{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بگذار که این باغ درش گم شده باشد

بگذار که این باغ درش گم شده باشد

گل های ترش، برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش کند این باغ

گر قاصدک نامه برش گم شده باشد

باغ شبِ من کاش درش بسته بماند

ای کاش کلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل کسی که

صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش

انگار که قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ

خواب پدری که پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها

در هیبت نخلی که سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر

چون شیشه ی عطری که درش گم شده باشد


سعید بیابانکی
دیدگاه ها (۳)

خسته ام ؛ اما بخواهی تکیه گاهت می شوم بین تنهایی آدم ها پناه...

رد شد از روی دلم دراشک هایم  لشگرتتا تو لیلایی شوی با عشق مج...

مست اگر با دست خالی راهی میخانه استاحتمالاً در سرش یک فکر بی...

نشانم داد چشمانت خدایى را که در دین استو دانستم که او هم بى ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط