرن هد…
میسوزه.
میلرزه.
میمیره.
بدنش تیکهتیکه میریزه روی زمین.
برای اولین بار، سکوت توی جنگل حکمفرما میشه.
آلن زانو میزنه. نفسش سنگینه.
اما لبخندش محوه.
تا اینکه…
زمین یخ میکنه.
نه از سرما — از حضور یه چیز دیگه.
از دل درختای سیاه، یه سایه بیرون میاد.
بلندتر. لاغرتر.
کاملاً سیاه. انگار خود شب بدن گرفته.
هیچ آژیری رو سرش نیست.
بلکه یه دهان عمودی وسط سینهش باز میشه، و صدایی از درونش میپیچه:
"تو اونو کشتی... ولی من اونو خلق کردم."
سایرن هد سیاه.
نه فقط صدا، بلکه احساس پخش میکنه.
ترس. گناه. کابوس.
و خاطراتی که نباید زنده باشن.
آلن عقب میره. اما خودش رو جمع میکنه.
تف میندازه روی زمین و زمزمه میکنه:
"بیا ببینم، هیولای عوضی
جنگ تازه شروع شده.
---
ادامه دارد...
آلن برگشته.
شش ماه بعد از اون شب لعنتی، بعد از مرگ ناتالی و تکهتکهشدن جیسن، بالاخره برگشته.
نه بهعنوان پلیس. نه یه آدم معمولی.
بلکه یه شکارچی.
دستهاش پر از زخم، گوشهاش با بخیه دوخته شده، چشمهاش قرمز، قلبش پر از نفرت.
با یه جلیقهی انفجاری، یه کوله پر از مهمات و یه ارادهی جهنمی، وارد جنگل دارکپاین میشه.
این بار نمیخواد فرار کنه.
میخواد بکشه.
مه مثل قبل سنگینه.
درختا دوباره زندهان.
و سایرن هد... اونجاست.
منتظر.
وقتی ظاهر میشه، بلندتر از قبل، با بدن زنگزده، و آژیرهایی که هنوز صدای ناتالی و جیسن رو پخش میکنن، آلن نمیترسه.
لبخند میزنه.
یه نارنجک چسبون میندازه درست توی دهن آژیرش.
بوم.
نصف صورت هیولا میپره.
بدنش شروع میکنه به لرزیدن.
آلن شلیک میکنه، دونهدونه پاهاش رو سوراخ میکنه، یه چاقوی نظامی فرو میکنه توی گردن سیمیش.
جیغ سایرن هد واقعی میشه. نه صدای ضبطشده — بلکه درد.
یه جیغ گوشخراش که زمینو میلرزونه.
آلن با یه فریاد وحشیانه، نارنجک دوم رو توی سینهش میذاره.
"برو به جهنم!"
و سایرن هد…
میسوزه.
میلرزه.
میمیره.
بدنش تیکهتیکه میریزه روی زمین.
برای اولین بار، سکوت توی جنگل حکمفرما میشه.
آلن زانو میزنه. نفسش سنگینه.
اما لبخندش محوه.
تا اینکه…
زمین یخ میکنه.
نه از سرما — از حضور یه چیز دیگه.
از دل درختای سیاه، یه سایه بیرون میاد.
بلندتر. لاغرتر.
کاملاً سیاه. انگار خود شب بدن گرفته.
هیچ آژیری رو سرش نیست.
بلکه یه دهان عمودی وسط سینهش باز میشه، و صدایی از درونش میپیچه:
"تو اونو کشتی... ولی من اونو خلق کردم."
سایرن هد سیاه.
نه فقط صدا، بلکه احساس پخش میکنه.
ترس. گناه. کابوس.
و خاطراتی که نباید زنده باشن.
آلن عقب میره. اما خودش رو جمع میکنه.
تف میندازه روی زمین و زمزمه میکنه:
"بیا ببینم، هیولای عوضی
جنگ تازه شروع شده.
---
ادامه دارد...
- ۱۳.۸k
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط