«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده»
پارت : ۵۱
صبح روز بعد، هایون با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد.
شماره کمپانی روی صفحه افتاده بود.
با تعجب تماس را جواب داد.
«بله؟»
صدای منشی از آن طرف خط آمد:
«هایون، مدیرعامل میخوان امروز هرچه زودتر شما و جونگکوک رو ببینن.»
هایون چند لحظه ساکت ماند.
«هر دومون؟»
«بله.»
نگاهش ناخودآگاه به جونگکوک افتاد که هنوز خواب بود.
دلش کمی شور افتاد.
نیم ساعت بعد، هر دو راهی کمپانی شدند.
وقتی وارد اتاق مدیرعامل شدند، چند مدیر ارشد آنجا بودند.
فضا برخلاف همیشه رسمی و جدی بود.
هایون کنار جونگکوک نشست و منتظر ماند.
مدیرعامل پروندهای را روی میز گذاشت.
«ما مدتیه متوجه تغییراتی در رابطه شما دو نفر شدیم.»
هایون نفسش را حبس کرد.
جونگکوک آرام گفت:
«منظورتون چیه؟»
مدیرعامل لبخند کوتاهی زد.
«رابطهای که قرار بود فقط یک قرارداد باشه... مدتهاست دیگه شبیه قرارداد نیست.»
هایون سرش را پایین انداخت.
مدیرعامل ادامه داد:
«نگران نباشید. ما قصد نداریم بین شما دخالت کنیم.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«پس چرا ما رو خواستید؟»
مدیرعامل پوشه دیگری را باز کرد.
«چون اگر واقعاً یکدیگر رو دوست دارید، بهتره از این به بعد همه چیز رسمی و شفاف باشه.»
هایون با ناباوری پرسید:
«یعنی...؟»
«یعنی کمپانی از رابطه شما حمایت میکنه.»
جونگکوک برای اولین بار لبخند زد.
اما مدیرعامل هنوز حرفش تمام نشده بود.
«حتی خانوادهها هم در جریان قرار میگیرن.»
هایون دستهایش را روی هم گذاشت.
قلبش تند میزد.
جونگکوک آرام دستش را روی میز نزدیک دست هایون گذاشت.
بدون اینکه کسی متوجه شود، انگشتهایشان برای لحظهای به هم رسید.
همان لمس کوچک، تمام نگرانی هایون را کمتر کرد.
بعد از جلسه، وقتی از ساختمان بیرون آمدند، هایون نفس راحتی کشید.
«باورم نمیشه.»
جونگکوک لبخند زد.
«من باورم میشه.»
«چی؟»
«اینکه بالاخره مجبور نیستیم چیزی رو پنهان کنیم.»
هایون لبخند زد.
«پس حالا چی میشه؟»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
«حالا... زندگی واقعیمون شروع میشه.»
ادامه دارد...
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
دوستان عصابم ریده واقعا و فقط می خوام بنویسم و یکم به خودم استراحت بدم
ببخشید اگر بد نوشتم
پارت : ۵۱
صبح روز بعد، هایون با صدای زنگ تلفنش از خواب بیدار شد.
شماره کمپانی روی صفحه افتاده بود.
با تعجب تماس را جواب داد.
«بله؟»
صدای منشی از آن طرف خط آمد:
«هایون، مدیرعامل میخوان امروز هرچه زودتر شما و جونگکوک رو ببینن.»
هایون چند لحظه ساکت ماند.
«هر دومون؟»
«بله.»
نگاهش ناخودآگاه به جونگکوک افتاد که هنوز خواب بود.
دلش کمی شور افتاد.
نیم ساعت بعد، هر دو راهی کمپانی شدند.
وقتی وارد اتاق مدیرعامل شدند، چند مدیر ارشد آنجا بودند.
فضا برخلاف همیشه رسمی و جدی بود.
هایون کنار جونگکوک نشست و منتظر ماند.
مدیرعامل پروندهای را روی میز گذاشت.
«ما مدتیه متوجه تغییراتی در رابطه شما دو نفر شدیم.»
هایون نفسش را حبس کرد.
جونگکوک آرام گفت:
«منظورتون چیه؟»
مدیرعامل لبخند کوتاهی زد.
«رابطهای که قرار بود فقط یک قرارداد باشه... مدتهاست دیگه شبیه قرارداد نیست.»
هایون سرش را پایین انداخت.
مدیرعامل ادامه داد:
«نگران نباشید. ما قصد نداریم بین شما دخالت کنیم.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.
«پس چرا ما رو خواستید؟»
مدیرعامل پوشه دیگری را باز کرد.
«چون اگر واقعاً یکدیگر رو دوست دارید، بهتره از این به بعد همه چیز رسمی و شفاف باشه.»
هایون با ناباوری پرسید:
«یعنی...؟»
«یعنی کمپانی از رابطه شما حمایت میکنه.»
جونگکوک برای اولین بار لبخند زد.
اما مدیرعامل هنوز حرفش تمام نشده بود.
«حتی خانوادهها هم در جریان قرار میگیرن.»
هایون دستهایش را روی هم گذاشت.
قلبش تند میزد.
جونگکوک آرام دستش را روی میز نزدیک دست هایون گذاشت.
بدون اینکه کسی متوجه شود، انگشتهایشان برای لحظهای به هم رسید.
همان لمس کوچک، تمام نگرانی هایون را کمتر کرد.
بعد از جلسه، وقتی از ساختمان بیرون آمدند، هایون نفس راحتی کشید.
«باورم نمیشه.»
جونگکوک لبخند زد.
«من باورم میشه.»
«چی؟»
«اینکه بالاخره مجبور نیستیم چیزی رو پنهان کنیم.»
هایون لبخند زد.
«پس حالا چی میشه؟»
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
«حالا... زندگی واقعیمون شروع میشه.»
ادامه دارد...
━━━━━━━━━━━━━━━
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست میدارند. 🤍
دوستان عصابم ریده واقعا و فقط می خوام بنویسم و یکم به خودم استراحت بدم
ببخشید اگر بد نوشتم
- ۵۱۷
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط