#قلبی_در_دو_بدن
#قلبی_در_دو_بدن
P4
رفتم تو حیاط شروع کردم به خوندم کتاب که یهو یکی زد به پشتم برگشتم دیدم جونگکوکه
+اینجا چیکار میکنی؟؟
-اومدم دیدم تنهایی گفتم بیام پیشت بد کردم؟؟
+عام نه فقط داشتم برای امتحان فردا آماده میشدم تو نمیخوای بخونی؟؟
-نه تقلب میکنم
+از کی؟؟
-از جنابعالی
+چرا نمیخونی؟؟
-بلد نیستم
+میخوای بهت یاد بدم؟؟
-اگه راضی اره
+اره چرا که نه بیا بریم بهت یاد بدم
دست جونگکوک رو گرفتم بردم یه گوشه بهش مو به مو یاد میدادم و بهش میگفتم چجوری حفظ و تلفظش کنه انگار خیلی خوب یاد گرفته بود و قشنگ حل میکرد
+افرین چقد فهمت خوبه
-مرسی
*ویو جونگکوک*
لعنتی چه دختری بود قشنگ مو به مو توضیح میداد منم یه لحظه محوش شده بودم و از عمد بهش میگفتم دوباره توضیح بده و قشنگ بهم یاد داد راستش دعوا کردن باهاش بیشتر حال میده
+خب تموم شد اگر بازم درسی رو مشکل داشتی بگو باشه؟
-باشه مرسی
*ویو تهیونگ*
با لینا درحال قدم زدن بودیم که ات و جونگکوک رو دیدیم که یه گوشه نشسته بودن و باهم درس میخوندن یجورایی حسودیم شد ولی سعی کردم لبخندمو محو نکنم که پیش لینا ضایع نشم
لینا جونگکوک و ات رو بهم اشاره کرد
% *لینا*: تهیونگ ببینشون مثلا تا نیم ساعت پیش داشتن همو میخوردن *استغفرالله* الان دارن باهم درس میخونن عجیبه
لینا راس میگفت واقعا عجیبه ولی سعی کردم برام مهم نباشه
&حالا بگذریم
*ویو ات*
زنگ خورد بدو بدو وسایلمو جمع کردم رفتم تو کلاس نشستم و جونگکوک هم اومد نشست
{پرش به زنگ خونه}
*ویو ات*
زنگ خونه خورده بود سالن مدرسه شلوغ شده بود از همه
بچها خدافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس
رسیدم خونه دمپایی های مامان دوزم رو پوشیدم و لباسمو عوض کردم بعدش رفتم نشستم تو حال
هیون ووک:: روزت چطور بود؟؟
+خوب بود خوش گذشت
هیون ووک:: دوست جدید پیدا کردی؟؟
+اره کاشکی یکم ازشون یاد بگیری
هیون ووک:: چرا؟؟
+واااااای میزاری دودقیقه بشینم هی سوال میپرسی
هیون ووک:: باشه بابا نخواستیم
وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو اتاقم شروع کردم به درست خوندن یهو از کانال مدرسه پیام دادن سریع کانال رو باز کردم که دیدم....
خمارییییی
P4
رفتم تو حیاط شروع کردم به خوندم کتاب که یهو یکی زد به پشتم برگشتم دیدم جونگکوکه
+اینجا چیکار میکنی؟؟
-اومدم دیدم تنهایی گفتم بیام پیشت بد کردم؟؟
+عام نه فقط داشتم برای امتحان فردا آماده میشدم تو نمیخوای بخونی؟؟
-نه تقلب میکنم
+از کی؟؟
-از جنابعالی
+چرا نمیخونی؟؟
-بلد نیستم
+میخوای بهت یاد بدم؟؟
-اگه راضی اره
+اره چرا که نه بیا بریم بهت یاد بدم
دست جونگکوک رو گرفتم بردم یه گوشه بهش مو به مو یاد میدادم و بهش میگفتم چجوری حفظ و تلفظش کنه انگار خیلی خوب یاد گرفته بود و قشنگ حل میکرد
+افرین چقد فهمت خوبه
-مرسی
*ویو جونگکوک*
لعنتی چه دختری بود قشنگ مو به مو توضیح میداد منم یه لحظه محوش شده بودم و از عمد بهش میگفتم دوباره توضیح بده و قشنگ بهم یاد داد راستش دعوا کردن باهاش بیشتر حال میده
+خب تموم شد اگر بازم درسی رو مشکل داشتی بگو باشه؟
-باشه مرسی
*ویو تهیونگ*
با لینا درحال قدم زدن بودیم که ات و جونگکوک رو دیدیم که یه گوشه نشسته بودن و باهم درس میخوندن یجورایی حسودیم شد ولی سعی کردم لبخندمو محو نکنم که پیش لینا ضایع نشم
لینا جونگکوک و ات رو بهم اشاره کرد
% *لینا*: تهیونگ ببینشون مثلا تا نیم ساعت پیش داشتن همو میخوردن *استغفرالله* الان دارن باهم درس میخونن عجیبه
لینا راس میگفت واقعا عجیبه ولی سعی کردم برام مهم نباشه
&حالا بگذریم
*ویو ات*
زنگ خورد بدو بدو وسایلمو جمع کردم رفتم تو کلاس نشستم و جونگکوک هم اومد نشست
{پرش به زنگ خونه}
*ویو ات*
زنگ خونه خورده بود سالن مدرسه شلوغ شده بود از همه
بچها خدافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس
رسیدم خونه دمپایی های مامان دوزم رو پوشیدم و لباسمو عوض کردم بعدش رفتم نشستم تو حال
هیون ووک:: روزت چطور بود؟؟
+خوب بود خوش گذشت
هیون ووک:: دوست جدید پیدا کردی؟؟
+اره کاشکی یکم ازشون یاد بگیری
هیون ووک:: چرا؟؟
+واااااای میزاری دودقیقه بشینم هی سوال میپرسی
هیون ووک:: باشه بابا نخواستیم
وقت ناهار شد رفتم ناهارمو خوردم و رفتم تو اتاقم شروع کردم به درست خوندن یهو از کانال مدرسه پیام دادن سریع کانال رو باز کردم که دیدم....
خمارییییی
- ۱۴۲
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط