{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#Part174

#Part174
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸

تک خنده ای کردم ، دختره ی دیوونه
من همین برق چشما رو میخواستم
همین حس رو ، همینکه شیرین به بودن با من افتخار کنه
همینکه تمام کارهام رو یادش بره و افتخار کنه از بودن با من...
با قدم های استوار رفتیم سمت شرکت
از نگهبان های دم در تا منشی ها و کارمندهایی که توی ساختمان میچرخیدند و از این اتاق به اون اتاق میدویدند می ایستادند و با تعجب به دست تو دست هم بودن من و شیرین نگاه میکردند
می دونم، باورش یکم برا همه سخت بود
خوب طبیعیه منی که حتی یکی از کارمندهای خانم رو نمیذارم آرایش کنند یا مانتوی آنچنانی بپوشند و همیشه مواظب رفتارم با خانم ها هستم و تا حالا با هیچ زن و دختری به غیر از یاسمن که همه میدونند که خواهرمه و صمیمی ترین دوستم، با هیچ جنس مونث دیگه ای منو ندیدند اون هم دست تو دست...
انواع نگاه ها رومون بود
پر از حسادت، پر از تحسین ، پر از تعجب، ...
شیرین مؤذب شده بود و آروم گفت
_ سام کارمندات چرا هرکی مارو میبینه خشکشون میزنه و وایمیستند مارو نگاه میکنند، چرا بعضیا انگار یادشون میره سلام بدن و...
یهو یکی از بچه ها از کنارمون رد شد و گفت
_ سلـ...
نطقش بسته شد و بقیه سلامش یادش رفت و شیرین آروم ادامه داد
+ و یکی هم مثل این که وسط سلامش یهو از تعجب بقیه حرفش یادش رفت
خنده ی تو گلویی کردم
_ شاید به خاطر اینه تا حالا منو با هیچ مونثی به غیر از یاسمن ندیدند تازه با یاسمن هم دست تو دست ندیدند
همون لحظه حلال زاده رو دیدم که وقتی برگشت سمتمون چند لحظه مثل بقیه خشکش زد ولی با جیغی که زد همه از اون حالت در اومدند
_ وایییی شیرین...
اصلاً انگار منو ندید بدو بدو اومد سمت ما و شیرین رو که هنوز دستش تو دستای من بود بغل کرد و محکم چلوند
دیدگاه ها (۱)

#Part175#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 بعد از چند دقیقه ب...

#Part176#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 نتونستم جلو خودم ر...

#Part173#آدمای_شرطی 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 + سام تکنو شرکت تو...

#آدمای_شرطی #Part172🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 اون دوتا دختر دیگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط